❤❤❤سه دختر من❤❤❤
صفحات جداگانه

 

 

 

 

بافتنی های من

 

لباس

♥کلاه و شال

 ♥پاپوش 

♥تزیینی و گل سر

♥ عروسک بافی

♥کاردستی


♥ دستکش بافتنی

 

:Instagram

mehrbano0o0@

اینستاگرام هنری:

setabrak@

کانال هنری تلگرام:

telegram.me/setabrak

[ شنبه 14 آذر 1394 ] [ 0:17 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

حکمت!

 

میدانم که هر چه پیش می آید حکمتی دارد و ضرورتی،

 

 

میدانم آنچه پیش می آید همه لطف است و لطف،

 

 

اما کاش به شکلی به من میفهماندی حکمت این همه اتفاق ناخوشایند این روزها را!

 

 

این چهارمین بود و کاش آخرین باشد.

 

 

خدایا شکر!

به خاطر آنچه پیش آمده و به خاطر ناگوارترش که می توانست پیش بیاید و نیامد.

 

 

خدایا!

در حکمتت توان مرا هم در نظر بگیر!

 

 

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:30 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

پزشکان خانه ی ما!

 

این عروسک ها اینجا و در یک ردیف چه میکنند؟

 

 

اینجا مثلا اتاق انتظار مطب و این ها بیماران پزشکانی که از قضا دوتایی با هم و در کنار هم طبابت می کنند!(به حق چیزهای ندیده!)

 

و اینها هم همان پزشکان مورد گفتگو ، در مطب!

 

 

پزشکان با دقت و مهارت به ویزیت بیماران مشغولند و این یکی پزشک کوچکتر هم فعلا به آرام کردن بیمارش مشغول است.

اما حوسش به همه جا هست غیر از بیمارش!

 

 

 

و اگر بیمار ساکت و آرام نشد ، روی پاهایش می گذارد و از حرکات فیزیکی نسبتاً خشن (که به زعم خودش همان ضربه های آرام و نوازش گونه ی موقع خواباندن است روی پشت ) بچه کمک میگیرد.

 

 

و آن یکی دکتر هنوز به بیمار فرصت نفس کشیدن هم نداده است.

کلا حلق و گوش باقی نگذاشته برای بیمار بینوا!

 

 

این یکی دکتر هم هنوز پی بازیگوشیست در کنار ویزیت بیمار.

 

 

روشهای آرامش دهی و روان درمانی هنوز ادامه دارد توسط پزشک کوچکتر!

و من بمیرم اگر دروغ بگویم.که هنوز پیش نیامده این پزشک ،صورت شسته شده ی  ما را اینطور محکم ، مثال کف پای نشسته ی  بیمارش ببوسد.

 

 

 

بیمار که کمی آرام شد شروع میکند به معاینات نسبتاً مشکلتر و چکش وار.

کاش ستون فقراتی برای بیمار بماند!

 پزشک بزرگتر  هم هنوز بیمار را رها نکرده و گوشی معاینه را در دهان بیمار هم می چپاند!

 

 

 

 

 

این دو پزشک در مطب مشترک ، چنان با آرامش معاینات کامل را روی بیماران انجام می دهند که انگار نه انگار جماعتی بیرونِ در منتظر ورود به اتاق هستند.

هر پزشک باید تقسیم ساعت برای بیمار را رعایت کند!

 

چنانچه کسی آدرسی از این پزشکان مجرب خواست ، آدرس این است:

خانه ی ما ، گوشه ی کمد جا رختخوابی که تازگی ها تغییر کاربری داده به مکان بازی و مطب بچه ها.

لطفا قبل از آمدن با منشی هماهنگ شود!

 

از تمام مراجعه کنندگان عزیز  به خاطر اینکه پزشکان تازه از خواب بیدار شده اند و هنوز به سر و روی خود نرسیده اند عذر خواهی می کنیم!

 

در ضمن چهاردهمین دندان خانوم دکتر کوچکتر نیز در آمد.

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:29 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

شیشه آب لیمو

 

یکی از فاکتورهای من برای خرید مواد غذایی و یا هر چیزی که دارای یک بسته یا شیشه می باشد ، شکل بسته بندی آن محصول است!

یعنی چه؟

یعنی اینکه مثلاً من وقتی میخواهم یک بسته شکلات یا آبلیمو یا آب میوه یا ... بخرم به این صورت عمل میکنم:

1- ابتدا به قسمت مربوطه در فروشگاه مراجعه می کنم و روبروی آن قسمت می ایستم.

2-بعد دنبال مارک ها و برند های معتبر میگردم.

3-بعد دنبال شیشه ها و ظرفهای خوشگل.

4-اگر برند های معروف در بسته بندی خوشگل بود که چه عالی!در غیر ای صورت ،در نهایت همان ظرفهای خوشگل را انتخاب میکنم.

و در دل می گویم:

"حالا یه بار امتحانش که ضرری نداره!شاید خوب بود!"

و اینگونه است که حالا همسرم حتی موقع خرید ماست یا پنیر یا ماء الشعیر یا آب میوه ، کمی هم ذوق مرا در نظر میگیرد و من با ورودش و دیدن ظرف جدید ماست و پنیر و دوغ و ... کلی روحیه ام عوض میشود!

 

نمونه اش:

این آبلیموهای "سمیه" که معرف حضورتان هست.

در نگاه اول عاشق شیشه اش شدم و در همان فروشگاه هزار تا ایده ،نه برای خوردنش ، بلکه برای شیشه خالی اش به ذهنم آمد که یکی یکی عملی اش میکنم.

در حرکت اول شیشه ها را با برچسب هایی که داشتم به این حالت در آوردم.

گلدانی برای گلهایی که عشق من هستند در خانه مان و توضیحات بیشتری خواهم داد برایشان!

 

 

 

و بعد:

 

 

و بعد تر:

 

 

خدایی این گلدان و گل ذوق ندارد؟

باور کنید اگر در گلدان کریستال گل میگذاشتم اینقدر روحم حال نمی آمد!

 

بعد دیدم هم شیشه دارم و هم برچسب.

افتادم به جان شیشه های آبلیمو و آبغوره داخل یخچال.

راستش برای این شیشه ها دنبال رنگ ویترای بودم.

ولی نتوانستم این رنگ را پیدا کنم.

پس یک تزیین موقت برایش در نظر گرفتم و شد این:

 

 

شکر خدا فعلا شیشه های آبلیموی سمیه ام تمام شده و فقط یک سایز کوچکش را دارم.

 

 

چند وقت پیش هم یک ظرف دوغ را اصلاح کردم که شد این:

 

 

و من یک دل بی در و طاقچه ای دارم که وقتی چیزی درست میکنم نظر همه را جویا می شوم.

در همین راستا از دختر دومی پرسیدم:"مامان جون قشنگ شده؟"لبخند

بسیار ریلکس جواب داد:"آره ولی نمیدونم چرا اینقدر شبیه ظرف دوغه!"تعجب

و ما خجالت زده گشتیم اساسی!

 

همچنین یکی دیگر از مواردی که من برایش ذوق مبسوطی می نمایم خوردن شیر "طراوت " توسط دخترک است.

البته الان دیگر با کمال شجاعت شیشه شیر را دور می اندازم ولی زمان جاهلیت که شیشه ها را با دقت میشستم و جمع میکردم نتیجه اش این بود:

 

 

 

این گلها تنها چند شاخه بودند که مادر شوهر از خانه شان برایم آورد و من با قلمه زدن ، به این تعداد در ورودی خانه ، و همین تعداد در جاهای مختلف خانه و کادو به این و آن تکثیرش کردم .

 

خلاصه که من برای دور انداختن هر جعبه و هر گونه بسته بندی ، یک جلسه دو فوریتی کنار سطل آشغال با خودم میگذارم .

آن هم جهت راضی کردن خودم به این که:

"ببین عزیزم!این مورد دور انداختنیست و هیچ کاری با این بسته یا شیشه یا ظرف نمیشود کرد.بگذار و بگذر!"

و خودم را به سختی قانع می کنم برای دور انداختن و خلاص!

 

گاهی برای همین ظرفها ، عکسها و نوشته های روی در و دیوار خانه ام ، برنامه ریزیهای روی دیوار آشپزخانه ام، و خیلی چیزهای دیگر مرا به استهزا گرفته اند و به گوشم رسیده است.

اما من با همین چیزهای کوچک نفس میکشم و خوشم.

با عکسهای خانواده ام که کل کابینتها و آشپزخانه ام را پر کرده.

با همین جمله هایی که به در و دیوار می نویسم و به قول بقیه آشپزخانه ام را به "مرکز سمعی بصری " خانه تبدیل کرده.

من با همین ها خوشم.

و دلم شور میزند برای خانه ای که میخواهد با دکوراتور تکمیل شود.

که مبادا قدرت دیوانه بازیهایم را از من بگیرد!

 

 

 

 

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:29 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

برنامه ریزی دختر دومی!

 

لیست مسافرت دختر دومی را یادتان هست؟

دیروز صبح ساعت 7 که بیدار شدم ؛

خواب آلود خودم را به اتاق دختر ها کشاندم برای بیدار کردن دختر بزرگه ،جهت کلاس دوشنبه های مدرسه.

همین طور که مشغول بیدار کردن دختر بزرگه و حرص خوردن از سنگینی خوابش بودم ، دیدم بالای سر دختر دومی یک برگه برنامه ریزی برای فردایش هست.

خلاصه در آن وقت صبح که تنها دو ساعت از خوابم گذشته بود فقط ، از برگه اش عکس انداختم و بعد که بیدارشد خودش برنامه اش را توضیح داد!

این برنامه ریزی دختر دومی بود:

 

 

 

و این هم توضیحات دخترم:

 

 

از چپ به راست:

اول کامپیوتر ، بعد کتاب تصاویر مخفی ، بعد خمیر بازی (چون بعد از بازی ، خمیرهایش را گرد میکند ، گرد گشیده است) ، بازی با دخترک (توپ ، خودش ، دخترک ) ، خواندن کتاب توسط من ، بازی با تبلت ، خوردن افطاری ، دیدن سی دی با دختر بزرگه (از نظر دختر دومی انگار هر چه سن مورد نقاشی بیشتر می شود ، موهایش هم بلند تر می شود!) ، خوردن سحری!

 

و دخترم متذکر شد که میخواسته قبل از اینها جمع و جور اتاق را بکشد ولی نمیدانسته چطوری نقاشی اش کند!

 

♥ بی کیفیت بودن عکسها ارتباط مستقیم دارد با خواب آلودگی بنده حقیر!

 

 

 وبلاگ  چهل تیکه را میشناسید؟

همین الان من یک تیکه اش را به روز کردم .

یک آشی برایتان پخته ام با دو میلیمتر روغن رویش!

باور ندارید؟

ببینید!

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:29 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

خواب با اعمال شاقه!

 

این روزها دخترک روشها و مکانهای مختلفی برای خوابیدن و شیر خوردن کشف می کند.

تا این ساعت که هنوز  مطلبی از نتایج این تحقیقات به ما ارائه نداده است!

ولی به محض اینکه  اعلام کرد کجای خانه را برای شیر خوردن بیشتر پسندیده است ، حتماً اطلاع رسانی خواهد شد!

مثلا این یکی از آن مکانهاست :

 

 

 

 

سنگ ورودی کتابخانه!

 

 

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:29 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

همین جوری!

 

یک کادوی کوچک برای تولد دختر بزرگه:

دفتر خاطرات

ماجرای این دفتر در یک پست نوشته خواهد شد!

 

و دو تا از این پارچها

کادوی مادر (مادر شوهر) برای تولد خودم

که مثل ندید بدید ها سریع استفاده اش کردم!

 

 

 

 

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:28 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

دنیای تکنولوژی!

 

اعتراف می کنم که شخصاً ،  از یازده سال قبل به طور رسمی وارد دنیای تکنولوژی و رایانه و تلفن همراه شدم .

این نسل که از بدو تولد با این ابزار سر و کار دارند و با ژست و تسلط کافی با آنها کار می کنند به کجا می رسند؟

آن هم با این فیگور خفن!

 

 

اصولاً تکنولوژی در خانه ما بیداد میکند!

تاجایی که از یک سالگی دخترک ، روی گوشی ام برای قفل ، الگو گذاشتم.

چون دخترک به راحتی فهمیده بود با کشیدن انگشت روی صفحه می شود قفل را باز کرد!

 

 

 

و مشارکت در تکنولوژی!

 

 

 

نسل جدید است دیگر!

 

 

 

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:28 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

شلوغی این روزها!

 

دخترک از روز شنبه ، در راه برگشت تب کرد و روز به روز  بدتر شده است.

از وقتی که برگشتیم شبها تا صبح مشغول دارو و شربت دادن و پاشویه دادن دخترک هستیم.

دیشب تب دخترک تا 40 درجه رسید و کار به تزریق آمپول کشید برای پایین آوردن تبش.

حالا خنک تر شده ولی بسیار بد اخلاق است.

داروهای دیشب حسابی کلافه و بی حالش کرده و چاره ای نیست جز مدارا!

 

 

 

 

این روزها سرم شلوغ است.

کارهای مدرسه بچه ها را باید روبراه کنم در این چند روز باقیمانده.

لباسهایشان را عمه برده است برای کوتاه کردن پایین شلوار.

کیفهایشان را دیشب چیدند و باید به وسایلشان برچسب اسمشان را بزنم.

برای پاک کن هایشان بند بافته ام و تمام شده.

شاید یکی دیگر برای دختر دومی ببافم.اگر وقت کنم.

برای کیفهایشان آویز عروسک بافته ام.

تل های روی هد بندشان را بافته ام و فقط مانده وصل کردن گلها به بندهایشان و زدن قفلشان.

کمد کتابشان را تمیز کرده اند و چیده اند.

احتمالاً یکشنبه ،  روز جشن شکوفه های دختر دومیست.

کارهایم که تمام شود یک وقفه چند روزه دارم تا رسیدن کتابهای دخترها و برچسب زدن و جلد کردن و دفتر خریدن و روی روال انداختن دخترها .

به خصوص دختر دومی که امسال اولین تجربه ی رسمیِ مدرسه اش است.

 

 

این همه حرف به هم بافتم تا بگویم شرمنده ام از اینکه این روزها به چهل تیکه نمی رسم.

این روزهای شلوغ را که بگذرانم حتما از خجالت همه در می آیم.

ممنون که کم کاریهایم را می بخشید.

 

 

 

 

 

 

 

 

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:27 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

دستکش بافت

 

در طول دوشب متوالی ، بعد از افطار و حین دیدن سریالهای ماه رمضان ، دستکش دختر بزرگه را بافتم.

و حالا مشغول بافتن دستکشی درست مثل همین برای دختر دومی هستم.

یک لنگه اش تمام شده و مانده یک لنگه ی دیگر به اضافه ی گل رویش.

 

این دستکش دختر بزرگه:

 

 

این عکس یک لنگه ای:

نیشخند

 

 

و این هم عکس دستکش بی دست:

(چقدر دستکش بی دست زشت است!)

 

 

این تزیینِ قلاب بافیِ میان دستکش برای آنها که قصد بافت دارند:

 

 

این هم یک دستکش همین جوری که پارسال بافتم:

ساده و بی گل مَنگُلی!

برای ایده!

 

 

 

و در این میان سخت ترین کار ، اندازه گیری دستکش دخترها بود که هر بار باید برای دخترک هم اندازه می زدم!

و نه تنها به دستش ؛

بلکه به پا و شکم و خلاصه به هر جایی که خودش دستور می داد!

کار طاقت فرسایی بود!آخ

 

 

به محض تمام شدن دستکش دختر دومی آن را هم میگذارم.

ولی فرقی با هم ندارند.

 

 

 

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:27 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

دستکش بافت 2

 

پیرو پست پایین دستکش دختر دومی هم آماده شد:

 

 

 

و باز هم در ادامه پست پایین ، این بار نه تنها هزار بار دستکش را به دست دخترک اندازه گرفتیم ، بلکه به زور مجبور به عکاسی هم شدیم.

آن هم در همان ژست دختر دومی!

 

 

 

 

 

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:27 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

صفحه قبل 1 ... 19 20 21 22 23 24 25 ... 43 صفحه بعد
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ،