دخترکدخترک، تا این لحظه: 15 سال و 5 روز سن داره
دختر دومیدختر دومی، تا این لحظه: 19 سال و 9 ماه و 3 روز سن داره
دختر بزرگهدختر بزرگه، تا این لحظه: 24 سال و 10 ماه و 19 روز سن داره

❤❤❤سه دختر من❤❤❤

یک صبح زمستانی

ساعت 8 صبح بعد از رفتن دخترها به مدرسه! و دخترک که هر چه اصرارش کردم بخوابد نخوابید. و اصرار داشت که: "مامانون!من پوچواَم!بینین!"(مامان جون!من پا شدم!ببین!) و با اصرار چشمهایش را نشان می داد که که مثلاً خالی از خواب است ولی از شدت خواب تنگ و پف کرده بود. خلاصه خواهر ها را روانه کرد و مامان را مشایعت کرد به کار روزانه ی هول هولی قبل از رفتن به سر کار! بعد از کمی ،وقتی می بینم نه جوابی به شعر های من می دهد و نه با "عزیز" درد دلی می کند :     می بینم که بععععععععععله! دخترک کنار سطل برنج خوابش برده است!     ♥صبح ها که می خواهم دخترک را ببرم خانه مادر...
8 بهمن 1392

ژاکت رنگی رنگی

بالاخره پس از مرارتهای فراوان ، و وقت بسیار کم ، و کلی حرص خوردن از اینکه چرا وقت نمی کنم مثل قبل بافتنی ببافم؟ و اینکه چرا هر چه می دَوَم به کارهای دلخواهم نمی رسم ، سر انجام ژاکت دختر بزرگه را بافتم و تمام شد. و این شد آنچه که یک بار بافتم و شکست سختی خوردم و دوباره شکافتم و دوباره بافتم:     با نور فلاش:       و بر تن صاحبش:       تزیین ساده ی روی کار:       بافت سر آستینها و پایین لباس ، همان بافت پلیسه است که در وبلاگ چهل تیکه آموزش دادم. ♥ پروژه بعدی یک شال...
5 بهمن 1392

تولد دختر دومی

روز سه شنبه یک جشن تولد مختصر و مفید برای دختر دومی در کلاسشان گرفتم. البته از شانس ما بود که معلم نقاشی نیامده بود و معلمشان تایم نقاشی کشیدنشان را برای تولد دختر دومی داد. خوب بود و با مزه. اینکه برق شادی را در چشمهای دخترم می دیدم بسیار به من چسبید. و تشکر های دختر های کوچولو موچولوی مینیاتوری کلاس اولی. و اینکه ابتدای جشن ، به واسطه درس علومی که قبلاً گرفته بودند مبنی بر تقسیم خوراکیها به" مفید و غیر مفید" ، همه خاطر نشان کردند که : " خانوم ما پفک نمیخوریم.چون غیر مفیده!!!" و بعد از 10 دقیقه مشتهایی بود که از پفک پر میشد. و دل کوچکشان برای بغل دستیشان هم جوش می زد که پفک کم خورده است!!! چ...
3 بهمن 1392

دختر 7 ساله من!تولدت مبارک!

   7 سال قبل در چنین روزی منتظر بودم. انتظاری کشنده پس از یک ماه کامل استراحت مطلق! یک ماه پر از استرس. نه ماه تمام را با استرس گذراندم. از ابتدای آمدنت که چند مدتی استراحت مطلق شدم و با کلی عذاب نگهت داشتیم. از طول مدت بارداری که یک روز وزنت کم بود و یک روز در خشکی به سر می بردی. یک روز پیشنهاد تست دیابت می دادند و یک روز پیشنهاد سونو گرافی سه بعدی. خلاصه با هر بدی و خوبی ، روزگار با هم بودنمان سپری شد. وقتی که برای آمدن تو می رفتم ، دختر بزرگه را به خانه خاله رساندیم تا آنها او را به پیش دبستانی ببرند. و من یک دنیا اشک ریختم از اینکه شاید بار آخری باشد که می بینمش!!! و البته آنجا بود...
1 بهمن 1392

سبد لباس!!!

آیا خانه ی ما جایی برای بازی کردن ندارد؟ آیا برای بازی کردن باید متحمل زحمت بسیار شد؟ واقعاً حس تو و خواهرانت چیست از اینکه همیشه دوست دارید در جاهای تنگ و باریک بِچِپید و بازی کنید؟             و معترض از اینکه چرا خلوتش را به هم زدم!!!       انگار ماجرای من و آشپزخانه و این دخترک و تنهاییمان در زمان نبودن دختر ها تمامی ندارد.   عید مبارک!   ...
28 دی 1392

تبانی...

یک سکوت مرموز در آشپزخانه و در هنگام شستن ظرف توسط من! سر بر می گردانم تا راز این سکوت را دریابم. و آنچه که می بینم، چیزی نیست جز یک تبانی با عزیز خانوم...:             پس از عکاسی در کمال آرامش! و کلی اسکاچ کشیدن روی موکت و دستمال کشیدن دوباره مشغول شدم به ظرف شدن. و بعد از دقایقی دوباره تکرار سکوت... هراسان برمی گردم در انتظار دیدن فاجعه ای مجدد!     و چیزی که می بینم:       "عزیز " پای ثابت تمام تصمیمات دخترک می باشد! ...
26 دی 1392

یک لبخند کمرنگِ پر رنگ!

قبل از برگشتن به خانه ، وقتی پرده را می زنی کنار تا در  شیشه ی رفلکس پنجره چادر و مقنعه ات را مرتب کنی ، دیدن یک برف دانه درشت حالت را به جا می آورد. و وقتی می رسی خانه از دیدن حیاط سفیدِ سفید ،با دخترکت ذوق می کنید و ذوق می کنید و جیغ می زنید. و مدام دخترکت تکرار می کند: "این بانونه!" و تو همش می گویی : " این برفه! برف!"                     برای شهر بی برف و کم باران من ، امروز یک روز خاص بود. آنقدر که دلم حال می آمد از اینکه از کنار هر کس که رد می شدم ، یک لبخند کمرنگ و زیر پوست...
21 دی 1392