دخترکدخترک، تا این لحظه: 15 سال و 3 روز سن داره
دختر دومیدختر دومی، تا این لحظه: 19 سال و 9 ماه و 1 روز سن داره
دختر بزرگهدختر بزرگه، تا این لحظه: 24 سال و 10 ماه و 17 روز سن داره

❤❤❤سه دختر من❤❤❤

مادر شدن من!

1392/9/16 1:32
نویسنده : مامان دخترا
984 بازدید
اشتراک گذاری

سال 80 درست دو ماه از ازدواجم گذشته بود که فهمیدم باردارم.نمیدانم که در آن لحظه دقیقا چه حسی داشتم.ولی یادم هست که تا مدتها شبها خوابم نمیبرد و فقط به آینده ام فکر میکردم.من که تازه از هیجان روزهای مراسم ازدواج و روزهای بعد از آن در آمده بودم بدون آنکه لذتی از زندگی دونفره مان برده باشم باید یک زندگی سه نفره را تجربه میکردم.انگار بهت زده بودم.انگار باورم نمیشد که من هم میتوانم مادر باشم و خدا در من هم این توانایی را قرار داده.یادم هست که پشت سر هم یادداشت مینوشتم و از حسم میگفتم برای خودم و همسر .کلی از خودم سوال می پرسیدم و کلی حس درماندگی داشتم از اینکه نمیتوانم جوابی بگیرم.من که تا آن روزها در دنیای شعر و نقاشی و هنر و فیلم و رمانتیک بازی به اصطلاح خودم غرق بودم حالا باید دنیای جدیدی را تجربه میکردم.یادم هست جمله ای همیشه از همسر می پرسیدم و در نوشته هایم می نوشتم این بود که :یعنی من باید از آن زنهایی بشوم که مدام بچه در بغل دارند و در ساک بچه شان خلاصه میشوند؟من طاقت اینچنین زنی را ندارم.من بدون حافظ و کتابهایم نمیتوانم سر کنم.من بدون نوارهایم نمیتوانم زندگی کنم.(آن موقع هنوز سی دی به صورت امروز در کار نبود.تعداد کمی از نوارها سی دی اش هم بیرون می آمد که بودجه زندگی دانشجویی همسر کفاف هزینه اش را نمیداد.)من با شغلم چه کنم؟اینکه همیشه آرزو داشتم شاغل باشم و همسر این امکان را بعد از نامزدیمان برایم مهیا کرده بود.من نمیتوانم.

خلاصه روزهای بهت گذشت و من با بدترین حال ممکن و در بدترین حالت ممکن بارداری را شروع کردم.همسر از صبح تا 3 بعد از ظهر درس داشت.و من با حالی زار ساعتها را میگذراندم.دلم میخواست روزهای اول زندگی را شادتر بگذرانم ولی تهوع و خستگی و خواب مفرط اجازه نمیداد.

اولین تکانهایی که بچه ام خورد نیمی از مصیبتهایی که کشیده بودم یادم رفت.کم کم بیشتر مراقب راه رفتنم و از پله بالا رفتنم بودم.دیگر با ذوق وسایلم را جابجا میکردم.دیگر بیخوابیهای شبانه ام تبدیل شده بود به ذوق های بعد از افکار قبل از خوابو نقشه کشیدن برای آینده.دیگر به خاطر فشار نیامدن به بچه ام از سال بعد هم سر کار نرفتم.به همین راحتی.

حالا من یک مادرم.حالا من در ساک دختران خلاصه شدم ام و عجیب اینکه این خلاصه شدن بزرگترین لذت زندگی من است.من هنوز هم شعر میگویم موقع قربا ن صدقه رفتن دخترانم.من هنوز هم نقاشی میکشم اما در دفترها و پای املاهای دخترانم.من هنوز هم موسیقی گوش میکنم اما کنار دخترانم.من هنوز آرایشگر سر خود هستم اما برای موهای دخترانم.من هنوز کتاب میخوانم اما برای دخترانم.حالا من تا بفهمم به میهمانی دعوت شده ایم در فکرم و در حال ظرف شستن و جارو زدن و قبل از خواب و... رنگ لباس و شلوار جورابی و گل سر و گردنبند و گوشواره و پالتو و روسری دخترانم را ست میکنم و از صبح روز مهمانی همه را آماده کنار اتاق چیده ام.حالا من از یک ماه مانده به عید و مدرسه ها تمام برنامه ریزی بچه ها را کرده ام.حالا من سر هر فصل با عشق و علاقه آمار میگیرم دختر ها چند تا بلوز و شلوار و زیر پوش و ساق زیر شلوار مدرسه کم دارند.حالا من موقع غذا پختن مدام قیافه همسر و فرزندانم را در ذهنم مرور میکنم که از خوردن این غذا چقدر لذت می برند.حالا من وقتی به خیابان میروم چشمم هیچ چیز جالبی برای خودم نمی بیند.انگار تمام مغازه های خیابانها پر از وسیله هایی است که به درد دختر ها می خورد.حالا من با دیدن و خریدن هر کاموای جدید   بافته شده آن را با هزار مدل به تن هر سه تایشان مجسم میکنم و ته دلم غنج میرود برای زود تر پوشیدنشان.آن وقت از صبح که بچه ها به مدرسه می روند نمیخوابم تا زودتر بتوان به کارهای خانه مان برسم و بتوان بافتنی ام را زودتر تمام کنم.بلکه زودتر به تنشان ببینم و حض ببرم.حالا...

حالا من یک مادرم.مادرانه هایم شاید برای من منحصر به فرد است وشاید مورد تمسخر دیگران.اینها را هیچ جا نمیگویم. چون جز نگاههای نا باور یا گاهی اوقات تمسخر وار چیزی نمیبینم.اما من اینطوری مادرم.

وقت کم می آورم.زمان برای کتاب خواندن کم دارم.مجله هایم گاهی تا آخر هفته و زمان خریدن مجله جدید هنوز دست نخورده مانده.کلی عکس برای کار با فتوشاپ دارم که مانده.کلی فیلم برای دیدن دارم.کلی کاموا برای بافتن.و...

اما از مادری ام لذت میبرم!

*این پست بسیار طولانی شد.شاید به اندازه کمی از حرفهایی که یازده سال در دلم مانده.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (6)

مامان مریم
14 دی 91 13:00
لذت بردم از درد دل صادقانه ات ...و تبریک میگم بخاطر مادر بودنت به این خوبی...
م(خط خطی خوانا)
14 دی 91 22:34
چقدر زیبا از احساس مادرانتون نوشتید تبریک میگم که مادرید خدا کودکانتون رو حفظ کنه واستون
م(خط خطی خوانا)
14 دی 91 22:35
راستی مادر
اگه اجازه بدید شما رو لینک کنم؟
به من خبر بدید


خوشحال میشم.و منم لینکتون می کنم.
الناز(ممول)
16 دی 91 0:47
سلاممممممممممممممممم
خیلی متنتون زیبا و با احساس نوشته شده بود
خدا دخترای گلتونو براتون نگه داره و سایه ی شما رو از سرشون کم نکنه
منهم بهتون تبریک میگم
شما مادر کامل و نمونه ای هستید


ممنون عزیزم.تا نمونه شدن خیلی فاصله دارم.ولی همین که دلگرمی میدی خوبه.
مانلی مادر باران
13 اسفند 91 14:53
چقدر زیبا مینویسید مهم اینه که ادم هر جور که زندگی میکنه خوش باشه نه اونجوری زندگی کنه که فکر میکنه خوشبختیه . خیلی از پست هاتونو خوندم کاش اسم دخترهاتون تو پستهاتون بود نه ترتیب تولدشون . منم همچین افکاری داشتم ولی حالا برای خیلی چیزها وقت هم داشته باشم انجام نمیدم چون کارهایی مثل رسیدگی به دخترم برام جذابتر با اجازه لینکتون میکنم


کاملا درست میگید شما.
خوب برای اسمشون هم فعلا اینجوری راحتتر هستم.
لطف میکنید که وبلاگم رو لینک میکنید و من هم با اجازه لینکتون میکنم.
مریم
11 فروردین 92 16:40
سلام مامانی جون
خیلی با احساس نوشتی واقعا مادر شدن دنیایی دارد که نگو ونپرس
خدا همه بچه ها را به پدر ومادرشون ببخشه وسلامت نگهشون بداره انشاالله


الهی آمین!