صفحات جداگانه

[ يکشنبه 20 بهمن 1392 ] [ 10:08 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

روز شکوفه های دختر دومی

امروز ، 31 شهریور ماه ، اولین روزیست که دختر دومی به طور رسمی محصل شده است.

از امروز راهِ سختِ درس خواندنِ بی وقفه آغاز میشود.

دختر دومی بی نهایت خوشحال است.

و من از او خوشحال تر!

چنان ذوقی دارم که انگار خودم دارم به مدرسه می روم.

دیروز غروب ، به طور ناگهانی فکری به ذهنم رسید.من هیچوقت از آن کسانی که روز اول مدرسه گل میخرند برای بردن بچه ها به مدرسه نبودم.

فکر کردم کادوی اول سال را با یک نقاشی دختر دومی جایگزین کنیم.و دست به کار شدیم و نتیجه کار یک کارت شد برای امروز و برای تقدیم به اولین معلم دختر دومی.

 

 

عکس با فلاش!!!:

 

 

 

 

و نقاشی داخلش:

 

 

فضای کلاس را کشیده و خودش و معلمش که دارد به معلم گل میدهد.

و یک قلب درشت که در سینه ی معلم مشاهده میشود که نشانگر آن است که روی مهربانی معلمش چقدر حساب باز کرده است!!!

 

این پست امروز کامل می شود.

 

ادامه پست دیروز را فراموش نکرده ام هنوز.

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:15 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

خرید های مدرسه

امروز روز آخر تعطیلات دختر دومیست.

از فردا ، و پس از برگزاری جشن روز شکوفه ها ، اولین سال تحصیلی دختر دومی و روز بعد از آن ، ششمین سال تحصیلی دختر بزرگه شروع می شود.

دختر دومی خیلی خیلی خوشحال است و حالا تعداد انگشتانی که برای رسیدن روز رفتن به مدرسه میشمرده ، به یک انگشت رسیده است.

راستش من هم کم از او ذوق ندارم.

این پست را برای وسایل امسال دخترها گذاشته ام.

 

این ها وسایل دختر بزرگه هستند:

 

 

جامدادی دختر بزرگه:

 

 

وسایل دختر دومی:

 

 

جامدادی دختر دومی:

 

 

 

وسایل مشترک:

 

 

کیف دختر بزرگه:

 

 

کیف دختر دومی:

 

 

 

 

کفش دختر دومی:

 

 

کفش دختر بزرگه:

 

 

و دو تا بند اضافی برای تنوع و تغییر مدل!:

 

 

 

 

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:15 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

یاد باد آن روزگاران...

زمانی در جوانی نقاشی هم می کردیم.

ابتدا به صورت خودجوش، و کمی هم کلاس رفتیم برای تکمیلِ هنرِ نداشته مان!

این سنگ یادگار روزهای جوانیست.

چیزی حدود 15 سال قبل.

 

 

 

 

یک نقاشی ساده با گواش و روی یک سنگ شمالی!

در آن روزگار ، یکی از تفریحات شمال رفتنمان ، همین قدم زدن کنار دریا و جمع کردن سنگهای مناسب نقاشی بود!

جوانی کجایی که یادت به خیر!

حالا نقاشی هایم محدود به کارهای مدرسه ی بچه هاست و زیر دیکته های دختر دومی!

 

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:14 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

کاربردهای "فِر"!!!

دختر دومی این روزها مشغول خواندن و نوشتن است.

صدا می کشد و می نویسد.

بخش می کند و در جدول بخش و صدا کشی می نویسد.

جدولِ دوستی می کشد.

چقدر کلاس اول شیرین است وقتی که دخترت از هر گوشه و کنار حروف الف و ب و ترکیب با و آب و بابا  را پیدا می کند و نشانت می دهد و ذوق می کند از این که می تواند اینها را بخواند.

این هم اولین مشق دختر دومی.البته به صورت رسمی و معنا دار.

 

 

و کاردستی کتاب ریاضی:

 

 

 

از وسایلی که برای دختر دومی خریده ام این شابلونهای حروف است که با آن

فلش کارتهای دید آموز درست کردم و در هر فرصتی که داشته باشم ، کارتها را نشانش می دهم و دخترم کارتها را می خواند.

یعنی اینها:

 

 

چون حالت بازی دارد ، خوب جواب می دهد و خسته کننده و کسالت آور نیست.

و این کارتها که فقط برای حروف است و مشق و رنگ آمیزی را که عشق دختر دومیست ، با هم دارد.

 

 

این روزها مدام با دختر دومی در حال بخش و صدا کشی هستیم.

و تمرین حروف هم آغاز و هم پایان در کنار بخش و صدا کشی.

در حال خوابیدن.

در حال حرف زدن.(یک کلمه از میان حرفهایمان می گویم و میخواهم تا بخش کند و صدا بکشد.)

وقتی با هم به خرید می رویم و ...

دیروز نشسته بودیم با هم.

دخترک را می خواباندم و بافتنی می بافتم و با دختر دومی کار می کردیم.

این بار سبک مشاعره کار می کردم.

گفتم هر کس کلمه ای که می گوید باید با پایان کلمه قبلی شروع شده باشد و بعد بخش کنیم و صدا بکشیم.

کلمه ها پشت سر هم آمد و من گفتم "کیف" و دختر دومی گفت:"فِر"!

گفتم درست است و من با "ر" کلمه ساختم.

دوباره کلمات چرخید و نوبت رسید به دختر دومی با حرف "ف".دوباره گفت:"فِر".

گفتم قبول نیست.تو یک بار این را گفته بودی.

گفت:"نه مامان.اون "فر" یعنی کسی که داره خودشو "فر" میده.این "فر " یعنی اون "فر"ی که توش غذا میذاریم."!!!

با قیافه ای کنف شده قبول کردیم و دوباره کلمات چرخید و دوباره به دختر دومی "ف " افتاد و دوباره گفت:"فِر"!

گفتم این بار قبول نیست.تکراریست.

بسیار راحت گفت:"مامان!این "فر" با اون "فر"ها فرق می کنه.این "فر" یعنی مویی که "فر" داره!"تعجب

و من فقط نگاه کردم و نگاه کردم و در دل اندیشیدم که 10 سال بعد با توجیهات و استدلالات و مغلطه ها و سفسطه های دختر دومی چطور می توانم حرفی به او ثابت کنم؟

 

 

* سوییشرت و شلوار و کلاه دخترک تمام شد و به زودی عکسهایش گذاشته می شود.

 

 

 

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:14 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

طهورا...

 

 

روزی که تو را و مادرت را شناختم ، روزی بود که فهمیدم سومین دخترم در راه است.

به دنبال نامی بودم برایش .

و دلم پیش نامی بود که سالها دوستش می داشتم برای یکی از دخترانم.

داشتم معنایش را و پیشینه اش را سرچ می کردم برای دادن پیشنهادش به همسر.

و از جستجوی نام "طهورا" به وبلاگ طهورا باران رسیدم.

کلماتش به دلم نشست .

نرجس خاتون صاف دستش را گذاشته بود روی حس مادری ام و هوایی ام می کرد.

فهمیدم کلمات و احساسی که از مادری دارم و هیچ کجا گوش شنوایی از عمق جان برایش ندارم را می توانم در وبلاگ بیان کنم.

و حالا تو طهورای بارانی!

در حالی دو ساله می شوی که من این حس قشنگ خالی شدن و گفتن را، از تو و وبلاگ تو و مادرانه های مادر تو دارم.

 

و نمیدانم هنوز به چیپس علاقه داری یا نه؟

و هنوز سراغ دخترها را و به خصوص دختر بزرگه را می گیری یانه؟

و یا اینکه هنوز آن پیراهن آبی را که با روسری و چادر آبی رنگت سِت کرده بودی داری یا نه؟

ولی من تو را هنوز با همان لباسها و با همان صدای ریز و وسوسه کننده ات و با همان دستهای چرب و چیلی!!! از مراسم چیپس خوری ات به خاطر می آورم همیشه!

دو سالگی ات مبارک دخترِ نرجس خاتون!

 

 

♥بعد از خواندن دو تا از کامنتها لازم دیدم تا اعلام کنم نام دخترک "طهورا " نیست.

این نام مورد علاقه ی من بود که متاسفانه از طرف همسر تایید نشد!

 

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:14 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

نماز نیمه جماعت!

 

نماز نیمه جماعت دختران من:

باز آ، باز آ

هر آنچه هستی باز آ

حتی اگر مانند دخترک با لباس رکابی به نماز بایستی!

و یا مانند دختر دومی با لاک رنگارنگ!

و صد  البته با این میزان توجه عمیق!!!

که در هنگام قنوت حواست به بغل دستی ها هم باشد!

 

 

 

 

 

قبول باشد دخترم!

 

 

 

نکته 1:

بابت پست قبل خیلی زحمت کشیده ام و خیلی ذوقناکم هنوز!!!

 

 

 

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:14 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

سوییشرت و شلوار و کلاه دخترک

بافتنی سوییشرت و شلوار و کلاه دخترک:

 

نمیدانم چرا انقدر سخت تمام شد.

نه اینکه بافتش سخت باشد.

ولی هیچ رقم جور نمی شد تا بنشینم و کارهایش را انجام دهم.

کل کار ،آزمون و خطا بود و ایده اصلی از این عکس بود:

 

 

و این هم کار من:

 

روی لباس:

 

 

پشت لباس:

 

 

 

کلاه:

 

 

 

صاحب لباس:

 

 

ببخشید پشتش به شماست:

 

 

 

 

 

 

دیگر واقعاً ببخشید!!!

 

 

و مشغول عملیات ژانگولر و جلب توجه گرایانه!

 

 

 

 

و در پایان این مراسم عکاسی کلی خون دل خوردیم تا این لباس را از تنش در آوردیم.

زیرا ساعت 12 شب بود و مسلماً هیچ بچه ای با سوییشرت و شلوار نمیخوابد.

و دخترک زار زنان و اشک ریزان خوابید!!!

 

 

 

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:14 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

جامدادی

و اینک هنر دخترم .

که نیمی از آن در تابستان و بقیه اش که با من و مادرش (مادربزرگش) بود حالا تکمیل شده است.

 

 

 

کاموای این کیف ها را از محمود آباد خریده بودیم.وقتی رفته بودیم مسافرت.

نخ مشکی و نخ قرمز بهاران ،( از این نخهای نازک ) خریدیم و به ذهنمان رسید که

دو تایش را قاطی کنیم و نتیجه شد این جامدادی ها که دختر بزرگه خودش را خجالت داد و برای خودش بافت.

یکی برای مدرسه و یکی برای کلاس زبان.

مادر هم حدود یک ماه قبل آستر برایش دوخت.(آن موقع من هنوز حرکت انتحاری دوختن آستر را انجام نداده بودم و ناشی بودم.)

 

وقتی برای کیف خودم آستر دوختم و زیپ دوختم ، با کمال اعتماد به نفس زیپ

جامدادی های دختر بزرگه را هم دوختم و قابل استفاده شد اساسی!

 

 

 

 

 

و عکس فوق اصلا بدین منظور نیست که ما خیلی پولدار می باشیم.

بلکه از آن جهت است که اطلاع دهیم دخترم رو به پیشرفت است و برای یکی از

جامدادی ها جیب هم بافته است!

بععععله!

چنین دختر هنرمندی داریم ما!

حیف که تابستان تمام شد.

وگرنه یک تولید انبوه جامدادی و کیف هم در پیش داشتیم!

و در آخر اینکه یک کیف هم بافته شده است توسط دختر بزرگه که منتظر است تا من برایش دسته ببافم و من در اولین فرصت خواهم بافت و عکس خواهم گذاشت.

 

 

 

 

 

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:13 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

روزهای یک کلاس اولی!

 

دختر دومی تا درس "او     و" خوانده است.

میخواند و می نویسد.

من هم بالطبع با او می خوانم و می نویسم.

جدول می کشم و جمله می سازم برای دیکته اش.

هنوز بساط ساختن فلش کارت به راه است.

هر درس جدیدی که می گیرد ، فلش کارت کلمه های همان درس را می نویسم تا تمرین کنیم.

یکی دیگر از روشها یمان کتاب انگشتی است که به پیشنهاد معلمشان درست کردم.

این:

 

 

 

روی یک برگه یا کاغذ رنگی را دایره های کوچک برش می زنیم (با کاتر) و یک شابلون درست می کنیم.

حالا این شابلون را روی یک برگه A4  می گذاریم و داخل هر کدام از دایره ها کلمه ای می نویسیم.

من دو تا کاغذ مختلف درست کردم تا جای لغات تفاوت کند و دخترم جای کلمه ها را از حفظ نگوید.

حالا ما یک شابلون داریم و صفحاتی با کلمات متفاوت که زیر آن قرار می گیرد و از کودک می خواهیم تا لغات را بخواند ، یا لغتی را که از او می پرسیم با انگشت نشان دهد.

 

 

یکی دیگر از روشهاکه برای املا نویسی استفاده می کنم(به توصیه معلم) ، روش املای صامت است .

که دخترم به من نگاه می کند و کلمه ی مورد نظر را لب می زنم و او تشخیص می دهد من چه می گویم و همان کلمه را می نویسد.

 

 

 

و برای بخش و صدا کشی هم بعد از فکر زیاد به این روش رسیدم:

 

 

 

از آبسلانگ (چوب های پزشکی)  استفاده کردم و پشت و روی هر کدام از آنها یک نشانه را نوشتم.

کلمه را می گویم و او با نشانه های روی چوبها کلمه را می سازد.

بعد هم برایم بخش ها را از هم جدا می کند.

و یا مثلاً می پرسم صدای دوم کدام است؟

بخش اول کدام است؟

 

 

 

 

با این روش ها کمتر حوصله اش از درس و نوشتن و خواندن سر می رود.

 

و کاردستی اعداد:

 

 

 

 

 

و کاردستی دیگر که به دلخواه و طرح و ایده خودم درست کردم:

 

 

 

 

 

باز هم با استفاده از آبسلانگ و دایره هایی که با مداد رنگی روی آنها کشیدیم و روی آن از ماکارونی های ریز حیوانی چسباندیم.

 

و این وسایل البته در دست دخترک هم می چرخد و جالب این که همه ی اینها رویشان نوشته است:

" بابا ، بادا ، آ داد، اَبا"

فقط همین!

 

با این همه کار که برای دختر دومی می کنم ، دو روز قبل به خانه آمده و می گوید:

"مامان! خانومِمون میخواست 8 تا قارچ بده براش بکشی.بعد پشیمون شد.بهش گفتم خوب بده خانوم.مامانم که همیشه بیکار نشسته داره بافتنی می بافه.خوب چند تا قارچ هم بکشه اقلاً!"

و من :تعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجب

افسوسناراحتافسوسناراحتافسوسناراحتافسوسناراحتافسوسناراحت

 

الآن آیا حق دارم سرم را محکم بکوبم به دیوار؟

 

 

 

 

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:13 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

دخترک چرب و چیلی!

مجسم کن...

کلی کار داشته باشی...

کلی سر شلوغ باشی...

و ناگهان از داخل اتاق بچه ها صدای شیون و واویلا و آخ آخ و نچ نچ و فریاد های" مــــــــــــــــامـــــــــــــــــــان" ، "مــــــــــــــــــــــا مـــــــــــــــــــــان " دخترها بلند شود و دست مجرم را گرفته باشند و کشان کشان از اتاق بیرون آورده باشند و  ...اووووووووووووووووووف.....

با این صحنه مواجه شوی:

 

 

 

 

 

یک دخترک سر تا پا وازلین مالیده!!!

که با شدت و بدون وقفه دارد وازلین ها را روی پوست صورت و دست و پایش ماساژ می دهد...

خدایا صبری برسان...

 

 

 

خدارا شکر که دخترم دستی دارد که وازلین ها را به خودش بمالد.

و چشمی که وازلین را ببیند.

و فکری که درک می کند وازلین برای مالیدن روی پوست است.

 

و از همه مهمتر...

 

خدا را شکر دخترک مادری دارد که با بلوزش و پنج شش تا دستمال کاغذی بیفتد به جان سر و کله و دست و پایش برای تمیز کردن.

و خدا را شکر که دخترک پدری دارد که غش کند از خنده وقت دیدن قیافه ی چرب و چیل دخترکش!

و خواهر هایی دارد که با دقت و ظرافت و همیشه در صحنه بودنشان ، موجب می شوند لا اقل نیمی از قوطی وازلین از دست دخترک نجات پیدا کند.

خدا را شکر!!!

 

 

 

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 2:13 ] [ مامان دخترا ]

[ ]

صفحه قبل 1 ... 19 20 21 22 23 24 25 ... 39 صفحه بعد
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ،