دخترکدخترک، تا این لحظه: 15 سال و 5 روز سن داره
دختر دومیدختر دومی، تا این لحظه: 19 سال و 9 ماه و 3 روز سن داره
دختر بزرگهدختر بزرگه، تا این لحظه: 24 سال و 10 ماه و 19 روز سن داره

❤❤❤سه دختر من❤❤❤

مادر بزرگ

چند سالی است عید که به خانه مادر بزرگ پیر و زمین گیرم میروم تا آخرشب در گیر این حسم که "مبادا این آخرین عید باشد؟" هر سالی که میرویم از سال قبل افسرده تر و چشمانش بی فروغ تر می شود. وقتی به چشمهایش که پرده خاکستری رنگی رویش را گرفته و یا به دستانش که پر از لک های قهوه ای و چروک های عمیق و استخوانهای نا منظم از آرتروزش نگاه می کنم مدام با خودم میگویم:این چشمها،این دستها و این وجود چه روزهایی و چه خاطراتی را گذرانده اند. زمانی که به ذهن شلوغ و پر از کارهای نکرده و برنامه ریزیهای آینده ام نگاه میکنم و به مادر بزرگ افسرده ام که کنار اتاق با یک پرستار سر میکند...آنوقت به فکر فرو می روم که عاقبت من هم همین است؟ آنوق...
29 بهمن 1392

تله پاتی...

این ایده از دوسالگی دختر دومی کلید خورد و در دو سالگی دخترک ادامه یافت. و تعجب می کنم از اینکه روح دخترک هم از ایده ی اجرا شده ی خواهرش در 5 سال قبل خبر نداشت. آیا یک تله پاتی بین دختر های من برقرار است؟   5 سال قبل و بلایی که دختر دومی بر سر صندلی در آورد:       دیشب و بلایی که دخترک بر سر باقی مانده ی صندلی! در آورد:       چه بگویم؟!!!   ...
16 بهمن 1392

این روزهای بد و خوب!

حسابی سرم شلوغ است و روزهای فوق العاده شلوغی دارم. روزهایی که هم شروع تازه ی کارم  در آن دخیل است و هم ناواردی من برای سر و سامان دادن به کارهای خانه در عین بیرون رفتن و هم کلاس اولی بودن دختر دومی و هم کلاس ششمی بودن دختر بزرگه و آزمون نمونه و تیزهوشان امسالش و هم نو پا بودن و بمب انرژی و حرف زدن بودن دخترک و هم اینکه نمیخواهم کار کردنم روی خانواده ام و تربیت بچه هایم و سهم داشتنشان از من تاثیری بگذارد. خلاصه که جایتان خالی روزهای بد و خوبی را دارم. از طرفی مشغول تلاش کردنم برای پیشرفت خودم و همسر(البته خدا را هزاران بار شکر نه از لحاظ مالی) و از طرفی دلم نمیخواهم کمبودی حس کنند بچه هایم. دلم نمی خواهد نقاشیها...
15 بهمن 1392

یک صبح زمستانی

ساعت 8 صبح بعد از رفتن دخترها به مدرسه! و دخترک که هر چه اصرارش کردم بخوابد نخوابید. و اصرار داشت که: "مامانون!من پوچواَم!بینین!"(مامان جون!من پا شدم!ببین!) و با اصرار چشمهایش را نشان می داد که که مثلاً خالی از خواب است ولی از شدت خواب تنگ و پف کرده بود. خلاصه خواهر ها را روانه کرد و مامان را مشایعت کرد به کار روزانه ی هول هولی قبل از رفتن به سر کار! بعد از کمی ،وقتی می بینم نه جوابی به شعر های من می دهد و نه با "عزیز" درد دلی می کند :     می بینم که بععععععععععله! دخترک کنار سطل برنج خوابش برده است!     ♥صبح ها که می خواهم دخترک را ببرم خانه مادر...
8 بهمن 1392