دخترکدخترک، تا این لحظه: 15 سال و 10 روز سن داره
دختر دومیدختر دومی، تا این لحظه: 19 سال و 9 ماه و 8 روز سن داره
دختر بزرگهدختر بزرگه، تا این لحظه: 24 سال و 10 ماه و 24 روز سن داره

❤❤❤سه دختر من❤❤❤

قلک رنگی رنگی

موضوع توافقنامه تابستان امسال را که یادتان هست؟ که ستاره می گرفتند در قبال رعایت قوانین.   یکی از جوایزی که برای آن ستاره ها گرفتند ، به نوعی یک تیر و سه نشان بود!!!   در یک سفر زیارتی ، سیاحتی  که اواخر تابستان به حضرت عبدالعظیم داشتیم ، به عنوان جایزه برایشان قلک سفالی خام (بدون رنگ) خریدیم. و با این کار به سه هدف رسیدیم: 1-کادوی ستاره هایی که برای رعایت قوانین گرفته بودند. 2-سرگرمی و تقویت هنر و پر کردن اوقات فراغت در تابستان 3-ترغیب بچه ها به پس انداز کردن پول!   البته شاید اگر بیشتر فکر میکردم اهداف بیشتری هم تامین می شد! ولی  همین سه تا ...
17 آذر 1392

احوالات مدرسه ای دختر دومی!

در هفته ای که گذشت ، دختر دومی برای اولین بار درس نقاشی داشت. به طور رسمی البته. در این کلاس ، معلم نقاشی برایشان کادری کشیده بود و از آنها خواسته بود تا داخلش را هر طور می خواهند خط خطی کنند. وقتی خط خطی ها تمام شده بود ، ازشان خواسته بود شکلهایی که بین خطها حدس می زنند ، رنگ کنند. و این یافتن اشکال و افراد توسط دختر دومی:     به دختر دومی می گویم آن شکل قرمز رنگ وسط چیست؟ می گوید :"زنبوره دیگه!مگه نمیبینی نیشش هم تو صورت دختره رفته؟!"   و وقتی از آن جسم قهوه ای رنگ سمت چپ سوال کردم گفت:" قیلونه دیگه!" و من و دختر بزرگه نگاه می کردیم تا شباهت قلیان را با این ج...
17 آذر 1392

میخوره غصه که نمیتونه،بره مدرسه!

  امروز صبح که بچه ها برای رفتن به مدرسه بیدار شده بودند ، بر اساس اتفاق سفره صبحانه را به جای آشپزخانه در اتاق انداختم. و طبعاً سر و صدای دخترها به دخترک بیشتر می رسید و باز هم طبعاً! دخترک در اواسط صبحانه بیدار شد و دخترها را لباس پوشیده و آماده دید. با یک چشم باز و یک چشم نیمه باز و دَدَ کنان و خوشحال و خندان سر سفره آمد و بعد از خوردن صبحانه مفصل همیشگی اش(نان خالی و چای شیرین!) از جا برخاست و درست مثل کسی که واقعاً مدرسه اش دیر شده سر و سینه کوبان! به دنبال جوراب و مقنعه اش می گشت. جوراب را بی خیال شد و اصرار داشت تا زودتر مقنعه اش را سرش کنم. و وقتی دید من به زمین و زمان میزنم تا حواسش پرت شود به اتاق ر...
17 آذر 1392

کادوهای مدرسه ای

امسال هم مثل هر سال به مناسبت شروع سال تحصیلی بچه ها از خاله ها و دایی و مادر بزرگها و عمو کادو گرفتند. و اما کادوهای امسال دخترها:   مادر که کادوی اول مدرسه را نقدا پرداخت کرد در همان روز.   کادوی مامانم برای دختر دومی:   دستبافت خودش!       کادوی مامانم برای دختر بزرگه:       کادوی مامانم برای دخترک: (یکی نیست بپرسد مگر دخترک مدرسه می رود؟!!)     کادوی خواهر بزرگه برای دختر بزرگه:     کادوی خواهربزرگم برای دختر دومی:     ...
17 آذر 1392

اولین جلسه کلاس اول

روز دوشنبه معلم دختر دومی جلسه گذاشته بود. جهت آموزش اهداف مهر ماه. و یک سری توصیه که برایم جالب بود. مثل اینکه چطور بچه ها با کلاس عادت کنند و طریقه مشق نوشتن و هدف از نگاره ها چیست. و اینکه در مورد نگاره های فارسی چطور باید سوال شود و بچه ها چه چیزهایی را باید به خانه منتقل کنند از آموزش. اینکه رنگ آمیزی کتاب مهارت های نوشتن ، باید آخر از همه باشد تا دست بچه برای نوشتن خسته نشود. اینکه مداد گرد برای کلاس اول دست بچه ها ندهیم و فقط از مداد های چند ضلعی استفاده کنیم تا مداد ، موقع نوشتن مشق و عرق کردن دست در دستشان سر نخورد و نچرخد. اینکه پول و مقدار آن را به بچه ها یاد بدهیم برای پیشگیری از خریدها...
17 آذر 1392

روز اول مدرسه دختر بزرگه

  پاییزتان مبارک! اولین روز پاییز ، با خنکی دلچسبی از راه رسید.   امروز هم دختر بزرگه را راهی کردیم و رفت. البته بنا بر شرایط ایجاد شده مبنی بر بیدار شدن دخترک و تدبیری که اندیشیدیم تا در آغوش پدر بماند و ما بتوانیم برویم ، پدر نتوانست دختر بزرگه را از زیر قرآن رد کند و عکس ها را به مدد تایمر دوربین انداختم:       و پس از آن مراسم رفتن به خانه ی مادر و رد شدن دوباره از زیر آب و قرآن. و صد البته مراسم کادو گرفتن ابتدای سال هم که جای خود را دارد:     به همین مناسبت مقدار قابل توجهی مراسم بوس و بغل و احساسات پاک نوه و مادر بزرگی داشتند...
17 آذر 1392

روز شکوفه های دختر دومی 2

  تکمیل پست قبل:   امروز هم برگزار شد و به سلامتی ورق جدیدی در زندگی دختر دومی ثبت شد. صبح حاضر شدیم و دخترم توسط بابا از زیر قرآن رد شد و راهی شدیم:         و طبق رسم هر سال رفتیم خانه ی مادر (مادر شوهر) تا از زیر قرآن رد شود توسط مادر بزرگ.     و این قیافه ی شاد دختر دومی مربوط به مبلغی است که از مادر کادو گرفته روز اول مدرسه :         در راه مدرسه تا توانستم از خلوتی کوچه ها استفاده کردم و از دخترم عکاسی کردم. خدایی اگر مرا در کوچه می دیدید چه اندیشه ای در ذهنتان می پروراندید؟ ...
17 آذر 1392