کلبه خانوم همسایه
دختر دومی از روز قبل میگفت بیا اتاق ما و مهمان من باش.برای خودش کلبه زده بود و تخت بچه اش را گذاشته بود و چای و قندو...
خلاصه دست دخترک را گرفتم و گفتم بیا برویم خانه خانم همسایه که به سلامتی بچه دارشده!
رفتیم و سلام و احوالپرسی و دخترک بسم اله را گفت.اول با دستمال کاغذی های خانه خانم همسایه شروع کرد:



و خدا را شکر خانم همسایه با اینکه بچه دار شده بود حال بدی هم نداشت و رو براه بود!

و دخترک آتش سوزاند و آتش سوزاند:

و نمازش را هم در خانه خانم همسایه خواند:


و خلاصه کار به جایی رسید که خانم همسایه التماس کنان خواست تا دیگر دفعه بعد دخترم را با خودم نبرم و خودم تنها بروم!!!

مادر بمیرد برایت که خواستی دل خانوم همسایه را شاد کنی ولی خون کردی دلش را و رفت پی کارش.اینقدر که خانوم همسایه خانه و زندگی اش را جمع کرد و بی خیال بچه تازه به دنیا آمده اش هم شد تازه!




کلبه خانوم همسایه
