صفحات جداگانه

[ يکشنبه 20 بهمن 1392 ] [ 10:08 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

خرید مجدد کاموا

 

من از خرید کاموا برگشتم.

با یک دنیا لحظه ی خوب کاموا دیدن و خریدن، و البته یک دنیا لحظه ی بد سردرد بعد از تهران رفتن!

ولی چه روزی بود و چه کامواهایی!

هر کاموایی را که می دیدم یک لباس توی ذهنم برای دخترها می بافتم!

نخ ها خیلی خوشگل بودند ولی خیلی گران!

البته می دانم که بافته شده ی همین نخ ها بیشتر از این ها می ارزد.ولی خوب برای منِ عشق کاموا و بافتنی واقعا هزینه بر است!

این نتیجه ی خرید امروزم:

 

دو تا کاموای رنگی که حراج خورده بود.(برای دستکش و هد بند و ...)

هر کاموا 3000 تومان

 

 

کامواهای کم آمده برای بافت عروسک:

هر عدد 3000 تومان

 

 

کاموا برای بافت پالتوی دختر دومی:

هر کاموا 6000 تومان

 

 

کاموا برای بافت ژاکت و شلوار دخترک:

هر کاموا 4500 تومان

 

 

کاموا برای بافت اشارپ خودم!!!از خود راضی

هر کاموا 6000 تومان

 

 

کاموای شال گردن برای پدر شوهرم:

هر عدد 4000 تومان

 

 

وقتی به حسن آباد رفتم یک کلاس 45 دقیقه ای از خانم بیات را شرکت کردم و چند تا اشکال و نکته از ایشان پرسیدم.

استاد گرامی بعد از تعریف و تمجید از استعداد بافندگی اینجانب! به من توصیه کردند به جای کلاس آمدن سی دی آموزشی اش را خریداری کنم که در آن 20 مدل بافت را آموزش داده اند.

و همچنین آموزش بافت با میل (یو).

یعنی این میل:

 

 

 

 

 

حالا ما که مجذوب تعریفات ایشان شدیم و میل و سی دی را خریداری نمودیم.

کاربرد و بافتش را هم بعداً به اطلاعتان می رسانم!

 

و در آخر مگر می شود من پا به مترو بگذارم و تمامی فروشندگان مترو را بی نصیب بگذارم؟

حاشا و کلّا!

اینها هم سهم خرید من از مترو:

 

 

خدا می داند چقدر چیزهای دیگر از جمله روسری نخی و گیره روسری و گل سر و گوشواره و لباس و ...هم دلم خواست و من بر نفس سرکشم لگام زدم و نخریدم!

 

این هم از امروز من!

 

 

 

البته امروز یک پست دیگر هم دارد که به کاموا اصلاً ربطی ندارد و بعد می گذارمش.

 

 

فعلا لذت این تپلی های رنگارنگ خریداری شده را ببرید تا بعد!

 

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:25 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

ماموریت غیر ممکن 1 و 2 دخترک!

امروز سومین روزیست که دخترک در شرایط فوق العاده به سر می برد!

شرایطی حاد ، البته از نظر خودش.

از روز 12 شهریور ماه تصمیم کبری را گرفتم.

چند روزی بود که غذا نخوردن دخترک به حد اعلا رسیده بود.

نه اینکه بگویم گرسنه می ماند.بلکه از شدت علاقه به می می (شیشه) غذا هم نمیخورد.

مدام شیشه پر از شیر دستش بود و با هیچ ترفندی هم نمیشد شیر دادنش را به تعویق انداخت.

این در حالی بود که برای غذا خوردنش لا اقل دو ساعت قبل از غذا نباید شیر یا چیز دیگری میخورد.

 

 

از طرفی دیگر ، دخترک که پستونک را بیشتر موقع خواب می خورد ، حالا حتی سراغش را میگرفت و پیدایش میکرد و در دهانش میگذاشت و راه می رفت.

و با وارد شدن پستونک به دهانش انگار کلی مسکن به خونش وارد میشد ،  که بچه خمار میشد و کم تحرک!

پس برای پستونک از روش کودکی های دختر بزرگه استفاده کردم و این بلا به سر پستونک آمد:

 

 

بار بعد که دخترک پستونک خواست بسیار ریلکس دادم دستش و به کار خودم رسیدم.

ولی دوربین را از قبل آماده کردم برای ثبت واکنشش.

هم عکاسی و هم فیلمبرداری!!!(چنین مادر با عاطفه ای هستم من!)

 

و واکنش دخترک به پستونک نیمه شده:

 

 

سعی می کند بافشار در دهانش نگه دارد!

 

 

 

اما می افتد و می افتد:

 

 

 

 

دخترک حتی بررسی کامل هم میکند ولی به نتیجه نمیرسد:

 

 

در نتیجه سومین روزیست که دخترک موقع خواب پستونک را در دستش نگه می دارد به جای خوردن !

 

و این هم از سرنوشت شیشه شیر:

 

 

 

دخترک که شیر خواست ، سر شیشه اش را در دارچین فرو کردم و بعد شیر ریختم برایش.

تا حتی اگر خورد ، تلخی دارچین باعث شود شیشه را نخورد.

در نتیجه حالا دخترک میداند که می می اش (اَه اَه) شده و حتی میداند عامل خرابکار از کجا بوده و مدام کابینت ادویه ها را نشان میدهد به همه!

و محال است که وقتی به آشپزخانه وارد میشود تکرار نکند " اَه اَه" و کابینت را نشان ندهد و جالب اینکه حتی از کنار کابینتی که شیشه اش روی آن است رد نمیشود.

شب اول ، نصفه شب شیشه دادمش و صبح قبل از بیدار شدنش شیشه را مخفی کردم.

ولی دیشب مجبور شدم دو بار شیر بیاورم برایش و بنشینم تا با نی بخورد.

و در هر جرعه تکرار می کرد " می می اَه اَه!"!

 

 

 


[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:24 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

کنسرتی دوباره!

در نگاه اول ،  این وسیله ، یک جارو برقی است که سوغات پدر از مکه است:

 

 

اما این روزها این وسیله کاربریِ دیگری هم دارد و تبدیل شده به وسیله ای برای آوازخوانی معروف دخترک!

 

و این طرز استفاده از این وسیله:

 

ابتدا پاییدن تلویزیون برای پیش بینی شروع یک آهنگ:

 

 

و سپس شروع خوانندگی:

که با کمی لبخند همراه است!

و همراهی خواهر خواننده با حرکات موزون!

 

 

 

البته که باید تمام جهات سالن و تمام حضار از دیدن قیافه خواننده لذت ببرند!

 

 

و بالاخره لحظه ی اوج معروف!

 

 

تا برنامه ای دیگر و آلبومی دیگر و کنسرتی دیگر ،

بدرود!

 

 

* من به فدای آن موهای کوچولویی که پشت سرت بستی مادر!


[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:24 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

بافتنی جا تراشی

 

تا امروز که 10 شهریور ماه است ، یکسری از کارهای مدرسه بچه ها را انجام داده ام و تمام شده است.

لباس دختر دومی را گرفته ام و منتظر لباس دختر بزرگه ام تا پای شلوارهایشان را درست کنم و تزیینشان کنم.

دیروز بردمشان و کفشهایشان را خریدم.

وسایل مدرسه شان هم خریده شد و همچنین کیف ها.

چند تا از هد بند هایشان را نگین زده ام و چند تا هم هنوز مانده است.

فقط جوراب نخریده ام و گل برای مقنعه شان نبافته ام و بند پاک کن نبافته ام و یک عروسک برای کیفشان هم باید ببافم.

فعلاً ظرف آشغال تراششان را بافتم و کامل شد.

با این قوطی های کمپوت آناناس:

 

 

دختر بزرگه به خاله اش می گوید:

یکی از انگیزه های ما برای خوردن کمپوت آناناس ، همین قوطی هاست!!!تعجب

 

بافتن و چسباندن و تزیین ،  یک و نیم روز نا پیوسته وقت برد.

و این هم از جاتراشی بچه ها:

 

 

طرح هندوانه ای:

 

 

طرح کفشدوزکی:

 

 

این هم کل کار:

 

 

 

و این هم نتیجه تقسیم شده:

دو تای سمت راستی برای  دختر دومی و سمت چپی برای دختر بزرگه:

 

 

از سال قبل هم یک مدل زنبوری دارند که هنوز قابل استفاده است.

به خاطر قابل شستشو بودن از ریخت و مدل نمی افتند:

 

 

 

 

فعلا این گوشه ای بود از فعالیت من برای مدرسه بچه ها!

 


 

 

 

 

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:24 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

سفر مشهد و یک دیدار دوستانه!


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید




ادامه مطلب

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:23 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

اندر احوالات دخترکِ بی شیشه و پستونک!

اگر از احوالات دخترک خواسته باشید ، ملالی نیست جز دوریِ

"می می " و "می می"!اوه

دخترک هنوز در خانه ، گاهی شانسش را برای خوردن پستونک قیچی شده امتحان می کند و هنوز هم هر از گاهی احوال شیشه اش را می پرسد و شکل و شمایلش را بازرسی می کند تا خیالش راحت شود که قابل بازگشت هستند یا نه!

و هر بار سَرخورده به بهانه گیری الکی ادامه می دهد!

_چرا دختر دومی در را باز میکند؟

_چرا دختر بزرگه در دستشویی را می بندد؟

_چرا بچه ها با تبلت بازی میکنند؟

_چرا دختر بزرگه "یَ یَ یَ" (آدامس ) نمی دهد؟

_چرا کسی به بالش و پتویش دست زده؟

_و...

و تمام اینها انتقامیست که برای نبودن شیشه و پستونک باید پس بدهیم.

 

 

نیمه شب دخترک پس از اینکه خودش را حسابی به در و دیوار تخت می کوبد ، رضایت می دهد که شیر را با لیوان و نی بخورد.

و پس از هر جرعه حتماً تکرار می کند:

"می می اَ اَه"

" می می یَفت"(رفت)

 

و برای خوابیدن ، گاهی هنوز پستونک معروف را در مشتش نگه می دارد تا از بودنش اطمینان حاصل کند!

 

 

البته این اولین تجربه ام نبود.

10 سال قبل هم این تجربه را با دختر بزرگه شروع کردم و نتیجه داد.

به این شیوه:

 

 

و دختر بزرگه هم بعد از چند روز از خوردنش نا امید شد!

و اینها به زباله دان تاریخ پیوست:

 

 

البته از آنجا که من خیلی سخت چیزی را دور می اندازم ، اینها را از زباله دان تاریخ برگرداندم و یادگاری نگهداشتم!!!

 

دختر دومی هم پیرو بیماری اسهال و استفراغی که در 9 ماهگی گرفت ، از شدت تهوع ، این پستونک را برای همیشه از دهانش بیرون انداخت که انداخت.

 

 

و شیشه هایشان فقط در لفظ  ، آشغال مالیده و سوسکی شد و کار به دارچین و این حرفها نکشید خدا را شکر!

و چه آسان هم پذیرفتند طفلکی ها!

خوب نسل جدید است دخترک.

به راحتی دو نسل قبل نمی شود گولش زد!

 

این بود احوالات دختر های من در باب شیشه و پستونک!

 

از مجموع 9 ماموریت غیر ممکنی که با دخترها در پیش رو داشتم هشت تایش به سلامتی به خیر گذشته است.

گرفتن دختر بزرگه از شیر و پستونک و پوشک

گرفتن دختر دومی از شیر و پستونک و پوشک

گرفتن دخترک از شیر وپستونک

و حالا مانده ماموریت غیر ممکن 9 .

که احتمالا تا وقتی که دخترک بیشتر به حرف نیفتاده است مسکوت باقی خواهد ماند!

 

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:23 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

مرخصی

 

چند روزی نیستم.

احتمالا تا آخر هفته.

به اندازه ی سفری به دیار شمس الشموس!

اینترنت دارم به اندازه خواندنتان و خواندن کامنتهایتان که سخت دلبسته شان هستم.

نایب الزیاره همه هستم.

وبلاگی و غیر وبلاگی.

دوست و نا آشنا.

اگر لایق باشم!

 

لایق وصل تو که من نیستم

اذن به یک لحظه نگاهم بده!

 

 

* هر وقت برنامه سفر دارم کلی از سرگرمیهایم را برای خودم ردیف میکنم.

کتاب ، مجله ، بافتنی ، موبایل ، ...

انگار واقعا چند روزی دارم از زندگی مرخصی می گیرم.

می دانم که به بسیاری از اینها هم نمیرسم.

اما بودنشان برایم مایه امیدواریست!

 

 

 

 

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:23 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

دختر با سواد من!

امروز دختر دومی اولین حرف از حروف الفبای فارسی را یاد گرفت.

آ  ا

همان که در این 34 سالی که از خدا عمر گرفتیم ، سرگیجه مان داد از بس اسم عوض کرد.

آ با کلاه.....ا بی کلاه

آ اول .....ا دوم

آ غیر آخر .....ا آخر

آ بزرگ .....آ کوچک

و حالا در سال 1392 ، همزمان با کلاس اولی شدن دختر دومی ، دریافتیم که این حرفِ پر حرف و حدیث ، نامِ « آ  اول و  ا  غیر اول « را برای خودشان برگزیدند.

تا دخترک هم خدا بزرگ است.

دختردومی امروز خوشحال و خندان از با سواد شدنش به خانه آمد. و طفلک نمیدانست 31 حرف دیگر تا با سواد شدن فاصله دارد!

 

 

و داستانی تعریف کرد از اینکه:

 

 

«دو تا "ا" بودند که یکی زبر و زرنگ بود و یکی تنبل.

یکی که زبر و زرنگ بود به آن یکی گفت بیا برویم بازی و آن تنبله نیامد و "ا" زبر و زرنگ به تنهایی رفت به کوه و دشت و در میان بازی متوجه شد که چیزی بین سنگهاست.

بیرون آوردش و به او گفت بیا تا با هم دوست شویم و طرف که نامش (مَد) بود گفت: دوستی من با تو دو تا شرط دارد.یکی اینکه همیشه من روی سر تو باشم و دیگر اینکه تو همیشه اول کلمه باشی.

و جناب "ا" قبول کرد.

خلاصه با هم به خانه رفتند و "آ" خطاب به "ا" تنبل گفت هنوز که خوابیدی.پاشو که مهمان داریم.ظرفها را هم که نشستی.رختخوابها را هم که جمع نکردی!

"ا" تنبل گفت باشد من کمک می کنم به شرطی که من همیشه وسط و آخر کلمه بیایم.

و "آ" این شرط را هم پذیرفت.

و این دو حرف با خوبی و خوشی در کلمه ها زندگی کردند.»

 

 

 

 

و با این داستان که معلم تعریف کرد دختر دومی پذیرفت که هر کدام از این حروف کجا می آیند.

و وسیله کمک آموزشی این داستان این بود که قرعه درست کردنش به نام من افتاد و نتیجه کلی فکر و انرژی شد ای

 

 

 

 

 

 

البته از این نمونه یک "ا" غیر اول هم درست کردم که درست مثل همین بود اما بدون "مَد".

با پارچه پولیش و مقوا و چشم متحرک و بافتنی دست و دوختن و چسباندن با چسب حرارتی تا محکمتر و آهار دارتر باشد.

خلاصه که دخترمان هم باسواد شد و رفت!!!

 

 

از این مرحله به بعد به مامانهایی که کلاس اولی دارند کتابهای "قصه های خانه ی بی بی رعنا" را توصیه می کنم تا برای بچه هایشان بخوانند.

این کتابها به صورت یک بسته هستند که در هر کدام یک قصه گفته می شود و حرفی که کودک از الفبا خوانده مثلا "آا" به رنگ قرمز نوشته می شود تا کودک حرف را کاملاً بشناسد.

کتابهای جذابی هستند و مفید از نشر جان جهان.

دیروز جلسه اول آبان ماه هم برگزار شد و دوباره توصیه هایی بود که سر فرصت می نویسم و برای آنها که کلاس اولی دارند و خواهند  داشت.

 

 

 

پی نوشت 1: دختر دومی که امروز در کلاس با وسایلی که من دوخته بودم آموزش دیده بود ، وقتی به خانه آمد گفت:

"تا حالا هر کی می گفت هنرمندی باور نمیکردم.ولی امروز که خانوممون با وسیله ها داستان گفت فهمیدم واقعاً هنرمندی!!!خمیازهاز خود راضیتشویق

و من:   منتظرمنتظرمنتظرمنتظرمنتظرمنتظر

 

پی نوشت2 :

دیشب رفتیم و فیلم "هیس..." را دیدیم.

آنقدر اعصابم به هم ریخته بود که میخواستم وسط فیلم دست دختر ها را بگیرم و به خانه برگردم.

تحمل کردم و نشستم به خاطر دخترها.

دختر دومی که اصلا فیلم را نگرفت و گفت :ما که فقط زندان دیدیم و گریه!

برای دختر بزرگه خوب بود.

اما مقصود من دختر دومی بود تا برای جایی رفتن بدون من اصرار نکند.

خوب جواب نداد.

ولی من تا رسیدن به خانه چنان لرزی داشتم که نفهمیدم برای سرما خوردگی ام بود یا تحریک عصبی بیش از حد توان من!

دیدن این فیلم را به همه دختر دارها توصیه می کنم.

هر چند که نقص بسیار داشت.

 

 

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:22 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

بافتنی های مدرسه

 

حال دخترک از لطف خدا و دعای دوستان بسیار بهتر است.

طبق پیش بینی ، بیماری ویروسی بود که پس از قطع تب ، دانه های ریز قرمز از بدنش بیرون ریخت و به خیر و خوشی تمام شد.

فقط من ماندم و یک دختر غرغرو و بد اخلاق که به زمین و زمان گیر می دهد و گریه می کند.

خدایا صبر!

 

دیشب یک بند پاک کنِ دیگرِ دختر دومی هم تمام شد و بافتنی های مدرسه ای به سلامتی بافته شد.

لباسها را عمه تحویل داد و اتو شد و یقه ها و آستینهایشان را با نگین های اتویی تزیین کردم و لباسها هم کارشان پایان یافت.

برچسب اسم ها زده شد و کیفها سر و سامان پیدا کرد.

 

 

این پست باشد برای بافتنی ها ، تا پست بعد وسایل مدرسه ای را بگذارم.

این بند پاک کن های دخترها:

 

 

 

 

این هم نمای پشت بندها که مثل گل سینه به لباسشان وصل میشود:

 

 

و بند پاک کن دختر دومی:

این یکی را گردنی بافتم برایش.

 

 

این هم عروسکی که برای کیف هایشان بافتم:

 

 

 

و تل های روی هد بند:

(بر اساس ترکیب رنگ بلوز زیر سارافونشان بافتم)

 

 

و ترکیب رنگها:

 

 

 

 

خودم این رنگ آخری را از همه بیشتر دوست دارم!!!

 

و این هم موارد کاربردش:

 

 

 

ارزش این همه وقت گذاشتن را داشت؟


 

 

 

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:22 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

یک کلاه پر ماجرا...

بعضی وقتها یک لباسها و یا وسایلی جنبه ی موروثی پیدا می کنند!

حکایت این کلاه هم همین است!

یک کلاه و سه فرزند:

 

 

دختر بزرگه:

 

 

 

 

دختر دومی:

 

 

 

 

دخترک:

 

 

 

و کلاه همچنان پابرجاست.

مجدداً برای امسال دخترک.

و احتمالاً برای نوه ها!(ان شاالله!)

 

 

♥ این کلاه را در 11 ماهگی دختربزرگه خریدم به قیمت 1500 تومان !  علیرغم اینکه همراهی که با من به خرید آمده بود ، اصرار داشت به زیبا نبودنش!

اما خریدم و از آن موردهایی است که با نگاه کردن به آن ، به خودم می بالم برای قدرت "نه گفتن"!

 

 

مادرانه های پست قبل هنوز برایم دلنشین و تازه است!

 

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:21 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

صفحه قبل 1 ... 19 20 21 22 23 24 25 ... 41 صفحه بعد
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ،