دغدغه این روزهای من!
مدتی هست که چیزی ،نمیدانم کوچک یا بزرگ ذهنم را قلقلک میدهد. از آن قلقلک هایی که ریز ریز است ولی آزار دهنده. مدتی هست که ترسی خاموش وجودم را فرا گرفته است. ترسی که خودم میدانم و خودم. ترسی که گاهی گوشه ای از آن را بازگو می کنم و هنوز شروع نکرده میفهمم کلمات مناسبی برای بیانش ندارم و همان دم حرفهایم را می خورم و موضوع را عوض می کنم. و سر آغاز این ترس دخترانم هستند. دلم نمیخواهد مایوس باشم. دلم نمیخواهد با ترس زندگی کنم. اما مدتهاست که گاهی به روشهای تربیتی ام شک میکنم. نه اینکه قبولشان نداشته باشم.که اگر رفتاری با هر کدام از دخترانم داشته ام ،قب...










