دخترکدخترک، تا این لحظه: 15 سال و 4 روز سن داره
دختر دومیدختر دومی، تا این لحظه: 19 سال و 9 ماه و 2 روز سن داره
دختر بزرگهدختر بزرگه، تا این لحظه: 24 سال و 10 ماه و 18 روز سن داره

❤❤❤سه دختر من❤❤❤

مرطوب کننده

در کتابخانه مشغول کارهای کامپیوتری ام بودم که دیدم به طرز غریبی بین دخترها سکوت برقرار شده! سر چرخاندم و دیدم دختر دومی و دخترک مشغول مراسم کرم مالیدن به دستهایشان هستند.آن هم به روش کاملا بهداشتی! دختر دومی کرم به دست دخترک می مالید و دخترک کرم را روی پوستش ماساژمی داد.       و اگر کمکی میخواست در پخش کرم روی پوستش دختر دومی دریغ نمیکرد.     مشغول تماشای دخترها بودم که دیدم دخترک وقتی می بیند کرم زیادی روی پوست دستش مانده از روش محیر العقولی استفاده می کند و آن هم:     استفاده بهینه از پتوی استتار سنگهای کتابخانه!...
16 آذر 1392

پلیور بافتنی

پلیور دخترک را تمام کردم و برای دختر دومی سر انداختم.اما فکر نکنم به درد امسالشان بخورد.چون هوا گرم شده.       فکر می کنم به این مدل میگن آجری.توش از کمواهایی که از حسن آباد خریدم استفاده کردم. برای دختر دومی هم رنگ زمینه اش رو همین سفید خریدم.کمی کارهی نیمه دارم که باید اول اونها رو انجام بدم و بعد با خیال راحت بنشینم سر لباس دختر دومی.دلم میخواد برای عید یه پیراهن برای دخترک ببافم.نمیدونم میشه یا نه؟ ...
16 آذر 1392

بعضی روزها

          بع ضی روزها برای آدم خیلی عزیز هستند.اما نمیدانی چطور خوشحال خوشحال باشی و چطور حست را بروز دهی که شرمنده دلت نشوی. بعضی روزها دونفره است.پس حس دونفر تکمیلش میکند و رنگارنگش می کند. بعضی روزها هست که دلت می خواهد لا اقل ده سال زودتر اتفاق می افتاد از بس که روزهای خوبی بودند و حالا خاطره شان هم هست. بعضی روزها نقطه عطف زندگیت میشود اگر خدا بخواهد. خدایا همیشه برایمان خوب بخواه و خوبی ها را! دوستت دارم خدا! به خاطر همه چیز و به خاطر بعضی روزها! ...
16 آذر 1392

دستمال کاغذی

این روزها دستمال کاغذی نه تنها در خانه ما بلکه در هر خانه و ماشینی که دخترک پا بگذارد به معضلی تبدیل می شود.دستمال کاغذی خانه ما به طبقه بالایی کتابخانه رسیده و دستمال کاغذی خانه مادر به بالای تلویزیون صعود کرده و دستمال کاغذی ماشین زیر پایمان استتار شده! دخترک وقتی دستش از همه جا کوتاه می شود و التماسهایش برای برداشتن دستمال از بالای کتابخانه جواب نمی دهد به سراغ کیف دخترها می رود و در یک حرکت انتحاری بسته دستمال جیبی را بر میدارد و خودش را به گوشه ای می رساند برای استفاده از دستمال!     و اینقدر این بینی بینوا را الکی می فشارد که جداره ها ی بینی به هم میچسبد و آب از سر و چشم دخترک جاری می شود و دختر...
16 آذر 1392

مسافرت یکروزه

 روز قبل روز عید تولد پیامبر(ص) با بچه ها رفتیم شهرری و حرم حضرت عبدالعظیم.قرار بر قم بود که به خاطر بارندگی و لغزندگی احتمالی اتوبان کنسل شد.و شد تهران. از اول سفر یکروزه که طبق معمول زور گفتن دخترک به دختر ها شروع شد و دخترک قوانین حکومت نظامی برقرار کرده بود که کسی پایش را روی صندلی عقب دراز نکند و فقط خودش جا داشته باشد.و اگر خدای نکرده دختر دومی پایش کمی این طرف متمایل می شد با فریاد رعد آسای دخترک روبرو میشد!       و امکانات کامل مداد رنگی دخترک و دختر دومی هم برقرار بود. همچنین ژستهای دختر دومی و دختر بزرگه که همیشه  دختر بزرگه خدای ژست گرفتن است و دختر دومی بی...
16 آذر 1392

افکار از این به بعد مخفی!

یک روز موقع ناهار خوردن به همسر گفتم قبلا فکر میکردم اگر به سن سی سالگی برسم دیگه پیرم و زندگیم از دستم رفته.اما سی سالگی رو رد کردم و هیچ اتفاقی نیفتاد.حالا همون حس رو برای چهل سالگی دارم.با این تفاوت که فکر میکنم هفت سال بعد و در چهل سالگی اصولا من در بین جوانها جایی ندارم و شاید حرفی برای در جمع جوانان نشستن نداشته باشم. دیروز دوباره گفتم در گذشته و مجردی فکر میکردم زوجهایی که 12 سال از ازدواجشان گذشته عمری رو با هم بودند و دیگه زندگیشون یه زنگی میانساله ولی الان خودم این حس رو ندارم. داشتم اظهار فضل میکردم همچنان که دختر بزرگه رو به پدر میگه :بابا دقت کردی مامان همش در حال فکر کردن به یه چیزیه؟جدی مامان چقدر فکر میکردی قب...
16 آذر 1392

تب بافتنی

این اولین بافته دست دختر بزرگه است در جمعه هایی که خانه مادر هستیم!   اصلا تب بافتنی کل خانواده را گرفته انگار خواهر شوهر بزرگه کاموا خریده و شال می بافد برای دخترش دختر بزرگه کاموا برداشته و لیف بافته برای مادر و یکی دیگر شروع کرده برای خودش خواهر شوهر کوچیکه(عمه کوچولو)کتاب برداشته و عروسک می بافد زهرا(دختر خواهر شوهر بزرگه)کاموا برداشته و بافتنی یاد می گیرد جمعه شب که می شود و کنار هم ردیف می نشینیم و هر کدام یک بافتنی در دست داریم مردها به شوخی می گویند راسته بافنده ها اینجاست! این هم هنر نمایی عمه کوچولو.به امید پیشرفت روز افزون ایشان در تمام مراحل زندگی!!!   ...
16 آذر 1392

افتادن اولین دندان

دیروز اولین دندان دختر دومی افتاد.از ظهر تمام اهالی خانه مادر تلاش میکردند برای کنده شدن دندان دختر دومی.دندان آوبزان شده بود و دختر دومی نمیتوانست نه حرفی بزند و نه چیزی بخورد.در مرحله اول خودم با قربان و صدقه شروع کردم و تا ساعات بعد زهرا و عمو وارد عمل شدند.عمو هم هر چه سعی کرد نتوانست متقاعدش کند برای یک فشار کوچولو با دستمال! آوردمش خانه و با حرف و دلیل و برهان سعی کردم راحتش کنم ولی نشد.و در تمام این مدت بابای مهربان کنار خانه مادر خواب بود.وقتی برگشتیم خانه مادر برایش گفتم ماجرا را و بابا بغلش کرد و گفت کندن لزومی ندارد و حین حرف زدن با دختر دومی از چیزهای دیگر گفت چرا دندان آخری خراب شده؟دختر دومی هم که تا حدودی دندان را فرا...
16 آذر 1392

دل نوشته

خدایا! به حق همین اذانی که صدایش را میشنوم چیزهایی را مقدر کن برایمان که طاقتش را داشته باشیم! خدایا تنها سه چیز در تمام زندگی از تو خواستم و میخواهم: سلامتی! دل خوش! و...آرامش! که اگر نباشد هرچه بدهی حظی ندارد برایمان! ...
16 آذر 1392