بستن تبلیغات

❤❤❤سه دختر من❤❤❤
صفحات جداگانه

[ يکشنبه 20 بهمن 1392 ] [ 10:08 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

خوابهای دنباله دار


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



[ شنبه 16 آذر 1392 ] [ 14:11 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

سوغاتی


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید




ادامه مطلب

[ شنبه 16 آذر 1392 ] [ 14:10 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

فعالیت جدید


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



[ شنبه 16 آذر 1392 ] [ 14:10 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

عروسک بافی


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



[ شنبه 16 آذر 1392 ] [ 2:01 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

تمام می شود هر روز!

به همین زودی روزها گذشتند و می گذرند.

انگار همین دیروز بود که تصمیم می گرفتیم کجا برویم و کی برویم؟

انگار همین دیروز بود که فکر سفره هفت سین بودیم که چه بکنیم برایش؟

انگار همین دیروز بود که شمارش معکوس میکردیم برای تعطیل شدن دخترها و مکه رفتن مامان و بابا و رفتن به مسافرت و سال تحویل و...

انگار همین دیروز بود که با ذوق و شوق پارچه ساتن بنفش خریدم و دورش را دوختم برای سفره هفت سین.

انگار همین دیروز بود که دور سفره سال را تحویل کردیم.

انگار همین دیروز بود...

تمام شد!

چرا برای چیزی که اینقدر زود میگذرد گاهی اندوهگین می شویم؟

تا به خودمان بیاییم میگوییم:

"انگار همین دیروز بود که به دنیا آمدیم و حالا وقت رفتن است!"

 

****************************************

 

 

صبح 12 فروردین بابا و مامان از مکه برگشتند.

مراسم گردهمایی فرزندان! از شب قبلش با ماکارونی آغاز شد

 

 

 

و با استقبال در ساعت 4 صبح روز 12 فروردین ادامه یافت

 

 

با یک مهمانی کوچک روز 12 فروردین همچنان ادامه پیدا کرد

 

 

و با شام روز 13 فروردین به مراسم پایان دادیم!

 

******************************************

*هنگام استقبال دختر دومی خواب بود و نتوانستم عکسی از او بگذارم.روز مهمانی هم تصاویرش قابل انتشار نیست.

اینها را برای دل خودم نوشتم که یکجوری می شود وقتی در یک پست عکس دوتا از دختر ها هست و عکس او نیست!

**فردا آخرین روز تعطیلات دختر هاست و آخرین روز خواب راحت صبحگاهی من!

 

 

 

[ پنجشنبه 15 فروردين 1392 ] [ 9:21 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

کلاه طرح نوزاد


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



[ شنبه 16 آذر 1392 ] [ 2:01 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

مادر بزرگ

چند سالی است عید که به خانه مادر بزرگ پیر و زمین گیرم میروم تا آخرشب در گیر این حسم که

"مبادا این آخرین عید باشد؟"

هر سالی که میرویم از سال قبل افسرده تر و چشمانش بی فروغ تر می شود.

وقتی به چشمهایش که پرده خاکستری رنگی رویش را گرفته و یا به دستانش که پر از لک های قهوه ای و چروک های عمیق و استخوانهای نا منظم از آرتروزش نگاه می کنم مدام با خودم میگویم:این چشمها،این دستها و این وجود چه روزهایی و چه خاطراتی را گذرانده اند.

زمانی که به ذهن شلوغ و پر از کارهای نکرده و برنامه ریزیهای آینده ام نگاه میکنم و به مادر بزرگ افسرده ام که کنار اتاق با یک پرستار سر میکند...آنوقت به فکر فرو می روم که عاقبت من هم همین است؟

آنوقت فکر میکنم که پیری بیشتر روحش را ویران کرد یا بی همدمی؟

نمیدانم درست است یا نه؟

اما من دو بار روزگار پیری ام را تا حدودی زندگی کرده ام.زمانی که دختر دوم و سومم را باردار بودم.

همان زمان که میدیدم تا چند وقت پیش به چشم بر هم زدنی از جا برمی خاستم و حالا باید با هزار چرخ که دور خودم میخوردم بر می خاستم.چون پاهایم برای برخاستن یاری ام نمیکرد.

همان زمان که میدیدم تا چند وقت پیش سرم به بالش نرسیده از حال می رفتم و حالا شب تا صبح بافتنی به دست به تلویزیون خیره شده بودم.

همان زمان که میدیدم تا چند وقت پیش افتخار میکردم به اینکه ساعتها برای خرید پیاده روی میکنم ولی حالا بعد از نیم ساعت راه رفتن آنقدر ناتوان بودم که چاره ای جز ماشین دربست گرفتن و به خانه بازگشتن نبود.

همان زمان که...

اما در تمام این دوران حس اینکه یکی در کنارم هست که برایش از ناتوانی ام میگویم و او دلداری ام میدهد مرا سر پا نگه میداشت.اما اگر همدمی نبود برای دلم...؟

شاید درک نمیکنم هنوز...

شاید برایم زود است هنوز که بفهمم او پشت چشمهای بی رنگش چه دارد؟

*دیشب وقت برگشتن مادر بزرگم گفت :"نمیدونم تا کی باید منتظر مردن باشم؟"

و خطاب به من و همسرم گفت:"حلالم کنید."

دلم عجیب لرزید.

آنقدر که تمام این سطر ها را با اشک نوشتم!

**نمیگویم خیلی با احساسم.در بین خواهر ها و برادر بی احساس ترینم در این زمینه ها.

اما احساس من از نوع دیگری است.

و شاید فقط همسرم نوع حسم را درک می کند.

***این پست مثل ذهنم بسیار به هم ریخته است!

 یکشنبه 11 فروردین 92

[ سه شنبه 29 بهمن 1392 ] [ 13:15 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

سفر نامه نوروز 92 (2)


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



[ شنبه 16 آذر 1392 ] [ 2:00 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

سفر نامه نوروز 92


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید




ادامه مطلب

[ شنبه 16 آذر 1392 ] [ 2:00 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

سال 1392

یا مقلب القلوب و الابصار

 

 

یا مدبر اللیل و النهار

 

 

یا محول الحول و الاحوال

 

 

حول حالنا الی احسن الحال

 

سفره ای مسافرتی انداختیم

بدون سبزه، ولی با دلهایی از عشق سبز

بدون ماهی ،ولی  سرشار از نبض زندگی

سفره مان خیلی چیزها کم داشت

اما دور هم بودیم و نگاهمان با عشق به هم دوخته شده بود

و لبانمان می خندید

سفره مان سفره ای بود که در حد توان و امکانات از سلیقه بهره مند بود

ولی برایمان دلنشین بود

چون با هم بودیم و کنار هم!

 

 

 

و دختران بهاری ام

خدایا از تو ممنونم که دخترانم سالم و سر حال کنار هم دور سفره مان نشستند

و خدا می داند که این چه نعمت بزرگیست!

 

 

*تفأل امسال ،لحظه تحویل سال سوره شعراء بود!

**عیدی دخترها غیر از دخترک که نقدی بود، بد مینتون و حلقه بازی بود.

[ شنبه 17 اسفند 1392 ] [ 19:37 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

صفحه قبل 1 ... 19 20 21 22 23 24 25 ... 33 صفحه بعد
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ،