دخترکدخترک، تا این لحظه 7 سال و 1 ماه و 29 روز سن دارد
دختر دومیدختر دومی، تا این لحظه 11 سال و 10 ماه و 27 روز سن دارد
دختر بزرگهدختر بزرگه، تا این لحظه 17 سال و 13 روز سن دارد

❤❤❤سه دختر من❤❤❤

صفحات جداگانه

 

 

 

 

بافتنی های من

 

لباس

♥کلاه و شال

 ♥پاپوش 

♥تزیینی و گل سر

♥ عروسک بافی

♥کاردستی


♥ دستکش بافتنی

 

:Instagram

mehrbano0o0@

اینستاگرام هنری:

setabrak@

کانال هنری تلگرام:

telegram.me/setabrak

چهارمین اجازه

️ ️ ️ برای کاری ، صبح از خانه رفتم بیرون.بچه ها خواب بودند. وقتی برگشتم حسنا طلبکارانه میگوید: "مامان خانوم! میخوای از خونه بری بیرون اقلاً منو صدا کن از خواب بگو دارم میرم. از خواب پاشدم میگم حتما تو اتاقت خوابیدی.اومدم میبینم نیستی.با خودم گفتم اشکال نداره.شاید رفته از اتاقش بیرون خوابیده.بازم گشتم خونه رو میبینم نیستی! نباید به من بگی:حسنا من دارم میرم بیرون؟" من: . فردای همان روز دوباره کار پیش آمد و رفتم بیرون.باز هم صبح وقتی بچه ها خواب بودند. برگشتم و میشنوم: "حالا خوبه دیروز باهات صحبتامو کردم.بازم به من نگفتی و رفتی؟" . و همسر جان با چشمکی امر نمودند که: "دیگه تا به دخترم نگ...
24 شهريور 1396

زمین و آسمان

زمین دلش گرفته بود شوره زده بود از دلشوره ی هر روزه دیر زمانی بود که در دور دست وصالش را می دید با محبوبش.اما هر چه پیش میرفت نمی رسید.گاه گاهی که از پا می افتاد ، دلش را خوش میکرد به تصویر معشوق که در چاله های کم آب دلش نگهش داشته بود.یاد معشوق را به سینه میفشرد و آنقدر بغضش را فرو میخورد تا عکس در وجودش محو میشد از گرمای خواستن بی اندازه.و باز زمین میماند و دلشوره و شوره ی وجودش. بارها به تنگ آمده بود و لرز دلش را بیرون ریخته بود.اما حاصلی نمی یافت جز ویرانی و خاطراتی که در دلش زیر و رو شده بودند و عیان! پیش میرفت و نمیرسید. و ناگهان... معشوق عشق عاشق را دریافت. در خود فرو رفت و در هم پیچید. دلش داشت میترکید از این...
30 تير 1396

وقايع اتفاقيه!!!

از اینجا که می روم نیت می کنم به زودی برگردم و مثل قبل پست بگذارم و با دوستان مجازی ام صفا کنم. اما افسوس که هم فرصت نیست برای سر زدن به دنیای وبلاگ و هم اینکه از حق نگذریم در این واویلای کمبود وقت ، سر زدن به دنیای مجازی از گوشی بسیار راحت تر از لپ تاپ و وبلاگ است. نه کم کردن حجم عکس می خواهد و نه انتظار برای لود شدن ویندوز و ... اما خوب به اینجا هم دینی دارم دیگر! در این چند مدت که نبودم ، دختر بزرگم (حنانه)چهارده ساله و دختر دومم (کوثر) نه ساله شد و دختر کوچکم ( حسنا) 4 ساله! اسمهایشان را نوشتم چون این روزها بیشتر دوستانم را در دنیای اینستاگرام و تلگرام می شناسم و اسامی دخترها را می دانند. کوثرم در این مدت ب...
23 اسفند 1394

حجاب برتر

        مکان:امامزاده واقع در ماسوله... زمان:نوروز 1394 پس از 20 دقیقه بحث با روحانی امامزاده در مورد طرح و شرایط اجرای آن فهمیدم که هدیه ی نفیس(!!!) یک عدد سررسید است که در صورت مراجعه ی بانوی با حجاب کامل به امامزاده و طلب هدیه به وی داده می شود و از قضا فعلا هم موجود نیست!!! خانمی که شاهد بحث ما بود کنجکاو شده بود و سوال میکرد که موضوع از چه قرار است؟و بعد از پی بردن به ماجرا واکنشش این بود: " وا!به حق چیزای نشنیده!!!" ♥حجاب اعتقاد است و به تمسخر گرفتنش نادرست! حتی اگر در قالب طرحی ناقص در مکانی مذهبی باشد! حجاب چادر را بسیار زیاد دوست دارم.چه بسا که خودم...
10 خرداد 1394

سه شنبه بازار فومن

بازار دوست داشتنی فومن... این بازارها معمولا حالم را به جا می آورند! روح زندگی در آنها موج می زند...                           و دخترک خسته ی من که در میان سه شنبه بازار فومن مشغول استراحت است:     پی نوشت: از بس از زمین و زمان عکس انداختم که لحظه لحظه ی بازار همیشه در ذهنم بماند ، فروشندگان به همدیگر می گفتند: "این خانم هیچی نمی خره...فقط اومده عکس بندازه!" ...
10 خرداد 1394

نوروز 1394

نوروز امسال هم در مانند دو سال قبل در کلبه ی روستایی واقع در قلعه رودخان گذشت. روز 29 اسفند در کلبه بودیم و شب ، هنگام تحویل سال با هم و در کنار هم گذراندیم.         ادامه مطلب...                         ...
5 ارديبهشت 1394