امروز من!
بعضی اوقات که باز خورد کارها و رفتارم را در خانه می بینم یک لبخند دلنشین روی لبهایم می نشیند. از آن لبخندهایی که هر مادری می زند و دخترش ، تا خودش مادر نشده درک نمیکند که این قندی که در دل مادرش آب میشود از کجاست؟ امروز به دلیل مسمومیت تا الان خوابیده بودم و الان هم هنوز دل پیچه گاه گاه امانم را بریده. اما دلم میخواست با حس همین حالا بنویسم. امروز نه توانستم کاری انجام دهم و نه توانستم غذا بپزم. دختر بزرگه اتاقشان را سر و سامان داد و دختر دومی خانه را جمع کرد. وقتی پدر آمد ناهاری در کار نبود. نوع تلاش و شکل کارشان را که میدیدم یاد خودم می افتادم. دختر بزرگه برای پدر تخم مرغ ...











