دخترکدخترک، تا این لحظه: 15 سال و 5 روز سن داره
دختر دومیدختر دومی، تا این لحظه: 19 سال و 9 ماه و 3 روز سن داره
دختر بزرگهدختر بزرگه، تا این لحظه: 24 سال و 10 ماه و 19 روز سن داره

❤❤❤سه دختر من❤❤❤

اوووووووفففففففففففف!

هر چه حرف زیاد دارم برای زدن ، در عوض وقت کم دارم برای نوشتن. در روزهای خوبی نیستم. نه جسمی و نه روحی. خانه شلوغ و به هم ریخته است. فرشها رفته اند قالیشویی ؛ مبلها وسط خانه ، هر کدام گوشه ای افتاده اند ؛ میز تلویزیون و مبل جدید طی دو مرحله ی جداگانه رسید ؛ امروز به مدت 3 ساعت با راننده ای که مبل ها را آورده بود و وسایل جانبی اش (میز و آباژور و ساعت و ...) را نیاورده بود کل کل کردم و نقش یک پیغام رسان را داشتم بین صاحب نمایشگاه و همسر گرامی که میان کلاس نشسته بود و امکان حرف زدن هم نداشت حتی!!! اعصابی از من از دست رفت در این سه ساعت که با سر دردی تمام عیار نشسته ام و می نویسم تا بلکه خالی شوم....
8 اسفند 1392

دخترک با ایمانم!

دخترک با ایمانم! کاش بمانی اینچنین. کاش اسیر دست روزگار نشود این ایمان پاکت. کاش باور های فردایت ، حس ناب امروزت را از بین نبرد. کاش بتوانیم حس این روزهایت را ، و اعتمادت را بیشتر کنیم و بیشتر...                 امروز رو به قبله نیستی ولی دلت با قبله است. نکند فردایی بیاید که رو به قبله بایستی و دلت هر جا باشد جز رو به قبله؟!     ...
6 اسفند 1392

دختر با سواد من !2

دختر دومی با سرعت رو به با سواد شدن می رود و در هر فرصتی با سواد نصفه و نیمه اش می نویسد و می نویسد و می نویسد! امشب که دفتر مشقش را چک می کردم برای امضای تکالیفش ، با این نوشته روبرو شدم و بی انصافیست اگر نگویم که خستگی ام در آمد. هر چند که با غلط املایی می نویسد. ولی برایم این مهم است که می نویسد!     ترجمه ی نوشته: خدا ممنونیم از نعمتهای خوب! از طرف...   و ابراز احساساتش به گلها:     ترجمه ی نوشته: این گل برای من خیلی عزیز است. فلش پایین مصنوعی و شل و ول قرمز!   که البته خواهر جانشان پیش دستی کرده و...
4 اسفند 1392

مادر بزرگ رفت...

    مادر بزرگ دیروز رفت! به جایی که خودش مدتها بود می خواست که برود. بس که خسته بود از نشستن و نگاه کردن در و دیوار خانه. بس که دلش پر بود از زمانه ای که پسر 5 ساله اش را ، اولین کودکش را گرفته بود از او! بس که دلش پر بود از روزگاری که پسر 32 ساله اش راگرفته بود از او! آنهم بعد از سالها مراقبت و مراقبت و مراقبت. آنهم در روزگاری که نمی دانستند پسرشان به بیماری شبیه صرع دچار است. به پایش سوختند و دست آخر هم پسر رفت. حالا دیگر مادر بزرگ نیست. همان که روزگاری پاییزش پر بود از برنامه ریزی برای پر کردن پیت های گندم و حبوبات برای زمستان. وشستن و گلوله کردن خاک زغال بر...
29 بهمن 1392

این روز های بهمن ماهی

این چند روز به برگزاری مراسم ختم گذشت و دیدن جای خالی مادر بزرگ در خانه ای که همیشه کنار دیوار آشپزخانه اش خوابیده بود. در خانه ای که همیشه آرزو داشت دور و برش پر باشد از بچه ها و نوه ها و نتیجه هایش. ولی همه شان پر مشغله بودند و وقتی نداشتند برای او. حتی من که یکی در میان می رفتم برای دیدنش. و الان که دیگر نیست، بچه هایش می خواهند چراغ خانه اش را روشن نگه دارند هر شب جمعه و جمعه!!! و جمعه ها دور هم جمع شوند. و الان که دیگر نیست همه به یاد غذاهایی هستند که دوست داشت و کارهایی که دوست داشت و خیراتی که باید باب میلش بوده باشد در زمان زنده بودن . و چاشنی همه ی این تصمیمات یک "الهی بمیرم " و یک " خدابی...
29 بهمن 1392

افطاری مادر بزرگ...

        خانه مادر بزرگ ، بزرگ است و خالی!     خانه مادر بزرگ، تلویزیون ال سی دی 42 اینچ ندارد. مبلمان راحتی و استیل ندارد.  آشپزخانه مجلل و دکوراسیون و رنگ بندی ندارد. خانه مادر بزرگ ، پرده و دکور ندارد.  کولر گازی ندارد. خانه مادر بزرگ ، امشب ، با یک کولر آبی و دو تا پنکه ، باز هم گرم بود. ولی مطبوع! عرق میریختم و پیشانیم را با گوشه چادرم پاک می کردم و باز هم میخندیدم. خانه مادر بزرگ گرم بود ، به خاطر جمعیت نه چندان زیادی که کل فامیل مادری ام را تشکیل می دهند. همه ی بچه ها و نوه ها و نتیجه ها ، مهمان خانه مادر بزرگ بودند به دعو...
29 بهمن 1392