دخترکدخترک، تا این لحظه: 15 سال و 5 روز سن داره
دختر دومیدختر دومی، تا این لحظه: 19 سال و 9 ماه و 3 روز سن داره
دختر بزرگهدختر بزرگه، تا این لحظه: 24 سال و 10 ماه و 19 روز سن داره

❤❤❤سه دختر من❤❤❤

سبزه عید

امسال برای اولین بار سبزه انداخنم.با پرس و جو و با کمک از اینترنت.این تصویر دو روز قبل عدس و ماش بود:         و این تصویر امروز صبح که در ریختمشان.         ماش ها توی آب زود جوانه زدند ولی بعد از گذاشتن در دستمال دیر رشد کردند.بر عکس عدسها که توی دستمال زود جوانه سبز زدند.یکسره دارم سر میزنم به ظرفشان و با هر جوانه ذوق میکنم. نمیدانم آیا جای امیدی هست برای سبز شدنشان تا عید؟   و این دانه ماش که توسط دخترک بررسی شد و حین توضیحات و ذوق کردنهای من برای دخترک و دانه ،ناگهان بلعیده شد و با تلاش فراوان از دهان دخترک نجات یافت! ...
17 اسفند 1392

تخم مرغ هفت سین

      این تخم مرغها مربوط به هفت سین سالهای گذشته است.شاید به کسی ایده ای بده!                 اینها رو سال قبل به معلم ها ومربی های دخترا کادو دادم.       اینم یه حاجی فیروز من در آوردی!       این هم کاردستی روز شنبه دختر بزرگه که توی زنگ نقاشی درست کرده بود.       و بعد از آمدن به  خونه دختر دومی هم دلش میخواست تخم مرغ رنگ کنه با هم این زنبور و حاجی فیروز رو هم رنگ کردند. &n...
17 اسفند 1392

نرم نرمک می رسد اینک بهار!

بهار کم کم به خانه مان پا می گذارد! به رسم خوشامد گویی به مهمانِ عزیزِ هر ساله ؛ خانه را به هر جان کندنی که بود تمیز کردیم و فرش ها را با هر خون جگر خوردنی که بود تحویل گرفتیم و پهن کردیم ؛ وسایل را از 10 شب که به خانه رسیدیم تا 3 صبح چیدیم؛ و روز بعدش هم جمع کردیم و جابجا کردیم و گردگیری و دستمال کشی کردیم و خلاصه داخل خانه را تکاندیم. فقط مانده است راه پله و حیاط و کمی خورده کاری . و فکر کردن و تصمیم گرفتن برای هفت سین و کارهای قبل از سال تحویل و عید. هنوز تصمیمی برای رنگ سفره و شکل سفره نگرفته ام. هر چند که هر سفره ای بیندازم مثل هر سال ساده است ان شاالله! از بهار بوی ماهی قرمزش در ...
16 اسفند 1392

خرید از ...

    دختر دومی  از مدرسه برگشته است و با شادی می گوید: " مامان امروز با پولی که دادی رفتم از «کوفه» خرید کردم!!!" من: از کجا؟ دختر دومی:"از کوفه دیگه!از کوفه ی مدرسمون.یه بیسکویت بزرگ خریدم!" و کاشف به عمل آمد که دخترم از بوفه مدسه خرید نموده اند!   پنجشنبه 16 اسفند 92 ...
15 اسفند 1392

سارق نان و خیار شور!

در میان این همه کار و شلوغی و استرس قبل از عید ؛ در میان رفت و آمد برای خریدن کاور مبل جهت مبل های قدیمی ؛ در حالی که با راننده ای که مبل ها را آورده ، یک سری کل کل اساسی کرده ایم بر سر نصفه و نیمه آوردن وسایل ؛ و دوباره کل کل اساسی تر کرده ایم بر سر میز اشتباهی که آورده و از لجم غیر از مبل ها همه را برگرداندم ؛ در میان زنگهای پیاپی که به قالیشویی می زنم و ضجه و مویه هایی که برای برگرداندن فرشها می کنم ؛ در این روزهای سختی که 5 نفری به گونه ای در اتاق بچه ها زندگی می کنیم که به طور محسوسی نفس در نفس همدیگریم ؛(!!!) . . . در این میان فقط همین کم بود که جلوی در خانه مان ، وقتی با دختر بزر...
13 اسفند 1392

شرمندگی!

از دوستانم هنوز کسی به اینجا سر می زند؟ من همه تان را می خوانم. در محل کارم. در هر فاصله ای که بیفتد و وقت داشته باشم. قبل از خواب و نیمه های شب. بی معرفت نیستم.اما فرصتم کم است. و امیدم به عید است که برنامه ریزی دقیقی داشته باشم برای رسیدن به کارهایم. و باز امیدم به روزهای بلند بهار و تابستان است و خلوت شدن سر بچه ها و کم شدن قسمتی از مسئولیتم بابت بچه ها. روزهای پر کار و زیبای اسفند ماه گوارای وجودتان!   راستی راستی هنوز دوستانم به من سر می زنند؟!!! ...
11 اسفند 1392

سخنرانی

دخترک با حرارت تمام بر مسند تختش نشسته است و سخنرانی می کند! روی پتو هایی که در زندگی مسافرتیمان در اتاق بچه ها (به علت نبودن فرش ها) در تخت دختر ک می گذاریم ،نشسته است. و با جدیت تمام حرف می زند با خواهرانش و می خندد و صدایش را بلند می کند و آرام می کند. و خواهران هم موظفند که با شوق به حرفهایش گوش دهند و همراهیش کنند!                           یاد روزهایی می افتم که اشک ها ریختم برای حرف نزدن دخترک! و حالا که می بینم با کلمه هایی نصفه و نیمه و به زبانی که مترجمش خودمان ...
10 اسفند 1392