صفحات جداگانه

[ يکشنبه 20 بهمن 1392 ] [ 10:08 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

قلک رنگی رنگی

موضوع توافقنامه تابستان امسال را که یادتان هست؟

که ستاره می گرفتند در قبال رعایت قوانین.

 

یکی از جوایزی که برای آن ستاره ها گرفتند ، به نوعی یک تیر و سه نشان بود!!!عینک

 

در یک سفر زیارتی ، سیاحتی  که اواخر تابستان به حضرت عبدالعظیم داشتیم ، به عنوان جایزه برایشان قلک سفالی خام (بدون رنگ) خریدیم.

و با این کار به سه هدف رسیدیم:

1-کادوی ستاره هایی که برای رعایت قوانین گرفته بودند.

2-سرگرمی و تقویت هنر و پر کردن اوقات فراغت در تابستان

3-ترغیب بچه ها به پس انداز کردن پول!

 

البته شاید اگر بیشتر فکر میکردم اهداف بیشتری هم تامین می شد!

ولی  همین سه تا هم کافیست.

 

و این شد نتیجه اهدافی که دنبال می کردیم:

 

بعد از مرحله رنگ آمیزی با مداد شمعی و زدن کیلر

(سمت راستی قلک دختر دومیست و سمت چپی قلک دختر بزرگه)

 

 

 

 

و از آنجایی که دخترهایم هم مثل خودم اموراتشان بدون پولک و منجوق و هر گونه امور چسباندنی نمی گذرد ، پولک هم به قلکشان چسباندند:

 

 

 

آیا من مادر خبیثی هستم که با یک کادو 1500 تومانی سه هدف عمده و یا شاید هم بیشتر را دنبال می کنم؟!!!

 

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:17 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

احوالات مدرسه ای دختر دومی!

در هفته ای که گذشت ، دختر دومی برای اولین بار درس نقاشی داشت.

به طور رسمی البته.

در این کلاس ، معلم نقاشی برایشان کادری کشیده بود و از آنها خواسته بود تا داخلش را هر طور می خواهند خط خطی کنند.

وقتی خط خطی ها تمام شده بود ، ازشان خواسته بود شکلهایی که بین خطها حدس می زنند ، رنگ کنند.

و این یافتن اشکال و افراد توسط دختر دومی:

 

 

به دختر دومی می گویم آن شکل قرمز رنگ وسط چیست؟

می گوید :"زنبوره دیگه!مگه نمیبینی نیشش هم تو صورت دختره رفته؟!"

 

و وقتی از آن جسم قهوه ای رنگ سمت چپ سوال کردم گفت:"قیلونه دیگه!"

و من و دختر بزرگه نگاه می کردیم تا شباهت قلیان را با این جسم قهوه ای رنگ پیدا کنیم که خودش گقت:

"مگه ندیدید تو فیلما میذارند کنار لبشون و دودش رو میدن بیرون؟"

و کاشف به عمل آمد منظور دخترم همان "پیپ " است!

و اینکه ما همچنان توهم زده ایم که هنوز نه "قیلون" را از نزدیک کنار خود حس کرده ایم و نه "پیپ " را!

پس چطور اینقدر راحت و دم دستی بوده در ذهن دخترم ؟؟؟خدا عالم است!!!

 

 

 

یک روز در هفته گذشته با شوق و ذوق به خانه آمده و می گوید:

"مامان خبر داری ما سه تا گروه شدیم تو کلاس؟"

می گویم:"چه بامزه!اسم گروه هاتون چیه؟"

میگوید:"فرشته ، ستاره ، ما هم گروه برشته!!!"تعجب

-"برشته؟"سوال

کمی فکر می کند و می گوید:"الان که فکر می کنم انگار بهشته بود!"

 

 

 

و دیگر اینکه از آنجا که دختر بزرگه و دختر دومی در یک مدرسه هستند ، زنگ تفریح را با هم می گذرانند.

از قرار ، بعد از زنگ تفریح و هنگام خوردن زنگ کلاس ، لزومی به صف بستن دوباره برای رفتن به کلاس نیست.

ولی دختر دومی ، از آنجایی که بسیار بسیار قانون مدار! است ، آنقدر تک و تنها در صف می ایستد هر روز ، تا معاون مدرسه اجازه رفتنش به کلاس را صادر کند.

حالا مجسم کنید بچه هایی را که زنگ کلاس خورده است و به طرف کلاسهایشان سرازیر شده اند و دختر قانونمند مرا که همانطور ساکت در جایگاه صف کلاسش ایستاده است به امید تشکیل صف!

الهی بمیرم برای مظلومیتت طفلکم!  دل شکسته

 

 

 

 

بی خود و بی جهت:

این هم جعبه ای که برای کلاس دختر دومی درست کردم (به توصیه معلمش) جهت اشیاء گمشده!

به راحت ترین شکل و فقط با کادو کردن و تزیین یک جعبه کفش ناقابل!

 

 


 

 

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:17 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

میخوره غصه که نمیتونه،بره مدرسه!

 

امروز صبح که بچه ها برای رفتن به مدرسه بیدار شده بودند ، بر اساس اتفاق سفره صبحانه را به جای آشپزخانه در اتاق انداختم.

و طبعاً سر و صدای دخترها به دخترک بیشتر می رسید و باز هم طبعاً! دخترک در اواسط صبحانه بیدار شد و دخترها را لباس پوشیده و آماده دید.

با یک چشم باز و یک چشم نیمه باز و دَدَ کنان و خوشحال و خندان سر سفره آمد و بعد از خوردن صبحانه مفصل همیشگی اش(نان خالی و چای شیرین!) از جا برخاست و درست مثل کسی که واقعاً مدرسه اش دیر شده سر و سینه کوبان! به دنبال جوراب و مقنعه اش می گشت.

جوراب را بی خیال شد و اصرار داشت تا زودتر مقنعه اش را سرش کنم.

و وقتی دید من به زمین و زمان میزنم تا حواسش پرت شود به اتاق رفت و چند دقیقه بعد این شکلی کنار در ایستاده بود تا با بچه ها به مدرسه برود!:

 

 

به هدبند سر و ته و درز مقنعه ای که بالای سرش افتاده خوب توجه کنید.

هر چه باشد حاصل دسترنج خود دخترک است این پوشیدن مقنعه.

خلاصه به هر ترفندی دخترها رفتند و اخمی که مشاهده می نمایید بر چهره دخترک نشست .که بعد از کلی بازی و قربان و صدقه رفتن من و بابا لبخند بر چهره اش نشست!

 

 

و موضوع ختم به خیر شد!


[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:17 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

کادوهای مدرسه ای

امسال هم مثل هر سال به مناسبت شروع سال تحصیلی بچه ها از خاله ها و دایی و مادر بزرگها و عمو کادو گرفتند.

و اما کادوهای امسال دخترها:

 

مادر که کادوی اول مدرسه را نقدا پرداخت کرد در همان روز.

 

کادوی مامانم برای دختر دومی:

 

دستبافت خودش!

 

 

 

کادوی مامانم برای دختر بزرگه:

 

 

 

کادوی مامانم برای دخترک:

(یکی نیست بپرسد مگر دخترک مدرسه می رود؟!!)

 


 

کادوی خواهر بزرگه برای دختر بزرگه:

 

 

کادوی خواهربزرگم برای دختر دومی:

 

 

 


 

کادوی خواهر دومی برای دختر بزرگه:

 

 

کادوی خواهر دومی برای دختر دومی:

 

 

کلوزآپ تراشها:

نیشخند

 

 


 

کادوی زن برادر برای دختر دومی:

 

 

و کادوی دختر بزرگه هم یک کیف سنتی بود که الان فهمیدم عکس از آن ندارم و اضافه خواهد شد!

 


 

کادوی خواهر دومی برای دخترک:

 

 


 

کادوی عمو کوچیکه برای دختر بزرگه:

 

 

کادوی عمو کوچیکه برای دختر دومی:

یک ریسه ی گیره ای حروف اسمش که استتارش کردم!!!عینک

 


 

اینها را هم خودم برای دل خودم و دختر هایم خریدم و هیچ ربطی به کادوهای مدرسه بچه ها ندارد.

از بس از رنگهایش خوشم می آید!

 

 

در این روزهای شلوغ و پلوغ اول سال تحصیلی ، چهل تیکه را هم به روز کردم به خاطر گل روی شما.

بفرمایید لطفاً!

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:17 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

اولین جلسه کلاس اول

روز دوشنبه معلم دختر دومی جلسه گذاشته بود.

جهت آموزش اهداف مهر ماه.

و یک سری توصیه که برایم جالب بود.

مثل اینکه چطور بچه ها با کلاس عادت کنند و طریقه مشق نوشتن و هدف از نگاره ها چیست.

و اینکه در مورد نگاره های فارسی چطور باید سوال شود و بچه ها چه چیزهایی را باید به خانه منتقل کنند از آموزش.

اینکه رنگ آمیزی کتاب مهارت های نوشتن ، باید آخر از همه باشد تا دست بچه برای نوشتن خسته نشود.

اینکه مداد گرد برای کلاس اول دست بچه ها ندهیم و فقط از مداد های چند ضلعی استفاده کنیم تا مداد ، موقع نوشتن مشق و عرق کردن دست در دستشان سر نخورد و نچرخد.

اینکه پول و مقدار آن را به بچه ها یاد بدهیم برای پیشگیری از خریدهای آنچنانی.(مثل خرید 5000 تومانی ژله به صورت فله ای و پخش کردن آن میان دوستان!خدایا توبه!!!)

اینکه در مورد دستشویی رفتن و شستن دست به بچه ها تاکید کنیم.

و در مورد احترام به اولیای مدرسه.

و توصیه هایی از این دست که فکر کردم به درد مادرهایی که امسال کلاس اولی دارند می خورد.

 

 

در این بین برایم توقعاتی که مادرها از معلم داشتند برایم جالب بود و رفتار مادرها در روز جشن شکوفه ها.

اینکه از بچه ها جدا نمی شدند و درست برعکس قدیم بود.

قبلها بچه ها مادرها را رها نمیکردند و حالا مادر ها و پدرها به هیچ قیمتی از بچه ها جدا نمی شدند .

و اصرار فراوانی داشتند تا آشغال تغذیه روز جشن را خودشان از بچه بگیرند و در سطل آشغال بیندازند.و یا مدام از بچه پرس و جو می کردند آیا تشنه است یا نه؟ که اگر خدای نکرده بچه شان تشنه بود برایش در طرفة العینی آب بیاورند.

یا یک وقت زبانم لال بچه ها سنگینی کیف اذیتشان نکند و بار آن را خودشان به دوش بکشند!

در کلاس هم ، زمان جلسه بعد از توصیه های ایشان مبنی بر کنترل وسایل بچه ها و آموزش به آنها برای جمع کردن و جا نگذاشتن وسایلشان واکنش مادر ها این بود:


ما همیشه برای اون بچه ها مون تا نصفه شب می اومدیم و وسایلشونو می بردیم که.میشه بازم در رو برامون باز کنند؟

میشه به دختر من خیلی توجه کنین.آخه خیلی حساسه.

میشه دختر منو بیارین جلو کنار خودتون بنشونید؟

تورو خدا بچه ها رو دعوا نکنین ها!

...

نمیدانم کی میخواهیم یاد بگیریم بچه هایمان دارند مستقل می شوند و همیشه ما در کنارشان نیستیم برای کنترل و یاد آوری.

 

 

بگذریم...

 

 

یکی از توصیه های معلم در مورد گوشه ی دفتر بچه ها بود که همیشه ی خدا مچاله و برگشته است و اینکه تدبیری بیندیشیم غیر از گیره کاغذ که دست بچه ها را درد می آورد.

 

 

قبلا این الگو را از روزگارنو پیدا کرده بودم.(ممنون مریم جون)


روی کاغذ رنگی پیاده کردم و این شد:(نمیدانم چرا دیشب دوربین قاطی کرده بود.بابت بی کیفیت بودن عکسها شرمنده ام!)

 

 

و در عمل:

 

 

 

مورد دیگر این بود که معلم شیوه ای دارد که کودک همزمان با یاد گرفتن نگاره و تمرین نوشتار آن ، تمرین "دست ورزی " هم داشته باشد.

به این صورت که هر نگاره را با خمیر درست کند و روی یک برگه مقوا بزند و برایش ببرد و برای روز بعد دوباره نگاره جدید را با همان خمیر ها درست کند و  ببرد.

من از کاغذ رنگی و طلق استفاده کردم.

یک کاغذ رنگی گذاشتم زیر ، خط زمینه برایش کشیدم ، یک طلق چسباندم رویش ، وقتی با خمیر نگاره ها را درست کرد ، دوباره یک طلق روی خمیرها گذاشتم و دو طرفش را شیرازه زدم.و البته کمی تزیین کاغذ و ...

این طرح کاغذ بود و انشاالله عکس با خمیر هم میگذارم.دیشب فراموش کردم از درست شده اش عکس بگیرم:

 

 

امسال سعی می کنم تجربیات کلاس اولی دختر دومی را بنویسم تا

کلاس اولی دارها استفاده کنند.

اگر موافق باشید.

 

 

 

 

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:16 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

روز اول مدرسه دختر بزرگه

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:16 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

روز شکوفه های دختر دومی 2

 

تکمیل پست قبل:

 

امروز هم برگزار شد و به سلامتی ورق جدیدی در زندگی دختر دومی ثبت شد.

صبح حاضر شدیم و دخترم توسط بابا از زیر قرآن رد شد و راهی شدیم:

 

 

 

 

و طبق رسم هر سال رفتیم خانه ی مادر (مادر شوهر) تا از زیر قرآن رد شود توسط مادر بزرگ.

 

 

و این قیافه ی شاد دختر دومی مربوط به مبلغی است که از مادر کادو گرفته روز اول مدرسه :

 

 

 

 

در راه مدرسه تا توانستم از خلوتی کوچه ها استفاده کردم و از دخترم عکاسی کردم.

خدایی اگر مرا در کوچه می دیدید چه اندیشه ای در ذهنتان می پروراندید؟

 

 

در مدرسه هم جشن کوچکی برایشان گرفته بودند و دختر دومی قبل از جشن شروع کرد به تور پهن کردن برای یافتن دوستان جدید به این صورت نرم و زیر پوستی:

 

 

 

بعد هم راهی شدن به کلاس و دیدار معلم و تحویل گرفتن کتاب های امسال و جایزه ی مدرسه و ...و دوباره عکاسی در فضای مدرسه.

 

 

 

و ادامه ی آن در خانه:

 

 

این هم کادوی مدرسه برای روز شکوفه ها:

 

 

یک دفتر شطرنجی ریاضی ، یک خط کش شابلون دار ، یک کارت ، و یک مداد پاک کن دار.

 

دختر دومی از کلاسش و از معلمش حسابی خوشش آمده بود .

خصوصاً اینکه معلمشان یک هارمونی سبز قشنگ و آرامش بخش در لباسش ایجاد کرده بود که از نظر من در روحیه و برخورد اول برای بچه ها بسیار موثر بود.

و دخترم  فقط دلخور بود که وقتی کارت را به معلمش داده ، هر چقدر گفته است نقاشی توی کارت را نگاه کند ، معلم فقط تشکر کرده و بدون نگاه کردن گذاشته روی میزش!

که با مقادیری توضیح در باب شلوغی آن لحظه و استرسهایی که معلم در این روز می کشد ، حل شد خدا را شکر.

فردا دوباره مراسم آب و قرآن داریم برای دختر بزرگه.

پس هنوز جای ذوق برای من مانده است.

تا فردا...

 

چند پست پایین هنوز مدرسه ایست.

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:16 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

فقط یک مادر...


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید




ادامه مطلب

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:15 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

سارافون بافتنی *

سارافون بافتنی دخترک!

خیلی وقت است که بافتش تمام شده است.

ولی فرصتی برای گذاشتن نبود.

 

 

 

 

 

 

پشت لباس:

 

 

 

گل روی سارافون:

 

 

 

یک مقدار خیلی کم از کاموا باقی مانده است.

گذاشته ام برای بافتن گل سر.

اما هنوز فرصت بافتنش را نداشته ام.

سوییشرت و شلوار و کلاه دخترک هم تمام شد.

فقط مانده دوختن و تزیینش.

و پروژه بعدی یک ژاکت بافتنی برای دختر بزرگه است که نخش خریداری شده و سر انداخته شده و منتظر تمام شدن لباسهای دخترک است برای شروع بافت.

 

 

این روزها تمام سعیم این است که کارهایم را کمی سر و سامان دهم تا بتوانم چهل تیکه را زود به زود به روز کنم.

فصل بافتنی ، بافتنی می طلبد و من عجیب این روزها پر مشغله ام و ناخوش احوال!

دعا کنید تا از خجالت همه در بیایم برای چهل تیکه.

 

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:15 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

روز شکوفه های دختر دومی

امروز ، 31 شهریور ماه ، اولین روزیست که دختر دومی به طور رسمی محصل شده است.

از امروز راهِ سختِ درس خواندنِ بی وقفه آغاز میشود.

دختر دومی بی نهایت خوشحال است.

و من از او خوشحال تر!

چنان ذوقی دارم که انگار خودم دارم به مدرسه می روم.

دیروز غروب ، به طور ناگهانی فکری به ذهنم رسید.من هیچوقت از آن کسانی که روز اول مدرسه گل میخرند برای بردن بچه ها به مدرسه نبودم.

فکر کردم کادوی اول سال را با یک نقاشی دختر دومی جایگزین کنیم.و دست به کار شدیم و نتیجه کار یک کارت شد برای امروز و برای تقدیم به اولین معلم دختر دومی.

 

 

عکس با فلاش!!!:

 

 

 

 

و نقاشی داخلش:

 

 

فضای کلاس را کشیده و خودش و معلمش که دارد به معلم گل میدهد.

و یک قلب درشت که در سینه ی معلم مشاهده میشود که نشانگر آن است که روی مهربانی معلمش چقدر حساب باز کرده است!!!

 

این پست امروز کامل می شود.

 

ادامه پست دیروز را فراموش نکرده ام هنوز.

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:15 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

صفحه قبل 1 ... 19 20 21 22 23 24 25 ... 39 صفحه بعد
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ،