صفحات جداگانه

[ جمعه 4 ارديبهشت 1394 ] [ 23:41 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

شلوغی این روزها!

 

دخترک از روز شنبه ، در راه برگشت تب کرد و روز به روز  بدتر شده است.

از وقتی که برگشتیم شبها تا صبح مشغول دارو و شربت دادن و پاشویه دادن دخترک هستیم.

دیشب تب دخترک تا 40 درجه رسید و کار به تزریق آمپول کشید برای پایین آوردن تبش.

حالا خنک تر شده ولی بسیار بد اخلاق است.

داروهای دیشب حسابی کلافه و بی حالش کرده و چاره ای نیست جز مدارا!

 

 

 

 

این روزها سرم شلوغ است.

کارهای مدرسه بچه ها را باید روبراه کنم در این چند روز باقیمانده.

لباسهایشان را عمه برده است برای کوتاه کردن پایین شلوار.

کیفهایشان را دیشب چیدند و باید به وسایلشان برچسب اسمشان را بزنم.

برای پاک کن هایشان بند بافته ام و تمام شده.

شاید یکی دیگر برای دختر دومی ببافم.اگر وقت کنم.

برای کیفهایشان آویز عروسک بافته ام.

تل های روی هد بندشان را بافته ام و فقط مانده وصل کردن گلها به بندهایشان و زدن قفلشان.

کمد کتابشان را تمیز کرده اند و چیده اند.

احتمالاً یکشنبه ،  روز جشن شکوفه های دختر دومیست.

کارهایم که تمام شود یک وقفه چند روزه دارم تا رسیدن کتابهای دخترها و برچسب زدن و جلد کردن و دفتر خریدن و روی روال انداختن دخترها .

به خصوص دختر دومی که امسال اولین تجربه ی رسمیِ مدرسه اش است.

 

 

این همه حرف به هم بافتم تا بگویم شرمنده ام از اینکه این روزها به چهل تیکه نمی رسم.

این روزهای شلوغ را که بگذرانم حتما از خجالت همه در می آیم.

ممنون که کم کاریهایم را می بخشید.

 

 

 

 

 

 

 

 

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:27 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

دستکش بافت

 

در طول دوشب متوالی ، بعد از افطار و حین دیدن سریالهای ماه رمضان ، دستکش دختر بزرگه را بافتم.

و حالا مشغول بافتن دستکشی درست مثل همین برای دختر دومی هستم.

یک لنگه اش تمام شده و مانده یک لنگه ی دیگر به اضافه ی گل رویش.

 

این دستکش دختر بزرگه:

 

 

این عکس یک لنگه ای:

نیشخند

 

 

و این هم عکس دستکش بی دست:

(چقدر دستکش بی دست زشت است!)

 

 

این تزیینِ قلاب بافیِ میان دستکش برای آنها که قصد بافت دارند:

 

 

این هم یک دستکش همین جوری که پارسال بافتم:

ساده و بی گل مَنگُلی!

برای ایده!

 

 

 

و در این میان سخت ترین کار ، اندازه گیری دستکش دخترها بود که هر بار باید برای دخترک هم اندازه می زدم!

و نه تنها به دستش ؛

بلکه به پا و شکم و خلاصه به هر جایی که خودش دستور می داد!

کار طاقت فرسایی بود!آخ

 

 

به محض تمام شدن دستکش دختر دومی آن را هم میگذارم.

ولی فرقی با هم ندارند.

 

 

 

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:27 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

دستکش بافت 2

 

پیرو پست پایین دستکش دختر دومی هم آماده شد:

 

 

 

و باز هم در ادامه پست پایین ، این بار نه تنها هزار بار دستکش را به دست دخترک اندازه گرفتیم ، بلکه به زور مجبور به عکاسی هم شدیم.

آن هم در همان ژست دختر دومی!

 

 

 

 

 

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:27 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

ست بافتنی(کت و سارافون و ...)

چند روزیست که ننوشته ام.

دلتنگ نوشتنم.

در عوض حالا با دست پر آمده ام.

سارافون دخترک را تا قبل از پایان ماه مبارک رمضان بافتم و تمام شد.

این شد نتیجه این همه فکر و برنامه ریزی و طرح زدن و بی خوابی و ذوق و ...

 

 

 

عکس با کت با فتنی

 

 

پاپوش

 

 

سارافون بدون کت

 

 

کلاه

 

 

 

 

تزیین کت و لباس

 

 

نمای کلی!

 

 

گل سر دست ساز!

 

 

 

پشت گل سر

 

 

 

خوب حالا نتیجه ارزش این همه فکر و ... را داشت آیا؟

 

 


 

 

 

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:27 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

ماشین...

گاهی وقت ها ، بچه ها هر چه هم که اسباب بازی داشته باشند و هر چقدر هم که وسیله برای سرگرم شدن ، باز هم سراغ همان هایی می روند که خودمان در کودکی دوست داشتیم و از هر ابتکاری برای بهتر شدن بازی هایمان استفاده می کردیم.

کیست که نداند لذت نخ بستن به یک وسیله و کشیدنش چطور در دل و جان ما دهه پنجاهی ها رخنه کرده است!

و نتیجه ی این حس موروثی من و بابا در بچه هایمان می شود این:

 

 

 

 

 

آیا باید خجالت بکشم ؟

از اینکه وقتی دختر دومی و دخترک ماشینهای دست سازشان را دنبالشان می کشیدند ، در دلم قندی آب میشد؟

قند آب می شد برای این که : ای کاش سر یکی از این نخ ها در دست من بود و من هم کنارشان می دویدم و سبد را میکشیدم.

 

خدایا!

این شادیهای کوچک را از ما نگیر!

 

 

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:26 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

حساب و کتاب دخترم!


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:26 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

تولید انبوه گل سر!

درباره دختر بزرگه و کارهایی که به تیراژ بالا و تولید انبوه می رسد این جاها گفته بودم:

 

1 - 2 - 3 - 4 - 5

 

و حالا...!

 

در ماه رمضان که با خانواده گرامی به شهرری رفته بودیم دخترها از من خواستند تا از این کش سر برایشان بخرم:

 

 

البته کش موی موجود در عکس کادوی خاله است که دو سال قبل به هر کدامشان داده بود.

و حالا دخترها هوس مدلهای متنوعی که در بازار بود را کرده بودند.

در جواب دخترها گفتم خودم برایتان درست می کنم.

چون به نظرم درست کردنش راحت آمد.

دختر بزرگه از وقتی برگشتیم درخواست آموزش این کش را داشت تا برای خودشان درست کند.

من هم یادشان دادم.

خلاصه دخترها  شال و کلاه کردند و برای خرید رمان بیرون رفتند و خریدشان را کردند.

و دخترها را داشته باشید که اتاقشان را تبدیل کرده اند به کارگاه تولید گل سر!

 از آنجایی که قبلاً هم گفته بودم ، هر چیز در خانه ما به تیراژ میلیونی می رسد.تا به خاله و عمه و دختر خاله و دختر عمه و زن دایی و خلاصه تمام بستگان و آشنایان و هر آنکس که دلش هوای این وسیله را بکند ، برسد!

فعلا عمه و زهرا و من و خودشان خجالت زده ی هنر دخترها شده ایم.

بقیه هم همچنان در صف قرار دارند.

اینها هم نتیجه هنر دخترهای من:

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

لازم به ذکر است که رمان رنگارنگ جهت درست کردن سری جدید گل سر  هم خریداری شده و در دست احداث است.

باقی کارها متعاقباً به حضورتان معرفی خواهند شد!

دخترهای من هستند دیگر!

فقط به تولید انبوه می اندیشند!

 

 

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:26 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

...

 

 

امروز دارم میروم حسن آباد!

واااااااااااااای خدا!

"من و این همه خوشبختی...؟

...محاله!"

یک عالم کاموا می بینم و یک عالم کاموا می خرم.

خدایا!

یا حسن آباد را بیاور نزدیک خانه ما، یا خانه ما را ببر نزدیک حسن آباد!

با خبرهای خوب و کامواهای خوشگل بر می گردم.

ان شاالله!

 

 

 

عصر نوشت:

شب با عکس کامواها میام!

 

 

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:26 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

دفترچه خاطرات دست ساز!

اوایل ماه رمضان دختر بزرگه گفت که دفتر خاطراتش تمام شده و یک دفتر دیگر می خواهد.

 

 

 

این دفترهای خاطرات در مواقع بحرانی حسابی به داد دل دخترم می رسند.

مثل زمانی که دختر بزرگه کلاس سوم بود و من به سفر سوریه رفته بودم .

و دخترم هم با دیدن هر آنچه دلخواهش نبوده از عمه ها و مادر و ..  سریع با تهدید به اینکه در دفتر خاطراتش می نویسد موضوع را فیصله می داده است.

بنابراین هنوز این مَثَل دفترچه خاطراتِ دختر بزرگه بین خانواده مرسوم است!

 

 

 

خلاصه که دخترم طلب دفتر کرد و من هم که دیدم چند روز بعد تولد قمری اش است تصمیم گرفتم تا برایش به عنوان کادویی کوچک بخرم و البته  روز بعد برایش خریدم و مخفی کردم.

اما دختر بزرگه ول کن نبود و مدام میگفت:

-از کلاس که بر می گردم دفتر بخرم؟

-فردا دفتر بخرم؟

و وقتی با مخالفت من روبرو می شد خیلی جدی می گفت:

"شما همیشه به من میگی بی منطق و دلیل هیچ حرفی رو قبول نکن.من هم فقط میخوام دلیلش رو بدونم."

و من در حالی که خون خونم را می خورد به هر چه روش تربیتی که تا به حالا داشتم لعنت می فرستادم!

و فقط می گفتم فعلا صبر کن!

خلاصه دختر بزرگه که با "بی منطقی " من روبرو شد خودش دست به کار شد و برای خودش دفتر خاطرات درست کرد اینجوری:

 

 

و برای جای قلمش هم یک جا خودکاری بافت.

و همه اینها با نگاهی سرشار از  حس بی منطقی و زور گویی من ، که در نگاهش خوانده می شد ،بود!!!

 

 

 

و البته برای خواهرش هم یکی درست کرد:

 

 

و جا خودکاری اش:

 

 

و دخترم با حس پیروزی از دفتر دار شدنش سر میکرد تا یکی دو روز بعد دفتر خاطرات را کادو گرفت و تمام بی منطقی من یکباره کم رنگ شد و به محبتی بی وصف! مبدل شد!!!

 

دخترها ماندند با دفترچه خاطراتی دست ساز ، که قرار شد دختر بزرگه اول آن را استفاده کند و بعد برود به سراغ دفتر خاطرات جدید .

و دختر دومی هم دفترش را گذاشت برای برنامه ریزی های روزانه ای که هر شب ، برای روز بعد نقاشی می کند!

 

 

و در این بین همسر میگفت :"حقا که به مامانتون رفتین! از هر چیزی یه وسیله سر هم میکنین!"

آیا این تعریف بود؟ابرو

 

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:26 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

بیستمین سالگرد

میهمانی سال پدر بزرگ هم برگزار شد.

دوباره دور هم جمع بودیم و خوش گذشت!

ولی بدون پدر بزرگ.

20 سال است که پدر بزرگ رفته به دیار باقی.

از یازده نوه ی پدر بزرگ دوتایشان پدر بزرگ را ندیده اند اصلاً.

و از یازده نتیجه اش دوتایشان بسیار کوچک بودند هنگام فوتش و بقیه هم پدر بزرگ را ندیدند .

خدا بیامرزدش!

 

 

میهمانی خانه مان سه روز طول کشید.

از دوشنبه ظهر تا چهارشنبه شب.

امروز خیلی خسته بودم و نای راه رفتن هم نداشتم.ولی خوب بود این چند روز.

مامان و خواهر ها و برادر ،کادوهای مدرسه ای بچه ها را هم دادند که در پستی دیگر می گذارم.

فردا مهمان خانه مادر هستیم و شنبه عازم تهران برای خرید بچه ها.

یک کیسه بادمجان در آشپزخانه انتظار سرخ شدن را می کشند.

 

کارهای کامپیوتری ام هم مانده که احتمالاً تا شنبه باید تمام شود.

پس سرم بسیـــــــــــــــــــار شلوغ است.

حرف و عکس و پست هست .که به محض خستگی در آوردن می گذارم.

 

 

 

 

 

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:25 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

صفحه قبل 1 ... 19 20 21 22 23 24 25 ... 42 صفحه بعد
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ،