صفحات جداگانه

[ يکشنبه 20 بهمن 1392 ] [ 10:08 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

بافتنی نیمه کاره و یک مینی عروسک!

امروز فقط چسبیده بودم به بافتنی!

ساعت 7/5 با بچه ها به مدرسه رفتم برای دیدن معلم دخترها و از ساعت 8 که برگشتم تا 10 بافتنی بافتم.

حالا چه بافتم؟

کلاً بافتنی ام به در بسته خورده است.

مشغول بافتن سوییشرت و شلوار دخترک بودم با کامواهایی که از حسن آباد خریده بودم.

یعنی اینها:

 

 

بافت شلوار تمام شد و سوییشرت را هم تا نرسیده به زیر بغل بافتم ، اما کاموای سفید کم آمد.

 

این هم شلواری که بافته شده ، ولی دوخته نشده است!

 

 

از همین محل زندگیمان کاموای سفید خریدم و خوشحال و خندان راهی شدم برای ادامه بافت.

اما افسوس که جنس کامواها کلی باهم فرق داشت.

کاموای حسن آباد ابریشمی بود  و کاموایی که از اینجا خریدم مات است.

بنابر این طی یک پروژه برادر شوهر کوچیکه را متقاعد کردم تا برایم از روی نمونه اش بخرد.

حالا تا سه شنبه که برادر شوهر بر میگردد من بافتنی نداشته باشم؟

من با چه امیدی زندگی کنم پس؟

سر انجام تصمیم گرفتم که کمی به خودم برسم و بافت اشارپ را شروع کردم .

با این کاموا:

 

 

و از قضا به احتمال زیاد این کاموا هم کم خواهد آمد.

چون تصمیم به بافت یک دستکش هم برای خودم دارم.

فقط قسمت خوب ماجرا این است که کاموای "ALIZE" همه جا در همه رنگها پیدا می شود.

 

این هم برای اینکه پستم زیادی مایوس کننده شد:

 

عروسک کوچولویی که برای کیف دختر بزرگه بافتم و پس از بافته شدن ، بسیار بزرگتر از چیزی بود که فکر می کردم و برای کیف زیادی بزرگ بود.

و به ناچار شد دکوری خانه خودمان!

 

 

ببخشید پشتش را به شما نموده است:

 

 

همین!

دیگر عرضی نیست!

 

 

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:21 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

برند انحصاری!

 

دختر ها و به خصوص دختر بزرگه ، در تابستان 92  فعالیت مفیدی داشتند به صورت تولید انبوه گل سر!

 

این فعالیت ادامه یافت و گسترش پیدا کرد تا این حد:

 

 

 

 

 

و البته ابداع مدلهای جدید و ایجاد مدلهای ترکیبی:

 

 

 

و کم کم به جایی رسیده بودیم این اواخر ، که اکثر جماعت نسوان دور و برمان ، اعم از خاله و عمه و دختر خاله و دختر عمه و مامان و ...  ، یک رشته از این گل سر های دست ساز از پشت سرشان آویزان بود .

و البته این مقداری هم که مشاهده میشود باقی مانده است.

هر چند روز یک بار،  دختر بزرگه نخ اتصال دهنده ی گل سر ها را باز می کند و یک گل سر جدید به کلکسیونش  می افزاید.

فکر می کنم کم کم باید به فکر یک فروش مترویی یا یک مغازه با برند انحصاری یا حتی یک مرکز تولید معتبر باشم!!!خیال باطل

چرا که نه؟!!!ابرونیشخندنیشخندنیشخند

 

 

 

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:21 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

before.....after (همون قبل و بعد خودمون!)

در آستانه دو سالگی ، دیروز یک تغییر اساسی در چهره دخترک ایجاد نمودیم!

 

دخترک قبل از تغییر اساسی :

 

 

 

 

و دخترک بعد از تغییر اساسی :

 

 

 

 

 

 

 

و این هم واکنش دخترک در مقابل جمله ی

"یه کم سرتو بیار بالاتر عکس بگیرم!":

 

 

 

 


 

 

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:20 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

ورزش و موسیقی!

دخترک هنوز در کار ورزش و پرورش اندام است.

و این کار را در هیچ برهه ای از زندگی فراموش نمی کند!

این هم گواه ماجرا:

 

 

 

 

و در بین تمرینهای ورزشی ، چشمی هم  به سیستم کامپیوتر خواهر ها دارد و با

آهنگ ها همراهی می کند به شیوه ی قدیمی!

 

 

 

حتی در زمان قحطی و کمبود میکروفن ، دخترک مشکلش را با همان فنر دراز و نشست حل می کند:

 

 

خدا هدایتت کند دخترم!

 

میخواستم در این پست هم یکی دیگر از هنرهای تابستانی دخترها را بگذارم.

اما از آنجا که مدتی بود از دخترک ننوشته بودم و همچنین از آنجا که تعریف و تمجید و قربان وصدقه رفتن از هنرهای دخترهایم در دو پست پشت سر هم یک جورهایی به دلم نمی نشست ، این پست را به صورت میان برنامه جایگزین کردم.

تا پست بعد...

 

 


نزدیک زمستان است و شاید برای ایده گرفتن به دردی خورد!

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:18 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

قلک رنگی رنگی

موضوع توافقنامه تابستان امسال را که یادتان هست؟

که ستاره می گرفتند در قبال رعایت قوانین.

 

یکی از جوایزی که برای آن ستاره ها گرفتند ، به نوعی یک تیر و سه نشان بود!!!عینک

 

در یک سفر زیارتی ، سیاحتی  که اواخر تابستان به حضرت عبدالعظیم داشتیم ، به عنوان جایزه برایشان قلک سفالی خام (بدون رنگ) خریدیم.

و با این کار به سه هدف رسیدیم:

1-کادوی ستاره هایی که برای رعایت قوانین گرفته بودند.

2-سرگرمی و تقویت هنر و پر کردن اوقات فراغت در تابستان

3-ترغیب بچه ها به پس انداز کردن پول!

 

البته شاید اگر بیشتر فکر میکردم اهداف بیشتری هم تامین می شد!

ولی  همین سه تا هم کافیست.

 

و این شد نتیجه اهدافی که دنبال می کردیم:

 

بعد از مرحله رنگ آمیزی با مداد شمعی و زدن کیلر

(سمت راستی قلک دختر دومیست و سمت چپی قلک دختر بزرگه)

 

 

 

 

و از آنجایی که دخترهایم هم مثل خودم اموراتشان بدون پولک و منجوق و هر گونه امور چسباندنی نمی گذرد ، پولک هم به قلکشان چسباندند:

 

 

 

آیا من مادر خبیثی هستم که با یک کادو 1500 تومانی سه هدف عمده و یا شاید هم بیشتر را دنبال می کنم؟!!!

 

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:17 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

احوالات مدرسه ای دختر دومی!

در هفته ای که گذشت ، دختر دومی برای اولین بار درس نقاشی داشت.

به طور رسمی البته.

در این کلاس ، معلم نقاشی برایشان کادری کشیده بود و از آنها خواسته بود تا داخلش را هر طور می خواهند خط خطی کنند.

وقتی خط خطی ها تمام شده بود ، ازشان خواسته بود شکلهایی که بین خطها حدس می زنند ، رنگ کنند.

و این یافتن اشکال و افراد توسط دختر دومی:

 

 

به دختر دومی می گویم آن شکل قرمز رنگ وسط چیست؟

می گوید :"زنبوره دیگه!مگه نمیبینی نیشش هم تو صورت دختره رفته؟!"

 

و وقتی از آن جسم قهوه ای رنگ سمت چپ سوال کردم گفت:"قیلونه دیگه!"

و من و دختر بزرگه نگاه می کردیم تا شباهت قلیان را با این جسم قهوه ای رنگ پیدا کنیم که خودش گقت:

"مگه ندیدید تو فیلما میذارند کنار لبشون و دودش رو میدن بیرون؟"

و کاشف به عمل آمد منظور دخترم همان "پیپ " است!

و اینکه ما همچنان توهم زده ایم که هنوز نه "قیلون" را از نزدیک کنار خود حس کرده ایم و نه "پیپ " را!

پس چطور اینقدر راحت و دم دستی بوده در ذهن دخترم ؟؟؟خدا عالم است!!!

 

 

 

یک روز در هفته گذشته با شوق و ذوق به خانه آمده و می گوید:

"مامان خبر داری ما سه تا گروه شدیم تو کلاس؟"

می گویم:"چه بامزه!اسم گروه هاتون چیه؟"

میگوید:"فرشته ، ستاره ، ما هم گروه برشته!!!"تعجب

-"برشته؟"سوال

کمی فکر می کند و می گوید:"الان که فکر می کنم انگار بهشته بود!"

 

 

 

و دیگر اینکه از آنجا که دختر بزرگه و دختر دومی در یک مدرسه هستند ، زنگ تفریح را با هم می گذرانند.

از قرار ، بعد از زنگ تفریح و هنگام خوردن زنگ کلاس ، لزومی به صف بستن دوباره برای رفتن به کلاس نیست.

ولی دختر دومی ، از آنجایی که بسیار بسیار قانون مدار! است ، آنقدر تک و تنها در صف می ایستد هر روز ، تا معاون مدرسه اجازه رفتنش به کلاس را صادر کند.

حالا مجسم کنید بچه هایی را که زنگ کلاس خورده است و به طرف کلاسهایشان سرازیر شده اند و دختر قانونمند مرا که همانطور ساکت در جایگاه صف کلاسش ایستاده است به امید تشکیل صف!

الهی بمیرم برای مظلومیتت طفلکم!  دل شکسته

 

 

 

 

بی خود و بی جهت:

این هم جعبه ای که برای کلاس دختر دومی درست کردم (به توصیه معلمش) جهت اشیاء گمشده!

به راحت ترین شکل و فقط با کادو کردن و تزیین یک جعبه کفش ناقابل!

 

 


 

 

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:17 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

میخوره غصه که نمیتونه،بره مدرسه!

 

امروز صبح که بچه ها برای رفتن به مدرسه بیدار شده بودند ، بر اساس اتفاق سفره صبحانه را به جای آشپزخانه در اتاق انداختم.

و طبعاً سر و صدای دخترها به دخترک بیشتر می رسید و باز هم طبعاً! دخترک در اواسط صبحانه بیدار شد و دخترها را لباس پوشیده و آماده دید.

با یک چشم باز و یک چشم نیمه باز و دَدَ کنان و خوشحال و خندان سر سفره آمد و بعد از خوردن صبحانه مفصل همیشگی اش(نان خالی و چای شیرین!) از جا برخاست و درست مثل کسی که واقعاً مدرسه اش دیر شده سر و سینه کوبان! به دنبال جوراب و مقنعه اش می گشت.

جوراب را بی خیال شد و اصرار داشت تا زودتر مقنعه اش را سرش کنم.

و وقتی دید من به زمین و زمان میزنم تا حواسش پرت شود به اتاق رفت و چند دقیقه بعد این شکلی کنار در ایستاده بود تا با بچه ها به مدرسه برود!:

 

 

به هدبند سر و ته و درز مقنعه ای که بالای سرش افتاده خوب توجه کنید.

هر چه باشد حاصل دسترنج خود دخترک است این پوشیدن مقنعه.

خلاصه به هر ترفندی دخترها رفتند و اخمی که مشاهده می نمایید بر چهره دخترک نشست .که بعد از کلی بازی و قربان و صدقه رفتن من و بابا لبخند بر چهره اش نشست!

 

 

و موضوع ختم به خیر شد!


[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:17 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

کادوهای مدرسه ای

امسال هم مثل هر سال به مناسبت شروع سال تحصیلی بچه ها از خاله ها و دایی و مادر بزرگها و عمو کادو گرفتند.

و اما کادوهای امسال دخترها:

 

مادر که کادوی اول مدرسه را نقدا پرداخت کرد در همان روز.

 

کادوی مامانم برای دختر دومی:

 

دستبافت خودش!

 

 

 

کادوی مامانم برای دختر بزرگه:

 

 

 

کادوی مامانم برای دخترک:

(یکی نیست بپرسد مگر دخترک مدرسه می رود؟!!)

 


 

کادوی خواهر بزرگه برای دختر بزرگه:

 

 

کادوی خواهربزرگم برای دختر دومی:

 

 

 


 

کادوی خواهر دومی برای دختر بزرگه:

 

 

کادوی خواهر دومی برای دختر دومی:

 

 

کلوزآپ تراشها:

نیشخند

 

 


 

کادوی زن برادر برای دختر دومی:

 

 

و کادوی دختر بزرگه هم یک کیف سنتی بود که الان فهمیدم عکس از آن ندارم و اضافه خواهد شد!

 


 

کادوی خواهر دومی برای دخترک:

 

 


 

کادوی عمو کوچیکه برای دختر بزرگه:

 

 

کادوی عمو کوچیکه برای دختر دومی:

یک ریسه ی گیره ای حروف اسمش که استتارش کردم!!!عینک

 


 

اینها را هم خودم برای دل خودم و دختر هایم خریدم و هیچ ربطی به کادوهای مدرسه بچه ها ندارد.

از بس از رنگهایش خوشم می آید!

 

 

در این روزهای شلوغ و پلوغ اول سال تحصیلی ، چهل تیکه را هم به روز کردم به خاطر گل روی شما.

بفرمایید لطفاً!

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:17 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

اولین جلسه کلاس اول

روز دوشنبه معلم دختر دومی جلسه گذاشته بود.

جهت آموزش اهداف مهر ماه.

و یک سری توصیه که برایم جالب بود.

مثل اینکه چطور بچه ها با کلاس عادت کنند و طریقه مشق نوشتن و هدف از نگاره ها چیست.

و اینکه در مورد نگاره های فارسی چطور باید سوال شود و بچه ها چه چیزهایی را باید به خانه منتقل کنند از آموزش.

اینکه رنگ آمیزی کتاب مهارت های نوشتن ، باید آخر از همه باشد تا دست بچه برای نوشتن خسته نشود.

اینکه مداد گرد برای کلاس اول دست بچه ها ندهیم و فقط از مداد های چند ضلعی استفاده کنیم تا مداد ، موقع نوشتن مشق و عرق کردن دست در دستشان سر نخورد و نچرخد.

اینکه پول و مقدار آن را به بچه ها یاد بدهیم برای پیشگیری از خریدهای آنچنانی.(مثل خرید 5000 تومانی ژله به صورت فله ای و پخش کردن آن میان دوستان!خدایا توبه!!!)

اینکه در مورد دستشویی رفتن و شستن دست به بچه ها تاکید کنیم.

و در مورد احترام به اولیای مدرسه.

و توصیه هایی از این دست که فکر کردم به درد مادرهایی که امسال کلاس اولی دارند می خورد.

 

 

در این بین برایم توقعاتی که مادرها از معلم داشتند برایم جالب بود و رفتار مادرها در روز جشن شکوفه ها.

اینکه از بچه ها جدا نمی شدند و درست برعکس قدیم بود.

قبلها بچه ها مادرها را رها نمیکردند و حالا مادر ها و پدرها به هیچ قیمتی از بچه ها جدا نمی شدند .

و اصرار فراوانی داشتند تا آشغال تغذیه روز جشن را خودشان از بچه بگیرند و در سطل آشغال بیندازند.و یا مدام از بچه پرس و جو می کردند آیا تشنه است یا نه؟ که اگر خدای نکرده بچه شان تشنه بود برایش در طرفة العینی آب بیاورند.

یا یک وقت زبانم لال بچه ها سنگینی کیف اذیتشان نکند و بار آن را خودشان به دوش بکشند!

در کلاس هم ، زمان جلسه بعد از توصیه های ایشان مبنی بر کنترل وسایل بچه ها و آموزش به آنها برای جمع کردن و جا نگذاشتن وسایلشان واکنش مادر ها این بود:


ما همیشه برای اون بچه ها مون تا نصفه شب می اومدیم و وسایلشونو می بردیم که.میشه بازم در رو برامون باز کنند؟

میشه به دختر من خیلی توجه کنین.آخه خیلی حساسه.

میشه دختر منو بیارین جلو کنار خودتون بنشونید؟

تورو خدا بچه ها رو دعوا نکنین ها!

...

نمیدانم کی میخواهیم یاد بگیریم بچه هایمان دارند مستقل می شوند و همیشه ما در کنارشان نیستیم برای کنترل و یاد آوری.

 

 

بگذریم...

 

 

یکی از توصیه های معلم در مورد گوشه ی دفتر بچه ها بود که همیشه ی خدا مچاله و برگشته است و اینکه تدبیری بیندیشیم غیر از گیره کاغذ که دست بچه ها را درد می آورد.

 

 

قبلا این الگو را از روزگارنو پیدا کرده بودم.(ممنون مریم جون)


روی کاغذ رنگی پیاده کردم و این شد:(نمیدانم چرا دیشب دوربین قاطی کرده بود.بابت بی کیفیت بودن عکسها شرمنده ام!)

 

 

و در عمل:

 

 

 

مورد دیگر این بود که معلم شیوه ای دارد که کودک همزمان با یاد گرفتن نگاره و تمرین نوشتار آن ، تمرین "دست ورزی " هم داشته باشد.

به این صورت که هر نگاره را با خمیر درست کند و روی یک برگه مقوا بزند و برایش ببرد و برای روز بعد دوباره نگاره جدید را با همان خمیر ها درست کند و  ببرد.

من از کاغذ رنگی و طلق استفاده کردم.

یک کاغذ رنگی گذاشتم زیر ، خط زمینه برایش کشیدم ، یک طلق چسباندم رویش ، وقتی با خمیر نگاره ها را درست کرد ، دوباره یک طلق روی خمیرها گذاشتم و دو طرفش را شیرازه زدم.و البته کمی تزیین کاغذ و ...

این طرح کاغذ بود و انشاالله عکس با خمیر هم میگذارم.دیشب فراموش کردم از درست شده اش عکس بگیرم:

 

 

امسال سعی می کنم تجربیات کلاس اولی دختر دومی را بنویسم تا

کلاس اولی دارها استفاده کنند.

اگر موافق باشید.

 

 

 

 

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:16 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

روز اول مدرسه دختر بزرگه

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:16 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

صفحه قبل 1 ... 19 20 21 22 23 24 25 ... 40 صفحه بعد
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ،