صفحات جداگانه

[ يکشنبه 20 بهمن 1392 ] [ 10:08 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

دفترچه خاطرات دست ساز!

اوایل ماه رمضان دختر بزرگه گفت که دفتر خاطراتش تمام شده و یک دفتر دیگر می خواهد.

 

 

 

این دفترهای خاطرات در مواقع بحرانی حسابی به داد دل دخترم می رسند.

مثل زمانی که دختر بزرگه کلاس سوم بود و من به سفر سوریه رفته بودم .

و دخترم هم با دیدن هر آنچه دلخواهش نبوده از عمه ها و مادر و ..  سریع با تهدید به اینکه در دفتر خاطراتش می نویسد موضوع را فیصله می داده است.

بنابراین هنوز این مَثَل دفترچه خاطراتِ دختر بزرگه بین خانواده مرسوم است!

 

 

 

خلاصه که دخترم طلب دفتر کرد و من هم که دیدم چند روز بعد تولد قمری اش است تصمیم گرفتم تا برایش به عنوان کادویی کوچک بخرم و البته  روز بعد برایش خریدم و مخفی کردم.

اما دختر بزرگه ول کن نبود و مدام میگفت:

-از کلاس که بر می گردم دفتر بخرم؟

-فردا دفتر بخرم؟

و وقتی با مخالفت من روبرو می شد خیلی جدی می گفت:

"شما همیشه به من میگی بی منطق و دلیل هیچ حرفی رو قبول نکن.من هم فقط میخوام دلیلش رو بدونم."

و من در حالی که خون خونم را می خورد به هر چه روش تربیتی که تا به حالا داشتم لعنت می فرستادم!

و فقط می گفتم فعلا صبر کن!

خلاصه دختر بزرگه که با "بی منطقی " من روبرو شد خودش دست به کار شد و برای خودش دفتر خاطرات درست کرد اینجوری:

 

 

و برای جای قلمش هم یک جا خودکاری بافت.

و همه اینها با نگاهی سرشار از  حس بی منطقی و زور گویی من ، که در نگاهش خوانده می شد ،بود!!!

 

 

 

و البته برای خواهرش هم یکی درست کرد:

 

 

و جا خودکاری اش:

 

 

و دخترم با حس پیروزی از دفتر دار شدنش سر میکرد تا یکی دو روز بعد دفتر خاطرات را کادو گرفت و تمام بی منطقی من یکباره کم رنگ شد و به محبتی بی وصف! مبدل شد!!!

 

دخترها ماندند با دفترچه خاطراتی دست ساز ، که قرار شد دختر بزرگه اول آن را استفاده کند و بعد برود به سراغ دفتر خاطرات جدید .

و دختر دومی هم دفترش را گذاشت برای برنامه ریزی های روزانه ای که هر شب ، برای روز بعد نقاشی می کند!

 

 

و در این بین همسر میگفت :"حقا که به مامانتون رفتین! از هر چیزی یه وسیله سر هم میکنین!"

آیا این تعریف بود؟ابرو

 

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:26 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

بیستمین سالگرد

میهمانی سال پدر بزرگ هم برگزار شد.

دوباره دور هم جمع بودیم و خوش گذشت!

ولی بدون پدر بزرگ.

20 سال است که پدر بزرگ رفته به دیار باقی.

از یازده نوه ی پدر بزرگ دوتایشان پدر بزرگ را ندیده اند اصلاً.

و از یازده نتیجه اش دوتایشان بسیار کوچک بودند هنگام فوتش و بقیه هم پدر بزرگ را ندیدند .

خدا بیامرزدش!

 

 

میهمانی خانه مان سه روز طول کشید.

از دوشنبه ظهر تا چهارشنبه شب.

امروز خیلی خسته بودم و نای راه رفتن هم نداشتم.ولی خوب بود این چند روز.

مامان و خواهر ها و برادر ،کادوهای مدرسه ای بچه ها را هم دادند که در پستی دیگر می گذارم.

فردا مهمان خانه مادر هستیم و شنبه عازم تهران برای خرید بچه ها.

یک کیسه بادمجان در آشپزخانه انتظار سرخ شدن را می کشند.

 

کارهای کامپیوتری ام هم مانده که احتمالاً تا شنبه باید تمام شود.

پس سرم بسیـــــــــــــــــــار شلوغ است.

حرف و عکس و پست هست .که به محض خستگی در آوردن می گذارم.

 

 

 

 

 

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:25 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

خواننده نسل پنجم!

 

این ماه رمضان سال 92 برای هر کس بهره ای نداشت ، برای دخترک من تقویت حس خوانندگی و پیدا کردن استعدادش در این زمینه را داشت!

به طرزی که در هر جای خانه که بود و  در هر حالتی، به پایان سریال که نزدیک می شدیم ، کار و زندگی را ول می کرد و با حسی سرشار جلوی تلویزیون می رفت و خوانندگی می کرد.

 

و چه کسی جرات داشت این حس را خدشه دار کند و با دخترک حرفی و سخنی بگوید؟!!!

تا این حد!

 

فقط چیزی که بود دختر خواننده من در حضور پدر کمی معذب بود و یکسره پدرش را می پایید تا ببیند به او نگاه می کند یا نه؟

و این هم خوانندگی دخترکم:

 

 

 

این دقیقاً لحظه ایست که دخترک با دیدن پدرش حسش به هم ریخته و مشغول حس گیری دوباره است:

 

 

و اینجا هم بین آهنگ است که از حضار (من و خواهرانش) تقاضای همکاری با دست زدن را دارد:

 

 

شروع خواندن و حس ناب دوباره!!!:

 

 

و ناب بودن حس به اوج می رسد:

 

 

 

 

 

 

 

این پروسه تمام میشود تا سریال بعدی و آهنگ بعدی!

ما خانواده ای هستیم اعیان ،  که هر روز و هر شب چندین بار با صدای ترانه های گوشی موبایل  و تلویزیون ، به یک کنسرت مجانی دعوت می شویم!

هر چه باشد ما خانواده ی خواننده هستیم و جایمان آن جلو جلوهاست و احتراممان واجب است!

 

 

♥ بی کیفیت بودن عکسها به این خاطر است که از روی فیلم عکس گرفته ام!از خود راضی

♥♥ این فیلم به صورت دوربین مخفی ضبط شده بود و دوربین را با مکافات بین گلدان جا داده بودم!!!عینک

چه می کشم من با ثبت این لحظات!اوه

 

 

 

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:25 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

روزانه!

 

امروز به جان خانه مان افتادیم با دخترها!

همسر به یک مسافرت نیمه مجردی! (همراه با دو تا پدرها و برادرم و همسر خواهر شوهر) رفته بود و ما هم از فرصت استفاده کردیم و سر و سامانی به خانه مان دادیم.

 

 

ما جمع کردیم و دخترک ریخت!

ما بردیم و دخترک آورد!

خلاصه به هر جان کندنی بود تمام شد.

و ما حالا کیفورِ وضع خانه و زندگیمان هستیم.

احتمالا این هفته یک مهمانی دو سه روزه هم دارم.

خواهرها و برادر و مادر و پدر.

چهارشنبه هم قصد رفتن به تهران و خرید کفش برای بچه ها گردش یک روزه با دخترها را دارم.

پنجشنبه هم مهمان خانه ی دایی دومی هستیم جهت مراسم سال پدر بزرگ.(البته چندمین سالگرد است!)

خلاصه هفته ی شلوغیست احتمالاً!

امیدوارم به خیر و خوشی تمام شود.

خدا کمک کند و مهمانداری را هم بگذرانم به سلامتی!

 

♥ میل شدیدی به نوشتن دارم.

کتابهای "فریبا وفی" حسابی ذهنم و قدرت تخیلم را درگیر کرده است.

خوش به حال "فریبا وفی" که میداند هر حس را چطور بیان کند!

خوش به حالش!

 

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:25 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

خرید مجدد کاموا

 

من از خرید کاموا برگشتم.

با یک دنیا لحظه ی خوب کاموا دیدن و خریدن، و البته یک دنیا لحظه ی بد سردرد بعد از تهران رفتن!

ولی چه روزی بود و چه کامواهایی!

هر کاموایی را که می دیدم یک لباس توی ذهنم برای دخترها می بافتم!

نخ ها خیلی خوشگل بودند ولی خیلی گران!

البته می دانم که بافته شده ی همین نخ ها بیشتر از این ها می ارزد.ولی خوب برای منِ عشق کاموا و بافتنی واقعا هزینه بر است!

این نتیجه ی خرید امروزم:

 

دو تا کاموای رنگی که حراج خورده بود.(برای دستکش و هد بند و ...)

هر کاموا 3000 تومان

 

 

کامواهای کم آمده برای بافت عروسک:

هر عدد 3000 تومان

 

 

کاموا برای بافت پالتوی دختر دومی:

هر کاموا 6000 تومان

 

 

کاموا برای بافت ژاکت و شلوار دخترک:

هر کاموا 4500 تومان

 

 

کاموا برای بافت اشارپ خودم!!!از خود راضی

هر کاموا 6000 تومان

 

 

کاموای شال گردن برای پدر شوهرم:

هر عدد 4000 تومان

 

 

وقتی به حسن آباد رفتم یک کلاس 45 دقیقه ای از خانم بیات را شرکت کردم و چند تا اشکال و نکته از ایشان پرسیدم.

استاد گرامی بعد از تعریف و تمجید از استعداد بافندگی اینجانب! به من توصیه کردند به جای کلاس آمدن سی دی آموزشی اش را خریداری کنم که در آن 20 مدل بافت را آموزش داده اند.

و همچنین آموزش بافت با میل (یو).

یعنی این میل:

 

 

 

 

 

حالا ما که مجذوب تعریفات ایشان شدیم و میل و سی دی را خریداری نمودیم.

کاربرد و بافتش را هم بعداً به اطلاعتان می رسانم!

 

و در آخر مگر می شود من پا به مترو بگذارم و تمامی فروشندگان مترو را بی نصیب بگذارم؟

حاشا و کلّا!

اینها هم سهم خرید من از مترو:

 

 

خدا می داند چقدر چیزهای دیگر از جمله روسری نخی و گیره روسری و گل سر و گوشواره و لباس و ...هم دلم خواست و من بر نفس سرکشم لگام زدم و نخریدم!

 

این هم از امروز من!

 

 

 

البته امروز یک پست دیگر هم دارد که به کاموا اصلاً ربطی ندارد و بعد می گذارمش.

 

 

فعلا لذت این تپلی های رنگارنگ خریداری شده را ببرید تا بعد!

 

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:25 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

ماموریت غیر ممکن 1 و 2 دخترک!

امروز سومین روزیست که دخترک در شرایط فوق العاده به سر می برد!

شرایطی حاد ، البته از نظر خودش.

از روز 12 شهریور ماه تصمیم کبری را گرفتم.

چند روزی بود که غذا نخوردن دخترک به حد اعلا رسیده بود.

نه اینکه بگویم گرسنه می ماند.بلکه از شدت علاقه به می می (شیشه) غذا هم نمیخورد.

مدام شیشه پر از شیر دستش بود و با هیچ ترفندی هم نمیشد شیر دادنش را به تعویق انداخت.

این در حالی بود که برای غذا خوردنش لا اقل دو ساعت قبل از غذا نباید شیر یا چیز دیگری میخورد.

 

 

از طرفی دیگر ، دخترک که پستونک را بیشتر موقع خواب می خورد ، حالا حتی سراغش را میگرفت و پیدایش میکرد و در دهانش میگذاشت و راه می رفت.

و با وارد شدن پستونک به دهانش انگار کلی مسکن به خونش وارد میشد ،  که بچه خمار میشد و کم تحرک!

پس برای پستونک از روش کودکی های دختر بزرگه استفاده کردم و این بلا به سر پستونک آمد:

 

 

بار بعد که دخترک پستونک خواست بسیار ریلکس دادم دستش و به کار خودم رسیدم.

ولی دوربین را از قبل آماده کردم برای ثبت واکنشش.

هم عکاسی و هم فیلمبرداری!!!(چنین مادر با عاطفه ای هستم من!)

 

و واکنش دخترک به پستونک نیمه شده:

 

 

سعی می کند بافشار در دهانش نگه دارد!

 

 

 

اما می افتد و می افتد:

 

 

 

 

دخترک حتی بررسی کامل هم میکند ولی به نتیجه نمیرسد:

 

 

در نتیجه سومین روزیست که دخترک موقع خواب پستونک را در دستش نگه می دارد به جای خوردن !

 

و این هم از سرنوشت شیشه شیر:

 

 

 

دخترک که شیر خواست ، سر شیشه اش را در دارچین فرو کردم و بعد شیر ریختم برایش.

تا حتی اگر خورد ، تلخی دارچین باعث شود شیشه را نخورد.

در نتیجه حالا دخترک میداند که می می اش (اَه اَه) شده و حتی میداند عامل خرابکار از کجا بوده و مدام کابینت ادویه ها را نشان میدهد به همه!

و محال است که وقتی به آشپزخانه وارد میشود تکرار نکند " اَه اَه" و کابینت را نشان ندهد و جالب اینکه حتی از کنار کابینتی که شیشه اش روی آن است رد نمیشود.

شب اول ، نصفه شب شیشه دادمش و صبح قبل از بیدار شدنش شیشه را مخفی کردم.

ولی دیشب مجبور شدم دو بار شیر بیاورم برایش و بنشینم تا با نی بخورد.

و در هر جرعه تکرار می کرد " می می اَه اَه!"!

 

 

 


[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:24 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

کنسرتی دوباره!

در نگاه اول ،  این وسیله ، یک جارو برقی است که سوغات پدر از مکه است:

 

 

اما این روزها این وسیله کاربریِ دیگری هم دارد و تبدیل شده به وسیله ای برای آوازخوانی معروف دخترک!

 

و این طرز استفاده از این وسیله:

 

ابتدا پاییدن تلویزیون برای پیش بینی شروع یک آهنگ:

 

 

و سپس شروع خوانندگی:

که با کمی لبخند همراه است!

و همراهی خواهر خواننده با حرکات موزون!

 

 

 

البته که باید تمام جهات سالن و تمام حضار از دیدن قیافه خواننده لذت ببرند!

 

 

و بالاخره لحظه ی اوج معروف!

 

 

تا برنامه ای دیگر و آلبومی دیگر و کنسرتی دیگر ،

بدرود!

 

 

* من به فدای آن موهای کوچولویی که پشت سرت بستی مادر!


[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:24 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

بافتنی جا تراشی

 

تا امروز که 10 شهریور ماه است ، یکسری از کارهای مدرسه بچه ها را انجام داده ام و تمام شده است.

لباس دختر دومی را گرفته ام و منتظر لباس دختر بزرگه ام تا پای شلوارهایشان را درست کنم و تزیینشان کنم.

دیروز بردمشان و کفشهایشان را خریدم.

وسایل مدرسه شان هم خریده شد و همچنین کیف ها.

چند تا از هد بند هایشان را نگین زده ام و چند تا هم هنوز مانده است.

فقط جوراب نخریده ام و گل برای مقنعه شان نبافته ام و بند پاک کن نبافته ام و یک عروسک برای کیفشان هم باید ببافم.

فعلاً ظرف آشغال تراششان را بافتم و کامل شد.

با این قوطی های کمپوت آناناس:

 

 

دختر بزرگه به خاله اش می گوید:

یکی از انگیزه های ما برای خوردن کمپوت آناناس ، همین قوطی هاست!!!تعجب

 

بافتن و چسباندن و تزیین ،  یک و نیم روز نا پیوسته وقت برد.

و این هم از جاتراشی بچه ها:

 

 

طرح هندوانه ای:

 

 

طرح کفشدوزکی:

 

 

این هم کل کار:

 

 

 

و این هم نتیجه تقسیم شده:

دو تای سمت راستی برای  دختر دومی و سمت چپی برای دختر بزرگه:

 

 

از سال قبل هم یک مدل زنبوری دارند که هنوز قابل استفاده است.

به خاطر قابل شستشو بودن از ریخت و مدل نمی افتند:

 

 

 

 

فعلا این گوشه ای بود از فعالیت من برای مدرسه بچه ها!

 


 

 

 

 

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:24 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

سفر مشهد و یک دیدار دوستانه!


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید




ادامه مطلب

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:23 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

اندر احوالات دخترکِ بی شیشه و پستونک!

اگر از احوالات دخترک خواسته باشید ، ملالی نیست جز دوریِ

"می می " و "می می"!اوه

دخترک هنوز در خانه ، گاهی شانسش را برای خوردن پستونک قیچی شده امتحان می کند و هنوز هم هر از گاهی احوال شیشه اش را می پرسد و شکل و شمایلش را بازرسی می کند تا خیالش راحت شود که قابل بازگشت هستند یا نه!

و هر بار سَرخورده به بهانه گیری الکی ادامه می دهد!

_چرا دختر دومی در را باز میکند؟

_چرا دختر بزرگه در دستشویی را می بندد؟

_چرا بچه ها با تبلت بازی میکنند؟

_چرا دختر بزرگه "یَ یَ یَ" (آدامس ) نمی دهد؟

_چرا کسی به بالش و پتویش دست زده؟

_و...

و تمام اینها انتقامیست که برای نبودن شیشه و پستونک باید پس بدهیم.

 

 

نیمه شب دخترک پس از اینکه خودش را حسابی به در و دیوار تخت می کوبد ، رضایت می دهد که شیر را با لیوان و نی بخورد.

و پس از هر جرعه حتماً تکرار می کند:

"می می اَ اَه"

" می می یَفت"(رفت)

 

و برای خوابیدن ، گاهی هنوز پستونک معروف را در مشتش نگه می دارد تا از بودنش اطمینان حاصل کند!

 

 

البته این اولین تجربه ام نبود.

10 سال قبل هم این تجربه را با دختر بزرگه شروع کردم و نتیجه داد.

به این شیوه:

 

 

و دختر بزرگه هم بعد از چند روز از خوردنش نا امید شد!

و اینها به زباله دان تاریخ پیوست:

 

 

البته از آنجا که من خیلی سخت چیزی را دور می اندازم ، اینها را از زباله دان تاریخ برگرداندم و یادگاری نگهداشتم!!!

 

دختر دومی هم پیرو بیماری اسهال و استفراغی که در 9 ماهگی گرفت ، از شدت تهوع ، این پستونک را برای همیشه از دهانش بیرون انداخت که انداخت.

 

 

و شیشه هایشان فقط در لفظ  ، آشغال مالیده و سوسکی شد و کار به دارچین و این حرفها نکشید خدا را شکر!

و چه آسان هم پذیرفتند طفلکی ها!

خوب نسل جدید است دخترک.

به راحتی دو نسل قبل نمی شود گولش زد!

 

این بود احوالات دختر های من در باب شیشه و پستونک!

 

از مجموع 9 ماموریت غیر ممکنی که با دخترها در پیش رو داشتم هشت تایش به سلامتی به خیر گذشته است.

گرفتن دختر بزرگه از شیر و پستونک و پوشک

گرفتن دختر دومی از شیر و پستونک و پوشک

گرفتن دخترک از شیر وپستونک

و حالا مانده ماموریت غیر ممکن 9 .

که احتمالا تا وقتی که دخترک بیشتر به حرف نیفتاده است مسکوت باقی خواهد ماند!

 

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:23 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

صفحه قبل 1 ... 19 20 21 22 23 24 25 ... 41 صفحه بعد
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ،