صفحات جداگانه

[ جمعه 4 ارديبهشت 1394 ] [ 23:41 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

برنامه ریزی دختر دومی!

 

لیست مسافرت دختر دومی را یادتان هست؟

دیروز صبح ساعت 7 که بیدار شدم ؛

خواب آلود خودم را به اتاق دختر ها کشاندم برای بیدار کردن دختر بزرگه ،جهت کلاس دوشنبه های مدرسه.

همین طور که مشغول بیدار کردن دختر بزرگه و حرص خوردن از سنگینی خوابش بودم ، دیدم بالای سر دختر دومی یک برگه برنامه ریزی برای فردایش هست.

خلاصه در آن وقت صبح که تنها دو ساعت از خوابم گذشته بود فقط ، از برگه اش عکس انداختم و بعد که بیدارشد خودش برنامه اش را توضیح داد!

این برنامه ریزی دختر دومی بود:

 

 

 

و این هم توضیحات دخترم:

 

 

از چپ به راست:

اول کامپیوتر ، بعد کتاب تصاویر مخفی ، بعد خمیر بازی (چون بعد از بازی ، خمیرهایش را گرد میکند ، گرد گشیده است) ، بازی با دخترک (توپ ، خودش ، دخترک ) ، خواندن کتاب توسط من ، بازی با تبلت ، خوردن افطاری ، دیدن سی دی با دختر بزرگه (از نظر دختر دومی انگار هر چه سن مورد نقاشی بیشتر می شود ، موهایش هم بلند تر می شود!) ، خوردن سحری!

 

و دخترم متذکر شد که میخواسته قبل از اینها جمع و جور اتاق را بکشد ولی نمیدانسته چطوری نقاشی اش کند!

 

♥ بی کیفیت بودن عکسها ارتباط مستقیم دارد با خواب آلودگی بنده حقیر!

 

 

 وبلاگ  چهل تیکه را میشناسید؟

همین الان من یک تیکه اش را به روز کردم .

یک آشی برایتان پخته ام با دو میلیمتر روغن رویش!

باور ندارید؟

ببینید!

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:29 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

خواب با اعمال شاقه!

 

این روزها دخترک روشها و مکانهای مختلفی برای خوابیدن و شیر خوردن کشف می کند.

تا این ساعت که هنوز  مطلبی از نتایج این تحقیقات به ما ارائه نداده است!

ولی به محض اینکه  اعلام کرد کجای خانه را برای شیر خوردن بیشتر پسندیده است ، حتماً اطلاع رسانی خواهد شد!

مثلا این یکی از آن مکانهاست :

 

 

 

 

سنگ ورودی کتابخانه!

 

 

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:29 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

همین جوری!

 

یک کادوی کوچک برای تولد دختر بزرگه:

دفتر خاطرات

ماجرای این دفتر در یک پست نوشته خواهد شد!

 

و دو تا از این پارچها

کادوی مادر (مادر شوهر) برای تولد خودم

که مثل ندید بدید ها سریع استفاده اش کردم!

 

 

 

 

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:28 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

دنیای تکنولوژی!

 

اعتراف می کنم که شخصاً ،  از یازده سال قبل به طور رسمی وارد دنیای تکنولوژی و رایانه و تلفن همراه شدم .

این نسل که از بدو تولد با این ابزار سر و کار دارند و با ژست و تسلط کافی با آنها کار می کنند به کجا می رسند؟

آن هم با این فیگور خفن!

 

 

اصولاً تکنولوژی در خانه ما بیداد میکند!

تاجایی که از یک سالگی دخترک ، روی گوشی ام برای قفل ، الگو گذاشتم.

چون دخترک به راحتی فهمیده بود با کشیدن انگشت روی صفحه می شود قفل را باز کرد!

 

 

 

و مشارکت در تکنولوژی!

 

 

 

نسل جدید است دیگر!

 

 

 

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:28 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

شلوغی این روزها!

 

دخترک از روز شنبه ، در راه برگشت تب کرد و روز به روز  بدتر شده است.

از وقتی که برگشتیم شبها تا صبح مشغول دارو و شربت دادن و پاشویه دادن دخترک هستیم.

دیشب تب دخترک تا 40 درجه رسید و کار به تزریق آمپول کشید برای پایین آوردن تبش.

حالا خنک تر شده ولی بسیار بد اخلاق است.

داروهای دیشب حسابی کلافه و بی حالش کرده و چاره ای نیست جز مدارا!

 

 

 

 

این روزها سرم شلوغ است.

کارهای مدرسه بچه ها را باید روبراه کنم در این چند روز باقیمانده.

لباسهایشان را عمه برده است برای کوتاه کردن پایین شلوار.

کیفهایشان را دیشب چیدند و باید به وسایلشان برچسب اسمشان را بزنم.

برای پاک کن هایشان بند بافته ام و تمام شده.

شاید یکی دیگر برای دختر دومی ببافم.اگر وقت کنم.

برای کیفهایشان آویز عروسک بافته ام.

تل های روی هد بندشان را بافته ام و فقط مانده وصل کردن گلها به بندهایشان و زدن قفلشان.

کمد کتابشان را تمیز کرده اند و چیده اند.

احتمالاً یکشنبه ،  روز جشن شکوفه های دختر دومیست.

کارهایم که تمام شود یک وقفه چند روزه دارم تا رسیدن کتابهای دخترها و برچسب زدن و جلد کردن و دفتر خریدن و روی روال انداختن دخترها .

به خصوص دختر دومی که امسال اولین تجربه ی رسمیِ مدرسه اش است.

 

 

این همه حرف به هم بافتم تا بگویم شرمنده ام از اینکه این روزها به چهل تیکه نمی رسم.

این روزهای شلوغ را که بگذرانم حتما از خجالت همه در می آیم.

ممنون که کم کاریهایم را می بخشید.

 

 

 

 

 

 

 

 

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:27 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

دستکش بافت

 

در طول دوشب متوالی ، بعد از افطار و حین دیدن سریالهای ماه رمضان ، دستکش دختر بزرگه را بافتم.

و حالا مشغول بافتن دستکشی درست مثل همین برای دختر دومی هستم.

یک لنگه اش تمام شده و مانده یک لنگه ی دیگر به اضافه ی گل رویش.

 

این دستکش دختر بزرگه:

 

 

این عکس یک لنگه ای:

نیشخند

 

 

و این هم عکس دستکش بی دست:

(چقدر دستکش بی دست زشت است!)

 

 

این تزیینِ قلاب بافیِ میان دستکش برای آنها که قصد بافت دارند:

 

 

این هم یک دستکش همین جوری که پارسال بافتم:

ساده و بی گل مَنگُلی!

برای ایده!

 

 

 

و در این میان سخت ترین کار ، اندازه گیری دستکش دخترها بود که هر بار باید برای دخترک هم اندازه می زدم!

و نه تنها به دستش ؛

بلکه به پا و شکم و خلاصه به هر جایی که خودش دستور می داد!

کار طاقت فرسایی بود!آخ

 

 

به محض تمام شدن دستکش دختر دومی آن را هم میگذارم.

ولی فرقی با هم ندارند.

 

 

 

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:27 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

دستکش بافت 2

 

پیرو پست پایین دستکش دختر دومی هم آماده شد:

 

 

 

و باز هم در ادامه پست پایین ، این بار نه تنها هزار بار دستکش را به دست دخترک اندازه گرفتیم ، بلکه به زور مجبور به عکاسی هم شدیم.

آن هم در همان ژست دختر دومی!

 

 

 

 

 

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:27 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

ست بافتنی(کت و سارافون و ...)

چند روزیست که ننوشته ام.

دلتنگ نوشتنم.

در عوض حالا با دست پر آمده ام.

سارافون دخترک را تا قبل از پایان ماه مبارک رمضان بافتم و تمام شد.

این شد نتیجه این همه فکر و برنامه ریزی و طرح زدن و بی خوابی و ذوق و ...

 

 

 

عکس با کت با فتنی

 

 

پاپوش

 

 

سارافون بدون کت

 

 

کلاه

 

 

 

 

تزیین کت و لباس

 

 

نمای کلی!

 

 

گل سر دست ساز!

 

 

 

پشت گل سر

 

 

 

خوب حالا نتیجه ارزش این همه فکر و ... را داشت آیا؟

 

 


 

 

 

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:27 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

ماشین...

گاهی وقت ها ، بچه ها هر چه هم که اسباب بازی داشته باشند و هر چقدر هم که وسیله برای سرگرم شدن ، باز هم سراغ همان هایی می روند که خودمان در کودکی دوست داشتیم و از هر ابتکاری برای بهتر شدن بازی هایمان استفاده می کردیم.

کیست که نداند لذت نخ بستن به یک وسیله و کشیدنش چطور در دل و جان ما دهه پنجاهی ها رخنه کرده است!

و نتیجه ی این حس موروثی من و بابا در بچه هایمان می شود این:

 

 

 

 

 

آیا باید خجالت بکشم ؟

از اینکه وقتی دختر دومی و دخترک ماشینهای دست سازشان را دنبالشان می کشیدند ، در دلم قندی آب میشد؟

قند آب می شد برای این که : ای کاش سر یکی از این نخ ها در دست من بود و من هم کنارشان می دویدم و سبد را میکشیدم.

 

خدایا!

این شادیهای کوچک را از ما نگیر!

 

 

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:26 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

حساب و کتاب دخترم!


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:26 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

صفحه قبل 1 ... 19 20 21 22 23 24 25 ... 42 صفحه بعد
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ،