صفحات جداگانه

[ يکشنبه 20 بهمن 1392 ] [ 10:08 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

نماز نیمه جماعت!

 

نماز نیمه جماعت دختران من:

باز آ، باز آ

هر آنچه هستی باز آ

حتی اگر مانند دخترک با لباس رکابی به نماز بایستی!

و یا مانند دختر دومی با لاک رنگارنگ!

و صد  البته با این میزان توجه عمیق!!!

که در هنگام قنوت حواست به بغل دستی ها هم باشد!

 

 

 

 

 

قبول باشد دخترم!

 

 

 

نکته 1:

بابت پست قبل خیلی زحمت کشیده ام و خیلی ذوقناکم هنوز!!!

 

 

 

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:14 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

سوییشرت و شلوار و کلاه دخترک

بافتنی سوییشرت و شلوار و کلاه دخترک:

 

نمیدانم چرا انقدر سخت تمام شد.

نه اینکه بافتش سخت باشد.

ولی هیچ رقم جور نمی شد تا بنشینم و کارهایش را انجام دهم.

کل کار ،آزمون و خطا بود و ایده اصلی از این عکس بود:

 

 

و این هم کار من:

 

روی لباس:

 

 

پشت لباس:

 

 

 

کلاه:

 

 

 

صاحب لباس:

 

 

ببخشید پشتش به شماست:

 

 

 

 

 

 

دیگر واقعاً ببخشید!!!

 

 

و مشغول عملیات ژانگولر و جلب توجه گرایانه!

 

 

 

 

و در پایان این مراسم عکاسی کلی خون دل خوردیم تا این لباس را از تنش در آوردیم.

زیرا ساعت 12 شب بود و مسلماً هیچ بچه ای با سوییشرت و شلوار نمیخوابد.

و دخترک زار زنان و اشک ریزان خوابید!!!

 

 

 

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:14 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

جامدادی

و اینک هنر دخترم .

که نیمی از آن در تابستان و بقیه اش که با من و مادرش (مادربزرگش) بود حالا تکمیل شده است.

 

 

 

کاموای این کیف ها را از محمود آباد خریده بودیم.وقتی رفته بودیم مسافرت.

نخ مشکی و نخ قرمز بهاران ،( از این نخهای نازک ) خریدیم و به ذهنمان رسید که

دو تایش را قاطی کنیم و نتیجه شد این جامدادی ها که دختر بزرگه خودش را خجالت داد و برای خودش بافت.

یکی برای مدرسه و یکی برای کلاس زبان.

مادر هم حدود یک ماه قبل آستر برایش دوخت.(آن موقع من هنوز حرکت انتحاری دوختن آستر را انجام نداده بودم و ناشی بودم.)

 

وقتی برای کیف خودم آستر دوختم و زیپ دوختم ، با کمال اعتماد به نفس زیپ

جامدادی های دختر بزرگه را هم دوختم و قابل استفاده شد اساسی!

 

 

 

 

 

و عکس فوق اصلا بدین منظور نیست که ما خیلی پولدار می باشیم.

بلکه از آن جهت است که اطلاع دهیم دخترم رو به پیشرفت است و برای یکی از

جامدادی ها جیب هم بافته است!

بععععله!

چنین دختر هنرمندی داریم ما!

حیف که تابستان تمام شد.

وگرنه یک تولید انبوه جامدادی و کیف هم در پیش داشتیم!

و در آخر اینکه یک کیف هم بافته شده است توسط دختر بزرگه که منتظر است تا من برایش دسته ببافم و من در اولین فرصت خواهم بافت و عکس خواهم گذاشت.

 

 

 

 

 

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:13 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

روزهای یک کلاس اولی!

 

دختر دومی تا درس "او     و" خوانده است.

میخواند و می نویسد.

من هم بالطبع با او می خوانم و می نویسم.

جدول می کشم و جمله می سازم برای دیکته اش.

هنوز بساط ساختن فلش کارت به راه است.

هر درس جدیدی که می گیرد ، فلش کارت کلمه های همان درس را می نویسم تا تمرین کنیم.

یکی دیگر از روشها یمان کتاب انگشتی است که به پیشنهاد معلمشان درست کردم.

این:

 

 

 

روی یک برگه یا کاغذ رنگی را دایره های کوچک برش می زنیم (با کاتر) و یک شابلون درست می کنیم.

حالا این شابلون را روی یک برگه A4  می گذاریم و داخل هر کدام از دایره ها کلمه ای می نویسیم.

من دو تا کاغذ مختلف درست کردم تا جای لغات تفاوت کند و دخترم جای کلمه ها را از حفظ نگوید.

حالا ما یک شابلون داریم و صفحاتی با کلمات متفاوت که زیر آن قرار می گیرد و از کودک می خواهیم تا لغات را بخواند ، یا لغتی را که از او می پرسیم با انگشت نشان دهد.

 

 

یکی دیگر از روشهاکه برای املا نویسی استفاده می کنم(به توصیه معلم) ، روش املای صامت است .

که دخترم به من نگاه می کند و کلمه ی مورد نظر را لب می زنم و او تشخیص می دهد من چه می گویم و همان کلمه را می نویسد.

 

 

 

و برای بخش و صدا کشی هم بعد از فکر زیاد به این روش رسیدم:

 

 

 

از آبسلانگ (چوب های پزشکی)  استفاده کردم و پشت و روی هر کدام از آنها یک نشانه را نوشتم.

کلمه را می گویم و او با نشانه های روی چوبها کلمه را می سازد.

بعد هم برایم بخش ها را از هم جدا می کند.

و یا مثلاً می پرسم صدای دوم کدام است؟

بخش اول کدام است؟

 

 

 

 

با این روش ها کمتر حوصله اش از درس و نوشتن و خواندن سر می رود.

 

و کاردستی اعداد:

 

 

 

 

 

و کاردستی دیگر که به دلخواه و طرح و ایده خودم درست کردم:

 

 

 

 

 

باز هم با استفاده از آبسلانگ و دایره هایی که با مداد رنگی روی آنها کشیدیم و روی آن از ماکارونی های ریز حیوانی چسباندیم.

 

و این وسایل البته در دست دخترک هم می چرخد و جالب این که همه ی اینها رویشان نوشته است:

" بابا ، بادا ، آ داد، اَبا"

فقط همین!

 

با این همه کار که برای دختر دومی می کنم ، دو روز قبل به خانه آمده و می گوید:

"مامان! خانومِمون میخواست 8 تا قارچ بده براش بکشی.بعد پشیمون شد.بهش گفتم خوب بده خانوم.مامانم که همیشه بیکار نشسته داره بافتنی می بافه.خوب چند تا قارچ هم بکشه اقلاً!"

و من :تعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجب

افسوسناراحتافسوسناراحتافسوسناراحتافسوسناراحتافسوسناراحت

 

الآن آیا حق دارم سرم را محکم بکوبم به دیوار؟

 

 

 

 

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:13 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

دخترک چرب و چیلی!

مجسم کن...

کلی کار داشته باشی...

کلی سر شلوغ باشی...

و ناگهان از داخل اتاق بچه ها صدای شیون و واویلا و آخ آخ و نچ نچ و فریاد های" مــــــــــــــــامـــــــــــــــــــان" ، "مــــــــــــــــــــــا مـــــــــــــــــــــان " دخترها بلند شود و دست مجرم را گرفته باشند و کشان کشان از اتاق بیرون آورده باشند و  ...اووووووووووووووووووف.....

با این صحنه مواجه شوی:

 

 

 

 

 

یک دخترک سر تا پا وازلین مالیده!!!

که با شدت و بدون وقفه دارد وازلین ها را روی پوست صورت و دست و پایش ماساژ می دهد...

خدایا صبری برسان...

 

 

 

خدارا شکر که دخترم دستی دارد که وازلین ها را به خودش بمالد.

و چشمی که وازلین را ببیند.

و فکری که درک می کند وازلین برای مالیدن روی پوست است.

 

و از همه مهمتر...

 

خدا را شکر دخترک مادری دارد که با بلوزش و پنج شش تا دستمال کاغذی بیفتد به جان سر و کله و دست و پایش برای تمیز کردن.

و خدا را شکر که دخترک پدری دارد که غش کند از خنده وقت دیدن قیافه ی چرب و چیل دخترکش!

و خواهر هایی دارد که با دقت و ظرافت و همیشه در صحنه بودنشان ، موجب می شوند لا اقل نیمی از قوطی وازلین از دست دخترک نجات پیدا کند.

خدا را شکر!!!

 

 

 

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:13 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

نذری سال 1392

عزاداری هایتان قبول!

نذری امسال هم به رسم هر سال در خانه مامان پخته شد.

عدس پلو و خرما و کمی هم پلو و قیمه در کنارش.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

روز خوبی بود .مثل سالهای قبل.

و دختران عزادار من:

 

 

 

 

 

 

 

این هم عاشورا شب ، که دخترک محو دیدن تعزیه از تلویزیون بود:

 

 

 

 

نذری سال 1392 هم گذشت.

تاسوعا و عاشورای سال 1392 هم گذشت.

تا سال بعد اگر زنده بودیم ان شاالله!

و دو تا عکس  از گلهای باغچه ی خانه مامان:

 

 

 

 

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:13 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

بازی با عروسک 2

و دوباره روزهای عروسک بازی دخترکم:

 

 

یعنی دخترکم با کمبود امکانات می سازد و دم بر نمی آورد.

حتی حاضر می شود که از لگن (رویم به دیوار!) به جای بالش دخترش استفاده کند.

به این می گویند خانومِ بساز!

 

 

 

 

و مادرِ با حجاب از نمای نزدیک!

 

 

 

البته هنوز ادامه دارد...

 

 

احتمالا تا بعد از ایام عزاداری نیستم.

اینجا را می خوانم ولی خاموش...

ما را از دعا فراموش نکنید!

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:13 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

یک شکستِ بافتنی!

 

در هفته ی گذشته یک شکستِ بافتنی سنگین خوردم.

انقدر سنگین که تا یک رو ز و نصفی حال نداشتم به هیچ چیز فکر کنم.

قضیه از این قرار بود که برای دختر بزرگه کاموا خریدم تا برایش ژاکت ببافم.

سر انداختم و به فرض خودم خواستم کمی گشاد تر ببافم تا زیاد به بدنش نچسبد.

گشاد تر گرفتن همان و ژاکتی بافتم که نه تنها به دختر بزرگه نخورد که به خودم هم نخورد و اگر هم می خورد و اندازه بود رنگ کاموا مناسب من نبود.

و این در حالی بود که یک بار دیگر هم یقه ژاکت را شکافته بودم و اصلاحش نموده بودم.

خلاصه که ژاکتی بافتم به قاعده یک ژاکت خانواده!!!

نالان و اشک ریزان (البته در دلم فقط) ژاکت را تند تند شکافتم و گلوله های کاموا را به گوشه ای انداختم و نشستم متفکرانه! تا با خودم کنار بیایم.

اما خوب من و دستِ خالی از بافتنی؟

اصولا این منظره که من نشسته باشم بیکار و به تلویزیون زل زده باشم و کاری انجام ندهم به ندرت دیده می شود.

کتاب برداشتم ، نشد.

مجله برداشتم ، نشد.

شکست ، سنگین تر از این حرفها بود.

خلاصه فکری به ذهنم رسید.

خواهر دومیِ گرامی دو سال پیش شالی برای پسرش بافته بود که به دلیل کلفتیِ بیش از اندازه نخ کاموایش ، قابل استفاده نبود.

خواهرم هم پس از این شکست ، بافتنیِ شال را به من بخشیده بود تا بشکافم و هر بلایی که صلاح می دانم سرش بیاورم.

من هم مدتها بود که تصمیم داشتم یک کیف مجلسی برای خودم ببافم.

پس دست به کار شدم و از این کاموا برای بافتن یک کیفِ امتحانی استفاده کردم و

نتیجه اش شد این:

 

 

 

 

یعنی از شنبه شب که سر انداختم تا دوشنبه شب ، کیف را تمام کردم .

و شکست آنقدر سنگین بود که 11/5 شب چرخ خیاطی را هم آوردم و تا 3 صبح نشستم به آستری دوختن و آستر کردن و زیپ دوختن و تزیین کردن.

 

 

 

 

 

 

 

 

و بعد از پایان کار چنان آرامشی بر من مستولی شد که دوباره ژاکت دختر بزرگه را سر انداختم و زندگیِ بافتنی من از نو آغاز شد!

با امید فراوان...

دعا کنید این یکی اندازه باشد!

 

 

 

 

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:13 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

بازی با عروسک 1

از سرگرمیهای بسیار دلپذیر این روزهای دخترک ، عروسک بازیست.

دخترک چنان با عشق با عروسک هایش بازی می کند که گویی واقعا مادرشان است.

و این میان از اشارپِ من بینوا هم مایه می گذارد به عنوان پتو!!!

خودش و بچه هایش را می خواباند و تر و خشک می کند.

 

 

 

در این بین کاری هم ندارد که کودک بینوا در چه حالتی خوابیده است و مُخَش نزدیک است که در دهانش بریزد!

 

 

 

 

بالاخره دلش می سوزد و بچه اش را تحویل می گیرد.

تازه این عروسک سوگلی دخترک است.

عروسک دیگر که بی لباس و بی بالش و پتو رها شده که هیچ ، تازه مادرش هم پشتش را به او کرده و خوابیده و این عروسک بینوا علاوه بر ملزومات خواب از مهر و محبت مادری هم بی بهره است!

 

 

بالاخره دست نوازشی هم به سر عروسک دیگر می کشد.

 

 

و در مکتب دخترک ، سوگلی بودن هم دردسر های خودش را دارد.

ممکن است گاهی به صورت ناگهانی  یک انگشت در گوش سوگلی وارد شود!

 

 

و یا حتی در بینی و چشم!

بستگی به حال و روز آن لحظه ی مادر دارد!

 

 

البته عروسک دیگر هنوز پشت مادر بی لباس و بی رختخواب به حال خود رها شده است!

الهی بمیرم!

 

 

ادامه دارد...

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:13 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

گلهای گروهی!

 

 

 

 

در کلاس دختر بزرگه برای درس مطالعات اجتماعی گروه تشکیل میدهند.

برای تحقیق و ...

و در کلاس مُد شده است که هر گروه یک نشان مخصوص به خودش را داشته باشد.

 

گروههای مختلف خرج کرده اند و گل سر های 2 یا 3 هزار تومانی خریده اند برای نشان گروه.

 

و دختر من با یک دودوتا چهار تا به این نتیجه رسیده است که چرا خرج زیادی؟

به بچه ها پیشنهاد داده که مامانم برایمان گل می بافد.

و من الان نمیدانم مرا بالا برده است در کلاس ، یا از زحمتِ مامان مایه رفته است؟!!!

به هر حال ما نیمه پر لیوان را دیدیم و کلی حال کردیم از این که دخترمان ما را اینقدر تحویل گرفته است.

 

و ماحصل گل بافی برای گروه همین شد که می بینید:

 

 

و این هم سنجاق پشتش .برای وصل کردن گل به مقنعه:

 

 

 

 

هزینه ای که برد:

مقدار کمی از یک کاموای 3000 تومانی.

یک سنجاق 200 تومانی

یک مروارید سیاه

نصف یک لوله چسب حرارتی 500 تومانی

 

پیشنهاد :

با یک رنگ سنگین بافته شود ، برای گیره روسری هم میشود استفاده کرد.

 

 

چهل تیکه به روز است.

همین دیگر.

هر بار باید برای به روز بودن چهل تیکه یک انشا بنویسم؟

خدا به دور...

 

 

 

 

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:12 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

صفحه قبل 1 ... 19 20 21 22 23 24 25 ... 38 صفحه بعد
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ،