دخترکدخترک، تا این لحظه: 15 سال و 5 روز سن داره
دختر دومیدختر دومی، تا این لحظه: 19 سال و 9 ماه و 3 روز سن داره
دختر بزرگهدختر بزرگه، تا این لحظه: 24 سال و 10 ماه و 19 روز سن داره

❤❤❤سه دختر من❤❤❤

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نمیدانم چه کنم؟ بمانم بدون رمز و به چیزهایی محکوم شوم که نیستم؟ یا رمز دار شوم و به قول نرجس خاتون وبلاگم را با دست خودم بکشم؟ مانده ام چه کنم؟ اینقدر می دانم که من با این وبلاگ و با خواننده هایم و با بیان عشقم به دخترانم و همسرم و زندگیم نفس می کشم. همین! بد جوری مانده ام! بد جور!   ...
17 آذر 1392

مدل جدید افطار!

    حالا مدل جدید افطار خوردن دخترک:         در صورت اعتراض و مانع شدن ما هم قیافه دخترک این می شود:     و البته با فریادی گوشخراش و نهیب و غُر غُر به زبان خودش!   دست خودم نیست؛  ولی با دیدن دخترک در این وضعیت یاد مادر بزرگهایی می افتم که حتی کنار سفره هم پتو را از دور خود باز نمیکنند!   خلاصه این روزها هر گوشه ای از پتوی دخترک ، با غذاهایی که روی آن ریخته ، تاریخچه ای از یک افطاری منزلمان را مرور میکند!         ...
16 آذر 1392

افطار متفاوت

شب قبل، جمعه شب ، با همسر و بچه ها و خواهر شوهر رفتیم حرم حضرت عبدالعظیم.     وقتی رسیدیم حدود یک ربع تا اذان مانده بود. از دیدن فضای حرم مثل بچه ها ذوق زده شده بودم. خانواده ها با هم سر سفره های کوچک افطار نشسته بودند و منتظر اذان بودند. از دیدن چهره های منتظر که با عشق دور هم نشسته بودند روحم تازه می شد. و از خودم دلگیر بودم که ای کاش با خودم فلاسک چای و خرما و حلوا آورده بودم و کنار مردم می نشستم و افطار می کردم. وقتی اذان را گفتند ، مردم از هر قشری با یک چیزی از دیگران پذیرایی می کردند و دل دیگران را شاد میکردند و روزه ها را افطار! از بامیه بگیر تا لقمه های نان و...
16 آذر 1392

هنرمندان کوچک!

دختر بزرگه از این تعطیلات کمال استفاده را می برد. در راستای رو آوردن دخترها به هنر ، دختر بزرگه نشسته و پشت سر هم لباس میدوزد. موضوع از آنجا آغاز شد که مادر (مادر همسرم) یک لباس برای عروسک دختر بزرگه دوخت و در کنارش دست دختر بزرگه به سوزن و نخ آشنا گشت. چندی قبل برای دخترک و دختر دومی پارچه خریدم تا برایشان شلوار راحتی بدوزم. وقتی کار برش تمام شد هر چه پارچه از گوشه و کنارش مانده بود بلوز و دامن و پیراهن کوچولو برش زدم برای دخترها که بنشینند و بدوزند. دختر دومی که از اول تکلیفش را معلوم کرد و گفت:"نکنه سوزن بره توی دستم !) ولی دختر بزرگه با جدیت مشغول دوخت و دوز است. و نتیجه تلاشهای گاه...
16 آذر 1392

برای امروز

همسرم ، من عشق را به نام تو آغاز کرده ام! پس هر کجای عشق که هستی ، آغاز کن مرا!   همین قدر بگویم ،هر چه که حالا هستم ، همه را از تو دارم و از شخصیتی که به من بخشیدی! دستهای هنرمند و پر از اعتماد تو تار و پود شخصیت کنونی من را با به هم بافت. و من در 34 سالگی هر چه دارم ، بعد از پدر و مادرم ،که حتی بیشتر ، مدیون تو هستم! تو، به معنای واقعی کلمه، به معنای واقعی کلمه، به معنای واقعی کلمه، روح زندگی من هستی! روزت مبارک ! ...
16 آذر 1392