دخترکدخترک، تا این لحظه: 15 سال و 5 روز سن داره
دختر دومیدختر دومی، تا این لحظه: 19 سال و 9 ماه و 3 روز سن داره
دختر بزرگهدختر بزرگه، تا این لحظه: 24 سال و 10 ماه و 19 روز سن داره

❤❤❤سه دختر من❤❤❤

تعطیلات خود را چگونه گذراندید؟! (2)

در تعطیلات ، بعد از بافتن عروسک ،باز هم وقت آزاد داشتم و مدتی بود برای بچه ها می خواستم کیف تبلت بخرم. از سوی دیگر دو سه سال قبل دو عدد کاموای پیله ای یا پفکی یا سوسیسی ( هر کس اسمی می گوید!) خریده بودم که یکی برای لباس دختر دومی مصرف شده بود و یکی دیگر مانده بود. من هم از فرصت استفاده کردم و شروع کردم به بافتن کیف تبلت! از انجا که کاموا به هر دو تبلت نمی رسید ، پشتشان را کاموای ساده بافتم.(ولی دو لا) و این نتیجه ی کار کمی مفید من:           در جهت قاطی نشدن کیف ها دکمه هایشان را دو جور انتخاب کردیم از سبد دکمه های نیمدارمان! و این هم نوع بافت: &nbs...
23 فروردين 1393

چهارشنبه بارانی!

چهارشنبه ی هفته ی گذشته و تهران گردی یک روزه ی من و خواهر شوهر به بهانه گرفتن لنز چشم برای من؛ و حسن آباد گردی در یک باران بهاری در حالی که نگاهت کامواهای رنگی رنگی را می بیند و ریه هایت از عطر باران پر می شود؛ که می شود حسن مضاعف!!! مضاعف تر(!) خلوتی حسن آباد و فروشندگانی که دستشان زیر چانه هایشان بود و باران را تماشا می کردند!(البته به نسبت شلوغی و همهمه ی زمستان) و خرید های ما برای دوره ی بافتنی بافیِ بعد از عید ، که می شود« عروسک بافی »...       کامواهای شال که جدید بود و خریدم تا ببینم چه از آب در می آید:       و کتابهای عروسک ب...
22 فروردين 1393

تعطیلات خود را چگونه گذراندید؟! 1

در ایام تعطیلات عید امسال ، دلم بافتنی می خواست. از طرفی هر چه گشته بودم جایگزینی برای  "عزیز" پیدا نکرده بودم.چون اولاً عروسکهایی که می دیدم بدن نرم نداشتند و دوم اینکه اگر هم داشتند ، چشمشان بسته بود و به اصطلاح نوزاد خواب بودند. و از آنجا که  موقع بازی کردن دخترک ، باید عزیز به چشمانش زل بزند ، خریدشان منتفی می شد. چه بسا که خودمان 2 مدلش را داشتیم.ولی هر بار که به دخترک می دادیم تاکید می کرد: "هیس!نینی آبیده!بینین...آبه!!!"و با عجله نی نی را در قفسه جا می داد و مانع می شد از برداشتنش حتی توسط ما! در همین راستا دست به کار شدم و از روز سه شنبه تا جمعه برای دخترک یک عزیز جایگزین ب...
19 فروردين 1393

سیزده بدر 93!

روز 13 فروردین، خسته و هلاک از دوازده بدر خوابیده بودیم و هنوز تصمیم نگرفته بودیم کجا برویم.  ناگهان دعوت شدیم خانه مادر شوهر. به صرف دمی بادمجان و سیر ماست!       خدا قسمتِ همه بکند ان شاالله! بعد از ناهار هم رفتیم باغ خواهر ها و بچه ها بازی کردند و صفا نمودند:       و بعد از آن هم غروب 13 بدر و دیکته های به جا مانده ی دختر دومی و البته غم فردا مدرسه رفتنی که وجود نداشت.         دو چیز سیزده بدر بچگی هایم را فراموش نمی کنم. یکی دعاهایی که از روز قبل می کردم تا فردا باران نیاید و بتوانیم بیرون برو...
15 فروردين 1393

دوازده بدر 93 !

امسال هم دوازده بدر داشتیم و هم سیزده بدر! قرار بود دوشنبه برویم شمال. اما از آنجایی که مسافرت رفتن ما مساویست با بارش برف و باران و تغییرات جوی آنچنانی! کنسل شد. اگر در شهر و دیاری شاهد خشکسالی هستید ، راه دوری نروید! کافیست به ما اطلاع دهید تا ما عزم مسافرت کنیم و چنان سیل و بورانی راه بیفتد که نگو و نپرس! خلاصه گفتیم حالا که مسافرت نمی رویم از روز 10 فروزدین را در خانه مادر شوهر بگذرانیم. و در همان روز هم قرار گذاشتیم که با خواهر شوهر و برادر شوهر و دختر آن یکی خواهر شوهر و البته خانواده محترم خودمان ، به تهران گردی یک روزه برویم. 10 و 11 فروزدین را خانه ی مادر شوهر بودیم به صرف پلو ماهی و سالاد...
15 فروردين 1393

هفت سین 1393 به روایت تصویر!

سفره هفت سین 93 به روایت تصویر: استارت کار:     جام های هر ساله که از این شکل:     رسیدند به این شکل:     و این آینه دستشویی سفید:     که بدین شکل عاقبت به خیر شد:     تخم مرغهای سفالی که نفری یک عدد برای دختر ها خریدم برای رنگ آمیزی و نتیجه شد این:   تخم مرغ دختر بزرگه:     تخم مرغ دختر دومی:     و تخم مرغ دخترک :     و شمع های سفیدی که به قول خواهرم مثل شمع هایی است که برای مزار می خرند !!! خد...
6 فروردين 1393

کادوهای عید 93

کادوهای دخترها:   کادوی دختر بزرگه:       کادوی دختر دومی:         ادامه کادوی دختر بزرگه و دختر دومی:     کادوی دخترک:     و از طرف بابا هم پول کادو گرفتند.   البته امسال ، به یمن با سواد شدن دختر دومی ، همه ما و خانواده من و خانواده بابا ، یک نقاشی و یک نامه کوتاه هم از دختر دومی عیدی گرفتیم.   نامه هایی که گلایه کرده بود از شکلات ندادن باباحاجی و طرز شوخی کردن بابایی و طلب بخشش از عمه برای قهری که قبل از عید داشتند با همدیگر و دلسوزی برای مامانی و مادر و تشکر از عمو ح...
6 فروردين 1393