بدون عنوان
پایان ماه رمضان
15 آذر ماه، تولد...
بیست و یک سال و نه ماهه بودم که از وجود تو با خبر شدم. شوکه بودم؟ نمیدانم! خوشحال بودم؟ نمیدانم! غمگین؟ باز هم نمیدانم! فقط میدانم فصل جدیدی از زندگیم را پیش رو داشتم که هیچ ذهنیتی و تجربه ای از آن نداشتم. حتی آن زمان که برای اولین بار در وجودم لرزیدی هم ،نمیدانستم درست درکَت کرده ام یا نه؟ ولی تو بودی و این غیر قابل انکار بود. در دنیایی دیگر سیر می کردم. این را وقتی بارداریهای بعدی را تجربه کردم دریافتم. نه غصه ی کمبود وزنت را داشتم و نه دیر و زود به دنیا آمدنت را. انگار قانون نانوشته ای به من گفته بود کودکت سلامت به دستت می رسد. اغراق نمی کنم. توکل ...
دیکته ی پر غلط!
دو شب قبل به دختر دومی پیشنهاد دادم که بعد از اینکه من دیکته گفتم و او نوشت ، او به من دیکته بگوید. و با این کار ، با یک تیر سه نشان بزنم. اول اینکه برای دختر دومی تمرینی باشد برای خواندن جملات " روان خوانی " ، ضمن خواندنشان برای من. دوم اینکه دختر دومی در نقطه ها و دندانه های نوشته ی من دقت کند و همین موجب شود در دیکته خودش ، حواسش به نقطه ها و دندانه ها باشد.(گاهی دختر دومی در این موارد بی دقتی می کند.) و سوم اینکه تفریحی باشد برایمان و از حالت خشک و قراردادیِ من مدام می گویم و تو مدام باید بنویسی خارج شویم. خلاصه دختر دومی دیکته اش را نوشت: و ...
جلّ الخالق!!!
دختر 12 ساله ی من!
امروز ، بیستم ماه مبارک رمضان ، تولد دختر بزرگه به ماه قمری است. امروز دختر بزرگم 12 ساله ی قمری شد. 12 سال پیش در چنین روزی وقتی ناله هایم اتاق را پر کرده بود و با التماس مامانم را از اتاق بیرون کرده بودم تا ناله هایم دلش را به درد نیاورد ، فقط به خدا میگفتم: " خدایا این همه بنده دست به طرفت گرفته اند و از تو شفای بیماران را می خواهند. تو را به بزرگی ات قسم فقط به حرمت دل یکی از آنها یا درد مرا کمتر کن ، یا تحملم را بیشتر." بماند که تا ساعت 8 صبح فردا هنوز فریادها و ناله های من در اتاق پیچیده بود. درد کم نشد ؛ ولی تحملم صد برابر شد. و روزهای نه چندان خوب بعدش.....






