دخترکدخترک، تا این لحظه: 15 سال و 2 روز سن داره
دختر دومیدختر دومی، تا این لحظه: 19 سال و 9 ماه سن داره
دختر بزرگهدختر بزرگه، تا این لحظه: 24 سال و 10 ماه و 16 روز سن داره

❤❤❤سه دختر من❤❤❤

دختر 12 ساله ی من!

      امروز ، بیستم ماه مبارک رمضان ، تولد دختر بزرگه به ماه قمری است. امروز دختر بزرگم 12 ساله ی قمری شد. 12 سال پیش در چنین روزی وقتی ناله هایم اتاق را پر کرده بود و با التماس مامانم را از اتاق بیرون کرده بودم تا ناله هایم دلش را به درد نیاورد ، فقط به خدا میگفتم: " خدایا این همه بنده دست به طرفت گرفته اند و از تو شفای بیماران را می خواهند. تو را به بزرگی ات قسم فقط به حرمت دل یکی از آنها یا درد مرا کمتر کن ، یا تحملم را بیشتر."   بماند که تا ساعت 8 صبح فردا هنوز فریادها و ناله های من در اتاق پیچیده بود. درد کم نشد ؛ ولی تحملم صد برابر شد. و روزهای نه چندان خوب بعدش.....
4 آبان 1392

روز سه تا دخترم مبارک!

  امروز  علاوه بر اینکه روز تولد برادر شوهر کوچیکه است ، روز دختر هم می باشد! ما هم که دختر داریم از نوع سه تایی! خدا برایمان نگهشان دارد. امروز را بر همه دخترها و دختر داران ، علی الخصوص سه دختر خودم تبریک می گویم! این هم کادوهایی که دختر ها از من و پدرشان گرفتند امروز:   کادوی دختر بزرگه:     کادوی دختر دومی:     کادوی دخترک:     ما هم دختر کسی هستیم. ولی برای ما و به زمان ما نه روز دختری بود و نه کادوی روز دختری بود!   ...
4 آبان 1392

29 مهر-تولد دوسالگی دخترک

        روز 29 مهر ماه ، درست ساعت 4:45 دقیقه بعد از ظهر ، 2 ساله می شوی دخترک!  درست 2 سال است که با هم هستیم. 2 سال و 9 ماه البته. 9 ماه را من با تو عشق کردم و تو ... 9 ماهی که با تو بودم و تو با من بودی و هیچ کداممان همدیگر را ندیده بودیم ولی با تمام وجودمان همدیگر را حس کرده بودیم. تو را نمیدانم! اما من 9 ماه را با عشق و ترس و دلهره گذراندم ! از همان جنس ترسها که همه ی مادرها دارند. که دخترکشان حتما تکان بخورد. روزی هزار بارتکان بخورد! لگد بگوبد زیر دنده هایشان و پوست شکمشان را فشار دهد. گوشه شکمشان جمع شود و نفس را در سینه هایشان ...
28 مهر 1392

به بهانه ی تولد دخترک(29 مهر)

      12 سال است که مادری ام رو به تکامل است. 7 سال است بیشتر مادرم. 2 سال است که با تمام وجود مادری را حس کرده ام. هر کدامشان برایم فصل جدیدی از مادر بودن را گشوده اند.   خیلی جاها کم گذاشته ام...می دانم. خیلی جاها خسته شده ام. خیلی جاها نا امید شده ام. خیلی جاها هول برم داشته است و به همسرم پناه برده ام. اما به هر حال 12 سال است که مادرم. مثل همه ی مادرها و با همه ی دغدغه های مادرها.   اعتراف می کنم... گاهی اوقات خسته می شوم. از اینکه می دوم و می دوم. از اینکه هر روز 6 صبح بیدار می شوم و کلی با بچه ها سر و کله می زنم تا بر...
26 مهر 1392

توضیحات نگاره و دست ورزی

دوست عزیزم فاطمه جان در مورد نگاره ها و دست ورزی توضیح خواسته بودند. زمان ما در صفحات ابتدایی کتاب فارسی سال اول دبستان ، تصاویری بود که ما به اسم لوحه می شناختیم. در نظام آموزشی امروز به این تصاویر "نگاره" می گویند و هدف آن ارتیاط چشمی کودک و بالا بردن دقت و تقویت بیان و داستان پردازی کودک است. در کنار آن در هر نگاره مفاهیم اعداد و جهت ها و بعضی مفاهیم مورد نیاز کودک هم به صورت غیر مستقیم آموزش داده میشود.   دانش آموزان کلاس اولی ، چون هنوز عضلات دستشان ضعیف است و توان نوشتن مشق و رنگ آمیزی را به طور کامل ندارند ، معلمین و اولی از یک سری تمرین برای قوی و ورزیده شدن دستهایشان استفاده می کنند که به آنها تمرین ...
7 مهر 1392

بچگی و بچگیهام تموم شد...

   27سال پیش در چنین روزی من یک کلاس اولی بودم در انتظار شروع مدرسه ها. با دلی که از همان آغاز برای مدرسه می تپید. درست یادم هست که من با یک جفت کتونی طوسی و یک کیف دوقفله ی قرمز و کرم که قسمت جلوی آن عکس یک ماشین کورسی مسابقه داشت و یک مانتو و شلوار ، که در روزگار ما اسمش روپوش و شلوار بود ؛به رنگ سورمه ای ،شدم یک کلاس اولی.   روپوش و شلوارم ، دوخت مامان بود با مدل دکتری (یقه فرنچی  که از کنار شانه دکمه می خورد) و سر آستین هایی که مامان برای راحتی ام داخلش کش کشیده بود و سر مچم چین دار میشد. روزی را که وسایل مدرسه را خریدم یادم هست. آنها را روی تکه فرشی که در ایوان خانه مان ، به رسم هر...
3 مهر 1392

سی تدبیر و تلنگر در یک روز مترو!

  روز چهارشنبه که با مترو به حسن آباد رفتم  ، در مترو و در ایستگاههای مترو عبارات و جملاتی دیدم که از آیات قرآن و به زبان ساده نوشته شده بود. جملات برایم آنقدر جذاب بود که مامان را معطل می کردم تا عبارات را بخوانم و با خواندنشان چنان حسی در دلم به وجود می آمد که حتی نفس کشیدنم هم برایم شیرین می شد. به محض رسیدن به خانه این عبارات را سرچ کردم و دیدم این جملات با نام " سی تدبیر ، سی تلنگر" در اینترنت موجود است. اینقدر برایم این جملات جذاب بود که از چهارشنبه تا حالا آنها را برای خودم تکرار میکنم و لذت می برم.   آرام باش! زلال باش! آگاه باش! به هوش باش!   ...
2 شهريور 1392

چقدر دوسِت دارم خدا!

    ماه رمضان تمام شد. به همین زودی. به چشم بر هم زدنی بود انگار فاصله ی نوشتن این پست تا حالا. و حالا ما مانده ایم و ... خدایا!   خدایا ببخش اگر بنده ی خوبی نبودم و بنده خوبی نشدم در این ماه! ببخش اگر گاهی کم آوردم و از گرما و گرسنگی و تشنگی خم به ابرویم آوردم. ببخش اگر گاهی قبل از افطار ته مانده توانم جواب سر و کله زدن با دخترهایم را نمیداد. ببخش اگر غیبت کردم و اسمش را درد دل گذاشتم. ببخش اگر تهِ تهِ دلم هنوز از بعضی آدمها دلخورم. و بعضی آدمها از من دلخورند. این ماه پر بود از لحظه های قشنگی که مختص همین ماه است. برای دوباره دیدنشان باید صبر کن...
20 مرداد 1392