صفحات جداگانه

[ يکشنبه 20 بهمن 1392 ] [ 10:08 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

دستکش بافت 2

 

پیرو پست پایین دستکش دختر دومی هم آماده شد:

 

 

 

و باز هم در ادامه پست پایین ، این بار نه تنها هزار بار دستکش را به دست دخترک اندازه گرفتیم ، بلکه به زور مجبور به عکاسی هم شدیم.

آن هم در همان ژست دختر دومی!

 

 

 

 

 

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:27 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

ست بافتنی(کت و سارافون و ...)

چند روزیست که ننوشته ام.

دلتنگ نوشتنم.

در عوض حالا با دست پر آمده ام.

سارافون دخترک را تا قبل از پایان ماه مبارک رمضان بافتم و تمام شد.

این شد نتیجه این همه فکر و برنامه ریزی و طرح زدن و بی خوابی و ذوق و ...

 

 

 

عکس با کت با فتنی

 

 

پاپوش

 

 

سارافون بدون کت

 

 

کلاه

 

 

 

 

تزیین کت و لباس

 

 

نمای کلی!

 

 

گل سر دست ساز!

 

 

 

پشت گل سر

 

 

 

خوب حالا نتیجه ارزش این همه فکر و ... را داشت آیا؟

 

 


 

 

 

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:27 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

ماشین...

گاهی وقت ها ، بچه ها هر چه هم که اسباب بازی داشته باشند و هر چقدر هم که وسیله برای سرگرم شدن ، باز هم سراغ همان هایی می روند که خودمان در کودکی دوست داشتیم و از هر ابتکاری برای بهتر شدن بازی هایمان استفاده می کردیم.

کیست که نداند لذت نخ بستن به یک وسیله و کشیدنش چطور در دل و جان ما دهه پنجاهی ها رخنه کرده است!

و نتیجه ی این حس موروثی من و بابا در بچه هایمان می شود این:

 

 

 

 

 

آیا باید خجالت بکشم ؟

از اینکه وقتی دختر دومی و دخترک ماشینهای دست سازشان را دنبالشان می کشیدند ، در دلم قندی آب میشد؟

قند آب می شد برای این که : ای کاش سر یکی از این نخ ها در دست من بود و من هم کنارشان می دویدم و سبد را میکشیدم.

 

خدایا!

این شادیهای کوچک را از ما نگیر!

 

 

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:26 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

حساب و کتاب دخترم!


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:26 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

تولید انبوه گل سر!

درباره دختر بزرگه و کارهایی که به تیراژ بالا و تولید انبوه می رسد این جاها گفته بودم:

 

1 - 2 - 3 - 4 - 5

 

و حالا...!

 

در ماه رمضان که با خانواده گرامی به شهرری رفته بودیم دخترها از من خواستند تا از این کش سر برایشان بخرم:

 

 

البته کش موی موجود در عکس کادوی خاله است که دو سال قبل به هر کدامشان داده بود.

و حالا دخترها هوس مدلهای متنوعی که در بازار بود را کرده بودند.

در جواب دخترها گفتم خودم برایتان درست می کنم.

چون به نظرم درست کردنش راحت آمد.

دختر بزرگه از وقتی برگشتیم درخواست آموزش این کش را داشت تا برای خودشان درست کند.

من هم یادشان دادم.

خلاصه دخترها  شال و کلاه کردند و برای خرید رمان بیرون رفتند و خریدشان را کردند.

و دخترها را داشته باشید که اتاقشان را تبدیل کرده اند به کارگاه تولید گل سر!

 از آنجایی که قبلاً هم گفته بودم ، هر چیز در خانه ما به تیراژ میلیونی می رسد.تا به خاله و عمه و دختر خاله و دختر عمه و زن دایی و خلاصه تمام بستگان و آشنایان و هر آنکس که دلش هوای این وسیله را بکند ، برسد!

فعلا عمه و زهرا و من و خودشان خجالت زده ی هنر دخترها شده ایم.

بقیه هم همچنان در صف قرار دارند.

اینها هم نتیجه هنر دخترهای من:

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

لازم به ذکر است که رمان رنگارنگ جهت درست کردن سری جدید گل سر  هم خریداری شده و در دست احداث است.

باقی کارها متعاقباً به حضورتان معرفی خواهند شد!

دخترهای من هستند دیگر!

فقط به تولید انبوه می اندیشند!

 

 

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:26 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

...

 

 

امروز دارم میروم حسن آباد!

واااااااااااااای خدا!

"من و این همه خوشبختی...؟

...محاله!"

یک عالم کاموا می بینم و یک عالم کاموا می خرم.

خدایا!

یا حسن آباد را بیاور نزدیک خانه ما، یا خانه ما را ببر نزدیک حسن آباد!

با خبرهای خوب و کامواهای خوشگل بر می گردم.

ان شاالله!

 

 

 

عصر نوشت:

شب با عکس کامواها میام!

 

 

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:26 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

دفترچه خاطرات دست ساز!

اوایل ماه رمضان دختر بزرگه گفت که دفتر خاطراتش تمام شده و یک دفتر دیگر می خواهد.

 

 

 

این دفترهای خاطرات در مواقع بحرانی حسابی به داد دل دخترم می رسند.

مثل زمانی که دختر بزرگه کلاس سوم بود و من به سفر سوریه رفته بودم .

و دخترم هم با دیدن هر آنچه دلخواهش نبوده از عمه ها و مادر و ..  سریع با تهدید به اینکه در دفتر خاطراتش می نویسد موضوع را فیصله می داده است.

بنابراین هنوز این مَثَل دفترچه خاطراتِ دختر بزرگه بین خانواده مرسوم است!

 

 

 

خلاصه که دخترم طلب دفتر کرد و من هم که دیدم چند روز بعد تولد قمری اش است تصمیم گرفتم تا برایش به عنوان کادویی کوچک بخرم و البته  روز بعد برایش خریدم و مخفی کردم.

اما دختر بزرگه ول کن نبود و مدام میگفت:

-از کلاس که بر می گردم دفتر بخرم؟

-فردا دفتر بخرم؟

و وقتی با مخالفت من روبرو می شد خیلی جدی می گفت:

"شما همیشه به من میگی بی منطق و دلیل هیچ حرفی رو قبول نکن.من هم فقط میخوام دلیلش رو بدونم."

و من در حالی که خون خونم را می خورد به هر چه روش تربیتی که تا به حالا داشتم لعنت می فرستادم!

و فقط می گفتم فعلا صبر کن!

خلاصه دختر بزرگه که با "بی منطقی " من روبرو شد خودش دست به کار شد و برای خودش دفتر خاطرات درست کرد اینجوری:

 

 

و برای جای قلمش هم یک جا خودکاری بافت.

و همه اینها با نگاهی سرشار از  حس بی منطقی و زور گویی من ، که در نگاهش خوانده می شد ،بود!!!

 

 

 

و البته برای خواهرش هم یکی درست کرد:

 

 

و جا خودکاری اش:

 

 

و دخترم با حس پیروزی از دفتر دار شدنش سر میکرد تا یکی دو روز بعد دفتر خاطرات را کادو گرفت و تمام بی منطقی من یکباره کم رنگ شد و به محبتی بی وصف! مبدل شد!!!

 

دخترها ماندند با دفترچه خاطراتی دست ساز ، که قرار شد دختر بزرگه اول آن را استفاده کند و بعد برود به سراغ دفتر خاطرات جدید .

و دختر دومی هم دفترش را گذاشت برای برنامه ریزی های روزانه ای که هر شب ، برای روز بعد نقاشی می کند!

 

 

و در این بین همسر میگفت :"حقا که به مامانتون رفتین! از هر چیزی یه وسیله سر هم میکنین!"

آیا این تعریف بود؟ابرو

 

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:26 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

بیستمین سالگرد

میهمانی سال پدر بزرگ هم برگزار شد.

دوباره دور هم جمع بودیم و خوش گذشت!

ولی بدون پدر بزرگ.

20 سال است که پدر بزرگ رفته به دیار باقی.

از یازده نوه ی پدر بزرگ دوتایشان پدر بزرگ را ندیده اند اصلاً.

و از یازده نتیجه اش دوتایشان بسیار کوچک بودند هنگام فوتش و بقیه هم پدر بزرگ را ندیدند .

خدا بیامرزدش!

 

 

میهمانی خانه مان سه روز طول کشید.

از دوشنبه ظهر تا چهارشنبه شب.

امروز خیلی خسته بودم و نای راه رفتن هم نداشتم.ولی خوب بود این چند روز.

مامان و خواهر ها و برادر ،کادوهای مدرسه ای بچه ها را هم دادند که در پستی دیگر می گذارم.

فردا مهمان خانه مادر هستیم و شنبه عازم تهران برای خرید بچه ها.

یک کیسه بادمجان در آشپزخانه انتظار سرخ شدن را می کشند.

 

کارهای کامپیوتری ام هم مانده که احتمالاً تا شنبه باید تمام شود.

پس سرم بسیـــــــــــــــــــار شلوغ است.

حرف و عکس و پست هست .که به محض خستگی در آوردن می گذارم.

 

 

 

 

 

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:25 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

خواننده نسل پنجم!

 

این ماه رمضان سال 92 برای هر کس بهره ای نداشت ، برای دخترک من تقویت حس خوانندگی و پیدا کردن استعدادش در این زمینه را داشت!

به طرزی که در هر جای خانه که بود و  در هر حالتی، به پایان سریال که نزدیک می شدیم ، کار و زندگی را ول می کرد و با حسی سرشار جلوی تلویزیون می رفت و خوانندگی می کرد.

 

و چه کسی جرات داشت این حس را خدشه دار کند و با دخترک حرفی و سخنی بگوید؟!!!

تا این حد!

 

فقط چیزی که بود دختر خواننده من در حضور پدر کمی معذب بود و یکسره پدرش را می پایید تا ببیند به او نگاه می کند یا نه؟

و این هم خوانندگی دخترکم:

 

 

 

این دقیقاً لحظه ایست که دخترک با دیدن پدرش حسش به هم ریخته و مشغول حس گیری دوباره است:

 

 

و اینجا هم بین آهنگ است که از حضار (من و خواهرانش) تقاضای همکاری با دست زدن را دارد:

 

 

شروع خواندن و حس ناب دوباره!!!:

 

 

و ناب بودن حس به اوج می رسد:

 

 

 

 

 

 

 

این پروسه تمام میشود تا سریال بعدی و آهنگ بعدی!

ما خانواده ای هستیم اعیان ،  که هر روز و هر شب چندین بار با صدای ترانه های گوشی موبایل  و تلویزیون ، به یک کنسرت مجانی دعوت می شویم!

هر چه باشد ما خانواده ی خواننده هستیم و جایمان آن جلو جلوهاست و احتراممان واجب است!

 

 

♥ بی کیفیت بودن عکسها به این خاطر است که از روی فیلم عکس گرفته ام!از خود راضی

♥♥ این فیلم به صورت دوربین مخفی ضبط شده بود و دوربین را با مکافات بین گلدان جا داده بودم!!!عینک

چه می کشم من با ثبت این لحظات!اوه

 

 

 

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:25 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

روزانه!

 

امروز به جان خانه مان افتادیم با دخترها!

همسر به یک مسافرت نیمه مجردی! (همراه با دو تا پدرها و برادرم و همسر خواهر شوهر) رفته بود و ما هم از فرصت استفاده کردیم و سر و سامانی به خانه مان دادیم.

 

 

ما جمع کردیم و دخترک ریخت!

ما بردیم و دخترک آورد!

خلاصه به هر جان کندنی بود تمام شد.

و ما حالا کیفورِ وضع خانه و زندگیمان هستیم.

احتمالا این هفته یک مهمانی دو سه روزه هم دارم.

خواهرها و برادر و مادر و پدر.

چهارشنبه هم قصد رفتن به تهران و خرید کفش برای بچه ها گردش یک روزه با دخترها را دارم.

پنجشنبه هم مهمان خانه ی دایی دومی هستیم جهت مراسم سال پدر بزرگ.(البته چندمین سالگرد است!)

خلاصه هفته ی شلوغیست احتمالاً!

امیدوارم به خیر و خوشی تمام شود.

خدا کمک کند و مهمانداری را هم بگذرانم به سلامتی!

 

♥ میل شدیدی به نوشتن دارم.

کتابهای "فریبا وفی" حسابی ذهنم و قدرت تخیلم را درگیر کرده است.

خوش به حال "فریبا وفی" که میداند هر حس را چطور بیان کند!

خوش به حالش!

 

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:25 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

صفحه قبل 1 ... 19 20 21 22 23 24 25 ... 42 صفحه بعد
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ،