یک شکستِ بافتنی!
در هفته ی گذشته یک شکستِ بافتنی سنگین خوردم. انقدر سنگین که تا یک رو ز و نصفی حال نداشتم به هیچ چیز فکر کنم. قضیه از این قرار بود که برای دختر بزرگه کاموا خریدم تا برایش ژاکت ببافم. سر انداختم و به فرض خودم خواستم کمی گشاد تر ببافم تا زیاد به بدنش نچسبد. گشاد تر گرفتن همان و ژاکتی بافتم که نه تنها به دختر بزرگه نخورد که به خودم هم نخورد و اگر هم می خورد و اندازه بود رنگ کاموا مناسب من نبود. و این در حالی بود که یک بار دیگر هم یقه ژاکت را شکافته بودم و اصلاحش نموده بودم. خلاصه که ژاکتی بافتم به قاعده یک ژاکت خانواده!!! نالان و اشک ریزان (البته در دلم فقط) ژاکت را تند تند شکافتم و گلوله های ...










