دخترکدخترک، تا این لحظه: 15 سال و 4 روز سن داره
دختر دومیدختر دومی، تا این لحظه: 19 سال و 9 ماه و 2 روز سن داره
دختر بزرگهدختر بزرگه، تا این لحظه: 24 سال و 10 ماه و 18 روز سن داره

❤❤❤سه دختر من❤❤❤

جاااااااااااااااان!

می توانید درک کنید؟ برای کسی مثل من ، که مدام در حال جمع کردن مروارید و گل و (جینگیل و پینگیل! ) برای چسباندن به لباس و بافتنی و ... و ساختن وسایل جدید و گل سر و تل و ... هستم ، دیدن اینها در فروشگاه خانه و کاشانه چه ذوقی به همراه دارد؟       ...
4 ارديبهشت 1393

نامه ی پر از محبت!

  نامه و نقاشی  دختر دومی به مناسبت روز مادر:           من عاشق اون قلبهایی هستم که دور تا دورمان را گرفته است. و عاشق ریزه کاری هایی مثل دست دوزی های کنار مانتو و کفش پاشنه بلند خودش و ...     به نام خدایی که مادر و محبت او را آفرید ای بهترین حس زندگیم ، سلام ! ای مادر! بنای کودکی ام سرشار از صدای دل انگیز توست تمام خاطرات کودکی ام را خط به خط با تو نوشته ام و همیشه تو را ستایش می کنم مامان مهربانم! آهنگ صدایت زیباترین ترانه ی زندگیم است مادرم! نفسهایت تنها بهانه ی نفس کشیدن...
3 ارديبهشت 1393

دومین مراسم روز مادر 93

و اما دومین مراسم روز مادر ، روز شنبه در خانه ی مامان و بابا برگزار شد! روز جمعه که دور هم بودیم همه را دعوت کردم به خانه ی بابا!(به این می گویند بخشیدن از کیسه خلیفه!) خلاصه ظهر بعد از تمام شدن کارم به خانه مامان رفتم و شب را مهمان مامان بودیم به صرف غذای همیشگی دور همی های خانه شان ، یعنی ماهی:       بعد از شام هم مراسم خجالت دادن ما خانومها توسط همدیگر برگزار شد. با این حجم کادو:     از کادوهای ما برای مامان ، تا کادوهایی که برای خواهر ها و دخترها و دختر خواهر و زن برادر خریده بودم  ، تا کادوی پسر های برادرم برای مامانشان و ... و از همه ی...
1 ارديبهشت 1393

اولین مراسم روز مادر 93

از چهارشنبه شب مهمان خانه ی خواهر بزرگه شدیم. بعد از یکسال!(میخواهم بگویم که من چقدر آدم زرنگ و پر جنب و جوشی هستم!) بار و بندیل را جمع کردیم و رفتیم دو تا کوچه آنطرف تر ، تا خانه ی خواهرمان باشیم. و از آنجا که دو تا خواهر ها در یک ساختمان و در جوار یکدیگر زندگی می کنند ، جمعمان حسابی جمع بود! از دو سه روز قبل دختر بزرگه به شکل بسیار محسوسی  با پدرش در گوشی و پچ پچ گونه حرف می زدند. و ما هم که روز مادر را نزدیک می دیدیم ، به روی خودمان نمی آوردیم. و حتی آن روزی که دختر بزرگه انگشترش را به آشپزخانه آورد و بی مقدمه شروع کرد به صحبت کردن در مورد سایز انگشتر و مدل انگشترش ، و خواهان تست کردن اندازه ی ان...
31 فروردين 1393

امشب...

امشب کلی خبرهای خوب بود. کلی کادو و کلی حس قشنگ زودتر از موعد. و این ماجرا ادامه دارد... سر فرصت می نویسم.   ...
29 فروردين 1393

تند خوانی!

کارمان به جایی رسیده است که موقع خواندن اس ام اس یا وبلاگ نویسی باید مراقب آمدن دختر دومی باشیم. خدا را شکر دخترم روان خوانیِ مدرسه را با صبر و حوصله می خواند ولی  اس ام اس را در یک نگاه! و اگر اس ام اس از جانب همسر باشد ، استعدادهای دختر دومی در تند خوانی ، عجیب شکوفا می شود!!! خدایا شکرت!   ...
25 فروردين 1393

صدای تو خوب است...

یک نوستالژی که در یک تصمیم ناگهانی با همسر برگشت. و عجیب حس و حال سالهای قبل را بر می گرداند به ما!     نوارهایی که 5 سال در جعبه جا خوش کرده بودند ؛ و ضبط صوتی که 5 سال  کار نکرده بود. حس خوبیست! ...
24 فروردين 1393