بستن تبلیغات

❤❤❤سه دختر من❤❤❤
صفحات جداگانه

[ يکشنبه 20 بهمن 1392 ] [ 10:08 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

کلاه طرح نوزاد


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



[ شنبه 16 آذر 1392 ] [ 2:01 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

مادر بزرگ

چند سالی است عید که به خانه مادر بزرگ پیر و زمین گیرم میروم تا آخرشب در گیر این حسم که

"مبادا این آخرین عید باشد؟"

هر سالی که میرویم از سال قبل افسرده تر و چشمانش بی فروغ تر می شود.

وقتی به چشمهایش که پرده خاکستری رنگی رویش را گرفته و یا به دستانش که پر از لک های قهوه ای و چروک های عمیق و استخوانهای نا منظم از آرتروزش نگاه می کنم مدام با خودم میگویم:این چشمها،این دستها و این وجود چه روزهایی و چه خاطراتی را گذرانده اند.

زمانی که به ذهن شلوغ و پر از کارهای نکرده و برنامه ریزیهای آینده ام نگاه میکنم و به مادر بزرگ افسرده ام که کنار اتاق با یک پرستار سر میکند...آنوقت به فکر فرو می روم که عاقبت من هم همین است؟

آنوقت فکر میکنم که پیری بیشتر روحش را ویران کرد یا بی همدمی؟

نمیدانم درست است یا نه؟

اما من دو بار روزگار پیری ام را تا حدودی زندگی کرده ام.زمانی که دختر دوم و سومم را باردار بودم.

همان زمان که میدیدم تا چند وقت پیش به چشم بر هم زدنی از جا برمی خاستم و حالا باید با هزار چرخ که دور خودم میخوردم بر می خاستم.چون پاهایم برای برخاستن یاری ام نمیکرد.

همان زمان که میدیدم تا چند وقت پیش سرم به بالش نرسیده از حال می رفتم و حالا شب تا صبح بافتنی به دست به تلویزیون خیره شده بودم.

همان زمان که میدیدم تا چند وقت پیش افتخار میکردم به اینکه ساعتها برای خرید پیاده روی میکنم ولی حالا بعد از نیم ساعت راه رفتن آنقدر ناتوان بودم که چاره ای جز ماشین دربست گرفتن و به خانه بازگشتن نبود.

همان زمان که...

اما در تمام این دوران حس اینکه یکی در کنارم هست که برایش از ناتوانی ام میگویم و او دلداری ام میدهد مرا سر پا نگه میداشت.اما اگر همدمی نبود برای دلم...؟

شاید درک نمیکنم هنوز...

شاید برایم زود است هنوز که بفهمم او پشت چشمهای بی رنگش چه دارد؟

*دیشب وقت برگشتن مادر بزرگم گفت :"نمیدونم تا کی باید منتظر مردن باشم؟"

و خطاب به من و همسرم گفت:"حلالم کنید."

دلم عجیب لرزید.

آنقدر که تمام این سطر ها را با اشک نوشتم!

**نمیگویم خیلی با احساسم.در بین خواهر ها و برادر بی احساس ترینم در این زمینه ها.

اما احساس من از نوع دیگری است.

و شاید فقط همسرم نوع حسم را درک می کند.

***این پست مثل ذهنم بسیار به هم ریخته است!

 یکشنبه 11 فروردین 92

[ سه شنبه 29 بهمن 1392 ] [ 13:15 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

سفر نامه نوروز 92 (2)


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



[ شنبه 16 آذر 1392 ] [ 2:00 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

سفر نامه نوروز 92


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید




ادامه مطلب

[ شنبه 16 آذر 1392 ] [ 2:00 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

سال 1392

یا مقلب القلوب و الابصار

 

 

یا مدبر اللیل و النهار

 

 

یا محول الحول و الاحوال

 

 

حول حالنا الی احسن الحال

 

سفره ای مسافرتی انداختیم

بدون سبزه، ولی با دلهایی از عشق سبز

بدون ماهی ،ولی  سرشار از نبض زندگی

سفره مان خیلی چیزها کم داشت

اما دور هم بودیم و نگاهمان با عشق به هم دوخته شده بود

و لبانمان می خندید

سفره مان سفره ای بود که در حد توان و امکانات از سلیقه بهره مند بود

ولی برایمان دلنشین بود

چون با هم بودیم و کنار هم!

 

 

 

و دختران بهاری ام

خدایا از تو ممنونم که دخترانم سالم و سر حال کنار هم دور سفره مان نشستند

و خدا می داند که این چه نعمت بزرگیست!

 

 

*تفأل امسال ،لحظه تحویل سال سوره شعراء بود!

**عیدی دخترها غیر از دخترک که نقدی بود، بد مینتون و حلقه بازی بود.

[ شنبه 17 اسفند 1392 ] [ 19:37 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

چهار شنبه سوری

امروز رسما آخرین روز از سال 1391 است.

چون از نظر من فردا یک روز مجهول است که نه از روزهای سال 1391 است و نه از روزهای سال1392.

هم از روزهای سال91 است و هم از روزهای سال 92.

خلاصه انگار از روزهای عمرمان نیست.

امشب شب چهارشنبه سوری بود.دیشب مسافر داشتیم به مکه.

 

جایشان خالی و خوش به حالشان.پدر و مادرم رفتند مکه.در روزهایی که خودم غرق در نوستالژی مکه رفتنم هستم.

 

امشب طبق سنت هر ساله ام به بچه ها برای چهارشنبه سوری کادو دادم.یک کادو کوچک!

 

 

 

یک کاردستی که باید با شن رنگی قسمتهایش را پر کنند.

این کادو دو مزیت داشت.هم خوشحالشان کرد و هم وقتشان را تا رسیدن زمان سفر پر کرد.

******************************************

 

امشب شب چهارشنبه سوری بود و ما هم بی آتش نبودیم.بچه ها در اتاقشان با خمیر بازی آتش درست کرده بودند و کلی هم از روی آن پریدند.

خلاقیت در دخترانم حرف اول را میزند!!!

 

 

****************************************************

 

پلیور دختر ها را بافتم.برای هر سه تایشان را.بافتم تا برای تحویل سال بپوشند و هر سه لباس یک شکل داشته باشند.

 

 

*********************************************************

 

این هم آخرین پست سال 1391.

همیشه آخرین ها برایم سخت است.

داشتم با خودم فکر میکردم از آخرینی که شروع مجددش به لحظه ای طول میکشد این همه دلتنگ میشویم.

با آخرین لحظه عمرمان چطور کنار می آییم؟

لحظه تحویل سال لحظه مقدسی است.

من و همسر و دخترانم را فراموش نکنید از دعا لطفا!


ادامه مطلب

[ شنبه 17 اسفند 1392 ] [ 19:33 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

دل دخترهایم بهاری میشود!

عید دختران من در راه است.

هرچند با تاخیر در دید و بازدید!البته به اندازه یک مسافرت چند روزه!

اما بوی بهار در خانه و در دل بچه ها جا خوش کرده است!

 

 

 

و هر کس فکر میکند آن کفش پاشنه خیلی بلند برای خودم است سخت در اشتباه است!!!لبخند

 

 

 

 

 

 

کاش می شد برق چشمان دخترها را هم وقت خرید لباس ها تمام و کمال عکاسی کرد.

و ذوقشان را با هر بار شنیدن نام سفره هفت سین.

و تاکیدشان برای به یاد داشتن و برداشتن تخم مرغهایی که رنگ آمیزی کرده اند.

کاش میشد ذوق این روزها را همیشه و همه سال در دلشان زنده نگهدارم.

[ شنبه 17 اسفند 1392 ] [ 19:34 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

عیدی بچه ها به معلم ها

چهارشنبه آخرین روزی بود که بچه ها به مدرسه رفتند.برای مربی های دختر دومی که شال بافته بودم.شال ها را برایش در جعبه کادو گذاشتم و بردم و به معلمها هدیه کرد.

 

 

 

البته قبل از کادو دادن یک دسته مقوایی هم به جعبه ها وصل کردم که دیگر فرصت عکس نشد.

------------------------------------------------------------------------------

 

دختر بزرگه هم دلش میخواست تا برای معلمهایش کادو ببرد و از آنجا که 9 تا معلم داشت پیشنهاد دادم که کادو دست ساز بدهد و نتیجه طرح و تلاشمان این شد:

 

 

تمام تزیینات و چسباندن را خودش انجام داد با سلیقه خودش

 

 

 

 

 

 

 

طرح تخم مرغ ها را از سایت زیبا شو پرینت گرفتم و خودش رنگ آمیزی و تزیین کرد و روی کارت چسباند.

[ شنبه 17 اسفند 1392 ] [ 19:36 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

لیست مسافرت

قرار بر این شده که عید امسال هم مانند چند سال گذشته به سفر برویم.به بچه ها گفتم فکر کنید و هرچیز برای مسافرت لازم دارید کم کم آماده کنید.

دختر بزرگه طبق رسم خودم لیست مینویسد و دختر دومی چون توان نوشتن ندارد از هر چه برای سفر لازم دارد لیستش را به صورت نقاشی تنظیم کرده!

 

این لیست دختر دومی

 

 

ردیف اول(بالا)از چپ به راست: بادبزن-گوشی موبایل-کیف-دفتر نقاشی-شارژر(از نوع همه کاره)-مداد رنگی-عروسک-دی وی دی پلیر(یا به قول خودش لپ تاپ)

ردیف دوم(از چپ به راست):باربی-دستمال-ناخنگیر-لیوان-سی دی-برس-آینه-بازی فکری(اون کله آدم با مغز)-عینک

ردیف سوم(از چپ به راست):کرم دست و صورت-مسواک-خمیر دندان-گل سر-مجله-پلاستیک برای زباله داخل ماشین-مداد

 

نمیدونم چقدر به لیستش خندیدم و چقدر از فکرش برای حل مشکلش ذوق کردم!


 

[ سه شنبه 15 اسفند 1391 ] [ 19:31 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

دندان دخترک


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



[ پنجشنبه 17 اسفند 1391 ] [ 19:30 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

صفحه قبل 1 ... 19 20 21 22 23 24 25 ... 32 صفحه بعد
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ،