دخترکدخترک، تا این لحظه: 15 سال و 10 روز سن داره
دختر دومیدختر دومی، تا این لحظه: 19 سال و 9 ماه و 8 روز سن داره
دختر بزرگهدختر بزرگه، تا این لحظه: 24 سال و 10 ماه و 24 روز سن داره

❤❤❤سه دختر من❤❤❤

دل نوشته

خدایا! به حق همین اذانی که صدایش را میشنوم چیزهایی را مقدر کن برایمان که طاقتش را داشته باشیم! خدایا تنها سه چیز در تمام زندگی از تو خواستم و میخواهم: سلامتی! دل خوش! و...آرامش! که اگر نباشد هرچه بدهی حظی ندارد برایمان! ...
16 آذر 1392

خط میکشم...

مدتها بود با هدفون و صدای بلند موسیقی گوش نداده بودم.که مبادا دخترک گریه کند و من نشنوم. امروز وقتی دخترک روی پاهایم خواب بود یکی از بزرگترین لذتهایم را دوباره تجربه کردم. باید برای دلم بیشتر برنامه ریزی کنم تا "همین روزا نبینم که فرصتی نمونده!" خط میکشم رو دیوار همیشه روزی یکبار تو هم شبیه من باش حسابتو نگهدار ببین که چند تا قرنه تن به اسیری دادی دنیات شده شبیه سلول انفرادی ...
16 آذر 1392

کاردستی آوا

نقاشی های دختر دومی با صدای پایان "ن" و "ل"             دختر دومی در حرفهایش به دختر بزرگه میگفت "پاپیان" بزن! دختر بزرگه میگوید "پاپیان" نیست.درستش "پاپیونه". دختر دومی میگه:نخیر!با کلاسها می گویند:پاپیان!     امروز صبح حاضر شدند و رفتند خانه مادر.میگویم قبل از رفتن تختهایتان را هم مرتب کنید.دختر دومی میگوید:کی این موقع صبح تختها رو جمع میکنه؟! میگویم:من!من هر روز دارم صبح زودتر از این تختهایتان را مرتب میکنم. خیلی خونسرد میگوید:ما که نگفتیم جمع کن!خ...
16 آذر 1392

دندان

دخترک هفتمین دندانش را در آورده.ردیف پایین کنار دو دندان کوچولوی جلو! دختر دومی هنوز دو دندان جلویی اش نیفتاده و لق است اما دو دندان اصلی را پشت همین شیری ها در آورده و تقریبا دو سومش هم رشد کرده! دختر بزرگه آخرین دندانهای لق دهانش هم دارد می افتد و دندان جدید در می آورد! این خوشبختی است که سه دوره مختلف زندگی و کودکی را با دخترانت تجربه کنی! ومن چقدر خوشبختم! و کمی غمگین... ...
16 آذر 1392

سحر خیز

این سر حالی و اصرار ورزیدن به جابجا کردن سبد اسباب بازی مربوط به چه ساعتی از روز است؟           ساعت شش و ربع صبح که دختر دومی را برای تولدش آماده میکردم. کاش در آینده و روزگار بزرگسالی هم این اندازه سحر خیز باشی تا کامرواییت را ببینم مادر! ...
16 آذر 1392

تولد شش سالگی

روز یکشنبه تولد دختر دومی بود.اما نتوانستم برایش بنویسم. صبح لباسش راتنش کردم و راهی مدرسه شد و من هم به کارهایم رسیدم تا ساعت یک ربع به ده که با وسایل و کادو رفتم مدرسه و از آنجا رفتم برای آوردن کیک. کیک را تحویل گرفتم و با برداشتن وسایل از ماشین به کلاسشان رفتم.تولد خوبی بود.کنار دوستان و معلم و البته دختر بزرگه هم که زنگ ورزشش بود به کلاسشان آمد و خلاصه فقط دخترک کم بود که پیش عمه ماند تا در کلاس تنگ و پر از میز و نیمکت اذیت نشود. شب هم خواهر بزرگه برایش تولد خانگی و خودمونی برگزار کردو کیک مختصر و خوراکی و بساط لباس عروس و کفش پاشنه بلند و آرایش و بزن و بکوب خواهرها به راه بود.شب خوبی بود.خواهر بزرگه یک دفتر و مداد...
16 آذر 1392

رختخواب جدید

برای دخترک رختخواب جدید دوختم.         در حقیقت مادر دوخته.پتو و بالش قبلی را هم در تختش گذاشته ام تا وقتی شبها در تخت می خوابد رختخوابش را جابجا نکنم.اما رختخواب جدید به هیچ وجه پذیرفته نمیشود مگر در مواقع بسیار خواب آلودگی.هر وقت می بیند پتویش نیست سراغم می آید و دستم را میگیرد و با جملات نامفهوم مرا به سمت اتاق میبرد و با نشان دادن جای پتویش در تخت آن را از من می خواهد.و در آن لحظه انگار که بزرگترین خواسته زندگیش را عملی کرده باشد پتو را در بغل میگیرد و چنان ذوق و لبخندی دارد که دلم میخواهد دوباره یادش برود و من پتو را بردارم و این منظره را دوباره ببینم!!!   و این ه...
16 آذر 1392