دخترکدخترک، تا این لحظه: 15 سال و 2 روز سن داره
دختر دومیدختر دومی، تا این لحظه: 19 سال و 9 ماه سن داره
دختر بزرگهدختر بزرگه، تا این لحظه: 24 سال و 10 ماه و 16 روز سن داره

❤❤❤سه دختر من❤❤❤

نگاه من...نگاه دیگران

  دیشب ، با دختر خواهرِ 16 ساله ام صحبت می کردیم. در مورد سریال ما * در  * ا *  نه. گفتم :"من دیالوگهای این سریال رو خیلی دوست دارم." گفت :"اتفاقا منم حرفهاشونو خیلی دوست دارم." گفتم:"مخصوصا اون جایی که ار  * د*  لان دست لرزونش رو به ر * ها نشون داد وگفت فقط بچه ی آدم میتونه کاری کنه که آدم به این حال و روز در بیاد." گفت:"نه.اون که خودش مقصره.خاله اونجا رو دیدی که رها به مر* یم ز *ما *ن گفت عشق جوونیت گل کرده یا پول بابامو میخوای چه باحال بود؟حالشونو گرفت.نه؟" و من در جواب فقط لبخند زدم.   و این یعنی تفاوت در نوع نگاه!   *******************************...
15 مرداد 1392

دل نوشته ماه رمضانی!

      در این که خیلی ها  در ماه رمضان روزه نمیگیرند شکی نیست. در این که خیلی ها در این ماه بیمار هستند و توانایی روزه گرفتن ندارند شکی نیست. در این که خیلی ها توانایی روزه گرفتن هم دارند و ناغافل (!)  نزدیکیهای ماه رمضان یک بیماری معده یا روده یا کلیه یا ضعیفی چشم حساس به روزه یا... سراغشان می آید (توجه کنید ، ناغافل!) هم شکی نیست. این که خیلی ها توانایی هم دارند و اعتقادی به این حرفها ندارند هم درست! این که ... همه اینها درست!   اما قدیمترها...     قدیمترها نه اینکه 50 سال پیش! یعنی از زمان کودکی ما. فرهنگی که ما در آن بزرگ شدیم و...
27 تير 1392

یا دافِعَ البَلیّات!

  من خدایی دارم...     "صانِعُ کُلِّ مَصنوع"     آفریننده من و همسر و فرزندانم.       من خدایی دارم...     " عَونَ المومِنین "     که وقتی ما را می آفریند به حال خود رها نمیکند.       من خدایی دارم...     " حَفِظَنی و کَلانی "     که آن زمان که ما را آفرید تا زمانی که نزد خود میبرد ،نگهدارمان است.     من خدایی دارم...     " کاشِفَ الغَم "     که در غم و اندوه ما را به حال خودمان نمیگذارد. &n...
23 تير 1392

دو راهی

  از اواخر ماه رمضان سال قبل وبلاگ می نویسم. از اواخر ماه رمضان با بلاگفا شروع کردم تا خاطره دخترهایم همیشه برایم بماند. و حال و هوای خودم را ، در مقابل رفتارشان،تا اتفاقاتی که هر روزشان را پر میکند، در خاطرم بماند. این یک سال هر روز از روز قبل شاد تر بودم. چون اینجا دفتر خاطراتی بود که آنچه میخواستم و آنچه در دلم میگذشت می نوشتم بی آنکه سانسوری از احساسم داشته باشم. اینجا نوشتم از همه دغدغه ها و شیرینی ها و تلخی ها. از لحظات ناب مادری ام . از لحظاتی که با هیچ کس نمیتوانستم به این راحتی بگویم . از لحظاتی که فقط خودم درک میکردم و همسرم و دلم میخواست بعدها برای دخترهایم هم بماند. ...
22 تير 1392

سلام بر رمضان!

    این چند روز درگیر ردیف کردن کارهای ماه رمضان بودم. برای من ماه رمضان و آماده بودن قبل از آن همان قدر جنب و جوش دارد که عید نوروز و سال نو دارد. سه روز است که مشغولم و شلوغ! سبزی قرمه آماده شد. مرغ ها شسته و بسته بندی شد. جارو و دستمال کشی انجام شد. سرویس بهداشتی شسته شد. سبد لباسها طی چند نوبت شسته و خالی شد. بوی سیر سرخ شده تمام خانه را پر کرده. میز ناهار خوری به خارج از آشپزخانه منتقل شد برای استفاده موقع سحری خوردن. وسایل و ظروف افطار آماده شد و چیده شد. ظرفهای سحری امشب آماده شد. خورش کرفس در حال جوشیدن است برای سحر. برنج سحری خیس شد. ...
19 تير 1392

اندر احوالات این روزهای ایران!

این روزها بسیار دلگیر است! نه اینکه خدای ناکرده مشکلی شخصی باشد. دلم برای این روزهای اجتماعمان می سوزد. دلم برای خودمان می سوزد که چطور به خاطر انتخاب شدن همه چیز را زیر پا میگذاریم.       دیروز که با دخترها پیاده به مهمانی می رفتیم ، جلوی کالسکه دخترک دو تا برگه تبلیغاتی افتاده بود. با یک پرچم کوچک کنار کاندیدای محترم شورای شهر  ، و یک پرچم بزرگ پشت برگه! و البته دو" الله "میان پرچم ها! صبر کردیم و با دخترها برگه ها را برداشتیم و کناری گذاشتیم تا چرخ کالسکه از روی نام خدا عبور نکند. دوباره راه افتادیم و به دو قدم نرسیده و وارد خیابان که شدیم دیدیم که ای وای!...
21 خرداد 1392

یک خبر خوب!

با یک تلفن غیر منتظره و یک خبر خوشحال کننده حالم دگرگون شد. یک پیشنهاد قشنگ و سخت! "دو روزه مشهد میری؟" چرا که نه؟ مگر من پر نمیکشیدم برای دوباره آمدن؟ مگر همین جمعه از دلم که هوای مشهد داشت نمیگفتم؟ مگر همین امروز صبح یاد حرم نبودم؟ چرا که نه؟ پس قبول! هر چند سخت باشد و طاقت فرسا. هر چند که از حالا میدانم دخترک در ماشین حالش بد میشود و پوستم را می کَنَد! هر چند که میدانم این روزها چقدر شلوغ است. ولی قبول! می آیم. فردا عازم مشهدیم.   ...
14 خرداد 1392

زن بودن بدون تعطیلی!

دلم میخواهد باز هم بخوابم.خواب تمام چشمها و بدنم را گرفته.دخترک سرش را روی بدنم گذاشته و پیچ و تاب می خورد.گرسنه است ولی توان برخاستن ندارم. کنارم می نشیند و محکم روی صورتم و چشمهایم می زند.می دانم که باید بلند شوم. با بی حالی شیشه را پر از شیر میکنم و بر میگردم تا از آشپزخانه بیرون بیایم.دخترک وسط آشپزخانه زل زده به من.با یک لبخند به پهنای صورتش.     خستگی ام در می آید!     یادم می آید که من یک مادرم و حق خستگی ندارم. دختر ها را از خواب بیدار میکنم و به آشپزخانه بر میگردم.در حالی که از پروسه بیدار کردن دختر ها هلاکم. مثل هر روز در کارهای روزانه و عصرگاهی فکرم هم می چرخد. ...
17 ارديبهشت 1392

من یک مادر هستم.

گاهی وقتها که از زندگی و شلوغیهایش خسته می شوم،     گاهی وقتها که هر چه می دوم و کارهایم را روی دور تند انجام می دهم باز هم به دلم نمیرسم،     گاهی وقتها که همزمان با خواباندن دخترک روی پاهایم و تکان تکان دادنش، کتاب و مجله میخوانم و آنقدر خطوط ،جلوی چشمهای آستیگمات و بدون عینکم تکان میخورند که تهوع می گیرم،     گاهی وقتها که کتاب و مجله را برای تکان نخوردن روی زمین می گذارم و مایل میشوم برای خواندنش و بعد از مدتی گردن خشک شده ام از درد ناله می زند،     گاهی وقتها که در تختخواب زور میزنم تا چشمهایم را برای خواندن دو خط بیشتر ، باز ...
2 ارديبهشت 1392

تمام می شود هر روز!

به همین زودی روزها گذشتند و می گذرند. انگار همین دیروز بود که تصمیم می گرفتیم کجا برویم و کی برویم؟ انگار همین دیروز بود که فکر سفره هفت سین بودیم که چه بکنیم برایش؟ انگار همین دیروز بود که شمارش معکوس میکردیم برای تعطیل شدن دخترها و مکه رفتن مامان و بابا و رفتن به مسافرت و سال تحویل و... انگار همین دیروز بود که با ذوق و شوق پارچه ساتن بنفش خریدم و دورش را دوختم برای سفره هفت سین. انگار همین دیروز بود که دور سفره سال را تحویل کردیم. انگار همین دیروز بود... تمام شد! چرا برای چیزی که اینقدر زود میگذرد گاهی اندوهگین می شویم؟ تا به خودمان بیاییم میگوییم: "انگار همین دیروز بود که به دن...
15 فروردين 1392