تعطیلات بهاری-تابستانی!
سلام اولین روز تعطیلات تابستانی! از صبح دختر ها دارند به اتاقشان سر و سامانی می دهند.البته پیرو عصبانیت دیشب من! امروز با دخترها جلسه ای گذاشتیم و یک قرارداد نوشتیم برای تعطیلات تابستان. باشد که این قرارداد کمی از حرص خوردنهای من کم کند و در نظم دادن به کارهای بچه ها موثر باشد. نتیجه جلسه یک ساعته مان ، غیر از این که استانبولی ظهرمان دیر شد! این بود: متن کامل تایپ شده در ادامه مطلب نمیدانم چقدر جواب میدهد ولی هر بار که بچه ها با یک سند و مدرک توی رودربایستی می افتند معمولاً خوب جواب میدهد. برای روز اول که بد نبود.سفره ای که هر روز با چشم غرّه و خط و ن...
پایان سال تحصیلی 92-91
کارهای ثبت نام دختر دومی انجام شد و مدارک جور شد و تحویل داده شد! آزمون ورودی را هم با موفقیت پشت سر گذاشته. دختر دومی حالا به صورت بالقوه دانش آموز کلاس اول است. از فردا دخترها تعطیل هستند و من نمیدانم خوشحال باشم یا ناراحت! خوشحالم چون دیگر لازم نیست که از ساعت 6 صبح اسیر باشم برای صبحانه آماده کردن و بیدارکردن بچه ها و لباس پوشاندن دختر دومی و شانه کردن مو و گل سر زدن و صبحانه دادن و خوراکی آماده کردن و ... ناراحتم برای اینکه از فردا زندگی ام کمی از روال دوست داشتنیِ الان خارج میشود. دیگر مجبور نیستم صبح ...
عروسک دختر
عروسک بعدی هم تمام شد. این عروسک را برای دختر بزرگه بافته بودم ولی چون فکر کرده بود عروسک از این بزرگتر میشود ، بنابراین عروسک دیگری طلب کرد . و این عروسک یا به دخترِ خواهر شوهر اهدا میشود و یا اگر او هم نپسندید ، میشود برای دخترک! عکس بالا بنابر خواست خواهر شوهر گرامی که قبلا گفتم ، در محیط فتوشاپ کار شده است. و این هم عکسهایی که تالاپی(!) گذاشته ام کنار پشتی!البته 12/5 شب! نمای رخ راست! نمای رخ چپ! و با عرض معذرت از هم...
مسافرت اردیبهشت
پنجشنبه و جمعه گذشته ، دوباره سفری دو روزه به شمال و شهر محمود آباد داشتیم. آخرین باری که رفتیم شب یلدا بود. البته برای عید هم کنار دریا رفتیم. ولی خوب، دریای محمود آباد برای بازی بچه ها در دسترس تر است. صبح بسیار زود راه افتادیم و با وجود خوردن صبحانه در رودهن و توقفی کوچک در امامزاده هاشمِ دوست داشتنی ساعت 10:45 به محمود آباد رسیدیم. و رفتیم همان آپارتمان همیشگی!طبقه هفتم! دخترک اینبار بسیار بیشتر از قبل از دریا میفهمید و لذت می برد. از دست زدن به شنها خوشش می آمد و با بچه ها همراه بود.  ...
کابینت بازی!
پست قبل بر ما آشکار ساخت که خدا را شکر همه دستی و تجربه ای در باب نداشتن وسیله ای برای بازی کودکانشان داشته اند. گاهی اوقات که حتی وقت جارو زدن هم به اتمام رسیده و دخترک بدون اسباب بازی باید سر خود را گرم کند ناچار به کابینت ظرفها روی می آورد و آنجا را مزین می نماید. و مشکل عمده خانه ما علاوه بر اینکه اسباب بازی برای بچه هایمان نداریم، این است که جای کافی برای نشستن و بازی کردن هم نداریم. به گونه ای که دخترک بعد از کمی تحمل وضعیت دشوار نشستن سرپا ترجیح میدهد از همان کابینت به عنوان مبل هم استفاده کند. ...
کلمات دخترک
از روز جمعه تا حالا نشانه هایی از حرف زدن در دخترک مشاهده می شود. هر چند که اکثر این کلمات با یکی دو حرف ساخته شده ولی چون برای هر چیز دوباره همان اسم را به کار میبرد جای امیدواریست. گنجینه لغات دخترک فعلاً همین چند تاست که آن را هم فقط ما متوجه منظورش می شویم. دَ...دَ...............لزومی به معنی هست؟! دَدَر.................... اسم دختر دومی (با فریاد خوانده شود لطفاً!) دیش..................چشم دیش دیش...................چشم چشم (نقاشی و یا مداد و خودکار) دَاَ اَ اَ..................سلام و این کلمات را با یادآوری تکرار میکند: مِ م...
جارو برقی!
اصولا جارو برقی در خانه ما وسیله ای چند منظوره است! گاهی ماشین دخترک می شود و راننده اش مامان است که باید دخترک جارو سوار را همراه خودش اتاق به اتاق بکشد و ببرد. گاهی میز مذاکره و وسیله بازی و دخترهاست. و گاهی اوقات کار به جایی می رسد که دخترک حتی نمازش را هم ، روی همان جارو برقی اقامه می کند! خوب! الهی شکر! که اگر هیچ وسیله بازی ندارند دخترانم ، لااقل یک جاروبرقی داریم برای بازی کردن! ♥ چهل تیکه به روز است...
روز معلم
می دانم دیر است برای گفتن از روز معلم.ولی برای یادگاری مینویسم. امسال برای روز معلم دخترها کارم سخت تر از هر سال بود.چون دختر بزرگه 6 تا معلم داشت و دختر دومی 2 تا.تازه معلم نقاشی و ورزش دختر بزرگه را هم فاکتور گرفتم. کادوی امسال معلمهای دختر بزرگه شد این: البته در عکس هنوز یکی کم است.به علت سفارش دادن و حاضر نشدن کیف در زمان عکس! و کادوی معلمهای دختر دومی هم این: که طی یک برنامه ریزی دقیق که تا زمان بیدار شدن دخترک از خواب باید انجام می شد ، از 6 تا 10 صبح به طول انجامید.(چه رسمی و شیک! نوشتم!) و کادوها تبدیل شدند ...
عروسک دو قلو!
سر انجام دیروز با تلاش فراوان و حالی رو به مرگ از شدت سردرد و با وجود خوردن دو قرص مسکن عروسکهای دو قلو ها تمام شد! و در اینجا جادارد که از مادر شوهر و خواهر شوهر ها هم تشکر کنم که دیروز در خانه شان توانستم بنشینم و با خیال راحت به دوخت و دوز عروسکها بپردازم.اگر خانه خودمان بودم با وجود کارهای خانه عروسکها تمام نمیشد! این عروسکها قرار است کادوی جشن الفبای دوقلوهای برادرم باشد در آخر این ماه! و در راستای اینکه خواهر شوهر کوچیکه دیشب فرمودند: "این عروسکا رو نبر دوباره تالاپی بذار تو راهرو ازشون عکس بگیر. قشنگ با فتوشاپ روشون کار کن تا جلوه بیشتری پیدا کنه!" من...














